قدمت تو حلقم!
یه مریض داریم،که دختر هجده ساله است..یکی دو ساله که باطری قلبی داره...اولا که سوالهایی که می پرسه کلا تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه!یه بار میاد میگه آقای دکتر من میتونم اسب سواری کنم؟تو مسابقات پرش از مانع شرکت کنم؟!!
شرط میبندم،تا به حال کره الاغ کدخدا رو هم ندیده!!
یه بار میاد میگه من میتونم کلاس رقص چاچا یا سالسا برم؟
به جون خودم یه بشکن هم نمیتونه بزنه!!
حالا مهم این سوالات تخیلی نیست...مهم پا قدم این اسوه اعتماد به نفس و ادبه!
یه بار اومده بود واسه تنظیم باطری،درست وسط پرسیدن سوالهای شوماخری بود که یهو یه همراه مریض پرید تو اتاق که پدرم حالش بده...خلاصه تو اتاق انتظار یکی از مریضها تشنج کرد و استفراغ و.... اورژانس اومد و برد و اصصن یه وضی شد...و این دخترخانوم،هی گیر داده بود به ما و دکتر،که اون مریض رو ول کنید بیایین منو معاینه کنید...من مهمترم!!
چند وقت پیش دوباره اومده بود،هنوز استاد به مطب نیومده بود که یه مریض،تو راهروی ساختمان یهو از دنیا رفت...!البته مریض ،نارسایی قلبی و کلیوی شدید داشت و ....ولی یک بلبشویی شد و برادر زن اراذل مریض،یک فیلمی به مدت 2 ساعت درآورد و 6 طبقه رو بهم ریخت و راهرو پر از پلیس و نگهبان و مامور اورژانس و نعش کش بود و یک بزن بزنی یک فحش فحش کاری.....
امروز دوباره این دختر خانوم با باباش اومد تو اتاق!بلافاصله پریدم به همکارم گفتم جون من زود یه صدقه ای چیزی بده الان منفجر میشیم...خلاصه،تمام لحظات با لبخندهای الکی و استرس درونی سپری شد و این وسط یک سری داستانهای تخیلی از علاقه به شیمی داشت میگفت که یه درود به روان پاک لاوازیه فرستادم ...آنالیز تموم شد و مدارکشو دادیم دستش و دستهامو آرومکی رو به سقف کرده بودم و داشتم از خداوند بابت بدون خطر جانی گذشتن این ویزیت،تشکر میکردم..داشت می پرسید که دوباره کی بیام؟که یهورو مونیتور یکی از دستگاههای تنظیم باطری قلبی،(که شبیه لپ تاپ بزرگ هستند) این نوشته اومد که دستگاه داغ کرده و یهو مونیتور فرت شد و فن از کار افتادو کلا دستگاه مرد!!!
دیگه هر چی دستگاه رو احیا و چپ و راست و روشن و خاموش و خنک و....کردیم،نشد که نشد و خلاصه برای تعمیر احتمالا راهی تهران بشه...!!
قضاوتش با خودتون!!