در دنياي تو ساعت چند است؟
بهترين تصميمي كه براي اخر شب گرفتم تماشاي فيلم " در دنياي تو ساعت چند است؟" بود. فيلم با بازي زوج ليلا حاتمي و علي مصفا و زهرا حاتمي( مادر ليلا) است. اول اينو بگم كه چقدر مادر ليلا بهش نمياد! هرچقدر ليلا معمولا غم زده و پريشان و دوان و خاكستري و سبز تيره، مامانش گل منگلي، مشدي، صدا شبيه اين سيگاريها،عاالي...
فيلم يك عاشقانه است. عاشقانه اي بدون استرس. تلفيقي از رشت و پاريس. حال صحنه ها خيلي خوبه. فيلم رنگ داره، شفافه. آدم مي خواد بره تو مونيتور...بره تو آشپزخونه ي اون خونه. كابينت هاي پر از ادويه و گياه خشك رو باز كنه، بو كنه...
از موسيقي كريستف رضاعي بگم؟ خوب خودتون گوش بدين، خوشتون نيومد هرچي دلتون خواست، به من حق ندارين بگين! مگه شهر هرته؟ ولي خوشتون مياد اخه...
از علي مصفاي هميشه دوست داشتني بگم كه چه يخش باز شده بود تو اين فيلم. خيلي بازي گرمي داشت. و چه حال مي كردم با صداقتش تو بيان احساسش. از اينكه از عشق ورزي يك طرفه نمي ترسيد. از گفتن تمام جزيياتي كه راجع به زندگي گلي مي دونست و همه شو به زبون مي آورد. گيرم كه گلي حتي اونو بياد نمي آورد!
راستش يه جاهايي دلم سوخت واسه فرهاد قصه. واسه اينكه خيلي جاها بيشتر و بيشتر مي فهميد كه همه چي تو دنياي خودش بوده فقط...ولي مساله اينجاست. بعضي از ما ادمها، عاشق عاشق شدنيم. عشق ورزي حالمونو خوب مي كنه...
از گلي بگم كه مچ خودمو گرفتم كه چرا حرصم مي ده! چون از بي حواسيش، خود رابه خنگ زدني ش! ، ياد خودم مي نداخت منو!
حالا اينكه بعضي ها مي گفتند فيلمنامه قوي نيست بگذريم. من كه زياد اين بحثاي تخصصي حاليم نمي شه. ولي به قول فرهاد فيلم: مي ارزيد...
فيلم يك عاشقانه است. عاشقانه اي بدون استرس. تلفيقي از رشت و پاريس. حال صحنه ها خيلي خوبه. فيلم رنگ داره، شفافه. آدم مي خواد بره تو مونيتور...بره تو آشپزخونه ي اون خونه. كابينت هاي پر از ادويه و گياه خشك رو باز كنه، بو كنه...
از موسيقي كريستف رضاعي بگم؟ خوب خودتون گوش بدين، خوشتون نيومد هرچي دلتون خواست، به من حق ندارين بگين! مگه شهر هرته؟ ولي خوشتون مياد اخه...
از علي مصفاي هميشه دوست داشتني بگم كه چه يخش باز شده بود تو اين فيلم. خيلي بازي گرمي داشت. و چه حال مي كردم با صداقتش تو بيان احساسش. از اينكه از عشق ورزي يك طرفه نمي ترسيد. از گفتن تمام جزيياتي كه راجع به زندگي گلي مي دونست و همه شو به زبون مي آورد. گيرم كه گلي حتي اونو بياد نمي آورد!
راستش يه جاهايي دلم سوخت واسه فرهاد قصه. واسه اينكه خيلي جاها بيشتر و بيشتر مي فهميد كه همه چي تو دنياي خودش بوده فقط...ولي مساله اينجاست. بعضي از ما ادمها، عاشق عاشق شدنيم. عشق ورزي حالمونو خوب مي كنه...
از گلي بگم كه مچ خودمو گرفتم كه چرا حرصم مي ده! چون از بي حواسيش، خود رابه خنگ زدني ش! ، ياد خودم مي نداخت منو!
حالا اينكه بعضي ها مي گفتند فيلمنامه قوي نيست بگذريم. من كه زياد اين بحثاي تخصصي حاليم نمي شه. ولي به قول فرهاد فيلم: مي ارزيد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ ساعت 19:28 توسط
|