فامیل دور
دوستي دارم كه ازدواج نكرده است. سال قبل مردي از اهالي كردستان عاشقش شده بود. اوايل همراه مادر بيمارش مي آمد، و بعدها تنها به بهانه هاي مختلف. يك بار براي ويزيت شدن پسرخاله اش، يك بار براي چك آپ...هربار هم هديه اي به مناسبت روزهاي مختلف زن و عيد فطر و غيره مي آورد. اوايل هديه ها رسمي تر بودند، سرويس قابلمه چدني، روتختي قشنگ. بعدها تبديل به روسري و عطر و لوازم آرايش شد...چندبار به دوستم گفتم كه تو كه مي خواهي ازدواج كني، مشكلت با اين شخص چيست؟ خودش دودل بود، ولي گفت مادرم مي گويد اصلا حرف شهر ديگر را نزن. ما ترك هستيم و با فرهنگ شهرهاي ديگر جور درنمي آييم.
و من چندبار از دوستم پرسيدم واقعا مشكلت فقط ترك نبودن طرف بود؟ و مي گفت نه همه ش، ولي دليل محكمي براي رد كردن خواستگاري اش بود.
براي من اين دليل عجيبي ست. شايد چون پدر و مادرم، پدر و مادر همسرم، خودم و همسرم، و همان افراد خانواده كم جمعيتم، از شهرهاي مختلف و حتي كشورهاي مختلف وصلت كرده ايم، اين تفاوت را مطلقا به چشم ايراد نگاه نمي كنم. نكته مهم ازدواج، هم طراز بودن خانواده ها به لحاظ موقعيت اجتماعي است. والا وقتي افراد شهرهاي مختلف ايران از يك طبقه با افكار مدرن يا سنتي، كنار هم قرار مي گيرند، معمولا تفاوت هاي فاحشي به چشم نمي آيد.
از مزاياي وصلت با غير همشهري، باز شدن دروازه هاي جديد به ناشناخته هاست. در اقوام دور و نزديك، افراد جالب با تجربه هاي جديد ملاقات خواهيد كرد.
مثلا همين فاميل پدري من، هرچند مدت يكبار هم ببينمش، پاي صحبت هايش مي نشينم. هميشه از هوش و استعداد و رفتن به سمت علائقش لذت مي برم. از ليسانس هايش در زمينه هاي بي ربط، از مطالعات و پي گيري هايش در زمينه صنعت كشاورزي، دامپروري، باغداري. از خاطرات تحصيل در اقتصاد بين الملل در جنوب هندوستان. از تحقيقات و جوائزش در رابطه با پرورش گاو. از كشاورز نمونه شدنش در سال فلان. از اسب سواري هاي حرفه اي اش. از كشتي گيري. از سفرهايش با سفراي صلح. از خاطرات مزرعه داران كانادايي و سفرهاي آمريكا تا سمرقند و بخارا...
پرسيدم الان چه كار مي كنيد؟ گفت تا نصف شب مشغول سرچ مقالات راجع به كشت انگور هستم. از فرانسه قلمه انگور نمي دانم چي چي آورده ام، انشالله سه سال ديگر بتوانم به توليد حسابي برسانم.
گفتم آقا مراد، بيا يك بار با ما بريم سفر. گفت چرا كه نه؟ دوست دارم كشورهاي آسياي ميانه را دوباره ببينم.گفتم دارغوزآباد هم ببري، مي آييم! گفت مي رويم. مادرم گفت نيست شما خيلي وقت داريد، تازه براي تركمن صحرا نقشه مي چينيد؟! مراد گفت بذار نقشه بچينه، رويا بافتن كه ماليات نداره!
و من چندبار از دوستم پرسيدم واقعا مشكلت فقط ترك نبودن طرف بود؟ و مي گفت نه همه ش، ولي دليل محكمي براي رد كردن خواستگاري اش بود.
براي من اين دليل عجيبي ست. شايد چون پدر و مادرم، پدر و مادر همسرم، خودم و همسرم، و همان افراد خانواده كم جمعيتم، از شهرهاي مختلف و حتي كشورهاي مختلف وصلت كرده ايم، اين تفاوت را مطلقا به چشم ايراد نگاه نمي كنم. نكته مهم ازدواج، هم طراز بودن خانواده ها به لحاظ موقعيت اجتماعي است. والا وقتي افراد شهرهاي مختلف ايران از يك طبقه با افكار مدرن يا سنتي، كنار هم قرار مي گيرند، معمولا تفاوت هاي فاحشي به چشم نمي آيد.
از مزاياي وصلت با غير همشهري، باز شدن دروازه هاي جديد به ناشناخته هاست. در اقوام دور و نزديك، افراد جالب با تجربه هاي جديد ملاقات خواهيد كرد.
مثلا همين فاميل پدري من، هرچند مدت يكبار هم ببينمش، پاي صحبت هايش مي نشينم. هميشه از هوش و استعداد و رفتن به سمت علائقش لذت مي برم. از ليسانس هايش در زمينه هاي بي ربط، از مطالعات و پي گيري هايش در زمينه صنعت كشاورزي، دامپروري، باغداري. از خاطرات تحصيل در اقتصاد بين الملل در جنوب هندوستان. از تحقيقات و جوائزش در رابطه با پرورش گاو. از كشاورز نمونه شدنش در سال فلان. از اسب سواري هاي حرفه اي اش. از كشتي گيري. از سفرهايش با سفراي صلح. از خاطرات مزرعه داران كانادايي و سفرهاي آمريكا تا سمرقند و بخارا...
پرسيدم الان چه كار مي كنيد؟ گفت تا نصف شب مشغول سرچ مقالات راجع به كشت انگور هستم. از فرانسه قلمه انگور نمي دانم چي چي آورده ام، انشالله سه سال ديگر بتوانم به توليد حسابي برسانم.
گفتم آقا مراد، بيا يك بار با ما بريم سفر. گفت چرا كه نه؟ دوست دارم كشورهاي آسياي ميانه را دوباره ببينم.گفتم دارغوزآباد هم ببري، مي آييم! گفت مي رويم. مادرم گفت نيست شما خيلي وقت داريد، تازه براي تركمن صحرا نقشه مي چينيد؟! مراد گفت بذار نقشه بچينه، رويا بافتن كه ماليات نداره!
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 14:19 توسط
|