چند سال قبل، يه همكارمنشي درمانگاه داشتم. دختر ريزنقش و كم حرفي بود. يه شب، زنگ زد به همكارش و گفت ميشه فردا صبح، نيم ساعت زودتر بياي شيفت؟ من يه كاري دارم، بايد زودتر برم.
نمي دونم دوستش اون طرف خط چي گفت كه دختر گفت باشه، بيست دقيقه زودتر هم بياي كافيه.
بيست دقيقه به هشت صبح، دخترها شيفت رو به هم تحويل دادند. بعد ازظهر، زن داداش دختر خبر آورده بود كه دخترك، با دوست پسرش فرار كرده!
روز بعد، در كمال تعجب، ديديم دختر به موقع سرِكارش اومده. ابروهاشو برداشته، پالتو با يقه خز پوشيده، پوتين با پاشنه هاي بلند به پا كرده، و دسته هاي كيف مشكي ورني اي، رو ساعدش آويزونه...
هميشه برام سوال شد، كه آيا بيست دقيقه زماني كافي براي فرار به خانه بخت هست؟!