آفتاب ظهر نور پاشيده بود روي چمن هاي وسط بلوار. در ترافيك آرام رانندگي مي كردم. چشمم افتاد به مردي با پيراهن و شلوار سفيد رنگ، مخصوص لباس سرآشپزها. روي سبزي چمن نشسته بود، پشتش را به گرماي آفتاب امانت سپرده بود. زانوي راستش را خم كرده بود و با آرامشي بي بديل ناخن هاي پايش را مي گرفت. حيف و صد حيف كه نتوانستم عكسي بگيرم. دنيا به خار پاشنه ش هم نبود...