جی گتسبی
دیشب به صورت کاملا اتفاقی "گتسبی بزرگ"رو در یکی از شبکه ها دیدم.و تا ساعت 3 نیمه شب،آخرین صحنه فیلم رو بلعیدم..آخرین کتابی که بلافاصله بعد از تمام شدنش،فیلمش رو دیده بودم"خاطرات یک گیشا"بود...و اینبار پنج روز بعد از اتمام "گتسبی بزرگ"مجددا این اتفاق افتاد.
حس خوبی که داشت این بود که اکثر جملات و صحنه های فیلم دقیقا مو به مو آنچه بود که تو کتاب نوشته شده بود...گرچه به هر حال وصف احساسات همیشه در کتاب چیز دیگری است..
"تام بیوکنن"،برای من بسیار یاد آور "رت باتلر"برباد رفته بود.به خاطر تیپ صورتش ،مخصوصا فرم بالا بردن ابروها ،کج کردن صورت و به دست گرفتن سیگار برگش...
یادمه وقتی کتاب رو می خوندم،حس می کردم تجمل و نور و پرده از یک یک صفحات این کتاب میباره!و فیلمش هم به خاطر جلوه های ویژه خارق العاده،دو ساعتی انسان رو غرق در دنیایی میکند که هرچند سال،به امتحانش می ارزد!
به نظر من،قسمت نهایی فیلم،خیلی خیلی خلاصه تر از کتابه..یک جوری،داستان رو به خورد آدم می ده.انگار حوصله کارگردان ،سررفته باشه یا بودجه کم آمده باشه...آخر کتاب حال دیگری داشت...
پاراگراف آخر کتاب و فیلم هر دو مرا یاد پاراگراف اخر کتاب"دوئل"آنتوان چخوف انداخت...
برخی از جملاتی که در این کتاب دوست داشتم:
*در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزمزه می کنم.وی گفت:
هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری ،یادت باشه که تو این دنیا،همه مردم مزایای تورو نداشته ن.
**"تبسم کرد،یکی از تبسم های نادری بود که کیفیت اطمینان ابدی داشت و آدم در زندگی ممکن است فقط چهار یا پنج بار به نظایرش بربخورد".
*وقتی پیششان رفتم خداحافظی کنم،دیدم آثار حیرت به چهره گتسبی باز گشته است،انگار که شک ضعیفی نسبت به کیفیت خوشبختی حاضر خود به دلش راه بافته بود.نزدیک پنج سال!
*دی زی فریاد کشید:امروز بعد از ظهر چکار کنیم؟و فردا و سی سال آینده؟
**گتسبی ناگهان گفت:صداش پر از پوله..
*چرا دوست داره.فقط اشکال کار در اینه که گاهی یه فکرای احمقانه میزنه به سرش و خودش ملتفت نیست.
*دی زی دو دل ماند.انگار بالاخره فهمیده بود چه کار می کند،و انگار هیچ وقت،در تمام مدت،واقعا قصد نداشته بود کاری بکند.اما حالا دیگر دیر شده بود و کار از کار گذشته بود..
*مدتی به همین ترتیب حرف زدیم و بعد ناگهان دیگر حرف نمی زدیم.نمی دانم کدام یک از ما گوشی را تلق گذاشت ولی می دانم دیگر اهمیتی برایم نداشت.
*خدا می دونه چه کارهایی می کردی.همه کارهایی رو که می کردی خدا می دونه.ممکنه منو گول بزنی ولی خدارو نمی تونی گول بزنی!
*دیدم آنچه انجام داده بود در نظر حودش کاملا موجه بود.کاری بود زاییده بی قیدی و ندانم کاری.آن دو،آدم های بی قیدی بودند.چیزها و آدم ها را میشکستند و بعد می دویدندو می رفتند توی پولشان.توی بی قیدی عظیمشان یا توی همان چیزی که آنها را به هم پیوند می داد،تا دیگران بیایند و ریخت و پاش و کثافتشان را جمع کنند...
*گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت.به آینده لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود.اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک،فردا تند تر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش...
و بدین سان در قایق نشسته پارو برخلاف جریان بر آب می کوبیم،و بی امان به طرف گذشته رانده می شویم.