انهدونیا
کاغذ رو اول داد به من...خوندم. از لرزش دستاش پرسیدم و معاینه کردم، تو ازمایشات سطح خونی داروی تاکرولیموس رو نگاه کردم، نرمال بود...بهش گفتم من که بعید می دونم همه این علائم، عارضه داروهای پیوند باشه، شما خودت هم افسرده شدی احتمالا...
خانومش گفت پدر ما رو درآورده، خیلی پرخاشگر شده. تازه قبلا دکترها می گفتن اگه پیوند کبد بشه، نازاییش درست میشه. ولی اخیرا که ازمایش داد، ماشالله اون چندتا اسپرم هم نابود شده بود!
چندبار نگاهم رفت به سطر سوم. نوشته بود« ناتوانی از لذت از زندگی». یکی از کرایتریاهای افسردگی ماژور. «آنهدونیا»، واژه ای بود که همیشه در خاطرم مونده بود. شاید چون زمان دانشجویی برایم تازگی داشت که ادمی هم باشد که نسبت به لذائذ دنیا، بی تفاوت باشد. به خوردن و ورزش و موسیقی و گردش و امور جنسی و هر چی که می تونه لذت بخش باشه، احساسی نداشته باشه...اما بعدها انهدونیا رو در برخی ادمها به عینه دیدم...و چه حس عجیبی بود. دیدن خلق افسرده و رنگ زرد و بدخوابی های مکرر و حس پوچ بودن زندگی و رفلکس های کند به اتفاقات و هیجانات اطراف و ...
فرصتی نبود زیاد به زن توضیح بدم بابت مشکلات روحی همسرش... بیشتر درگیر تنظیم داروها و نوشتن نسخه و ازمایش و...بودیم. اما تو دلم موند که بگم این طرز صحبت راجع به قدرت باروری همسر اصلا صحیح نیست. شاید همان یک ذره اعتماد به نفسش را هم تو با دیدن نتیجه آزمایش نابود کرده باشی...