قشم..
امروز صبح،به اسکله رفتیم تا با بلیط هایی که دیروز تهیه کرده بودیم و میخواستیم به مردم در صف ایستاده کلی پز بدهیم،به قشم برویم!کسی در صف نبود و چند تا تندرو هم مشغول سوار کردن مسافر بودند!!کلا خیط شدم!!
حدود 45 دقیقه طول کشید،تا در هوایی ابری و تک و توک بارانی،به قشم برسیم.برعکس اسکله جزیره هرمز،اینبار تاکسی های مدل بالا،در صف منتظر سوار کردن مسافران بودند...با یک تاکسی که راننده اش مرد چشم سبز و بوری بود و اهل روانسر،قرار شد گشتی در جزیره داشته باشیم...
از داخل شهر عبور کردیم.قشم جزیره ای آباد و شلوغ و پر از ساختمان سازی بود.از داخل شهر که دورتر شدیم،وارد جاده ای شدیم.که در سمت راست،بیابان و در سمت چپ خلیج نیلگون فارس بود...تک و توک سازه هایی داخل جاده بود...ویلاهایی نیمه ساخته که گویا قیمتشان حدود سیصد میلیون تخمین زده می شود..به هتلی وسط بیابان رسیدیم که در کنار هتل یک عالمه تاکسی سبز رنگ پارک شده بود.فکر کنم دویست سیصد تا بود.آقای راننده گفت که اینها رو کسی وارد کرده است و می گوید همه شان را یکجا می فروشم..تک تک نمی فروشم!هتل شبیه قلعه ای سرخ رنگ بود.کمی بالاتر پارک کروکو دیلها بود.راننده می گوید داخلش کروکودیل،میمون،مرغ! و گوسفند هم هست!!من که ندیدم...می گفت بچه کروکودیلها حدود 2 میلیون هست...با باجناقم قیمت مارمولک کوچولوها را داشتیم تخمین می زدیم!!
از همه جالبتر،یک دکل نفتی بسیار بزرگ کمی بالاتر نزدیک ساحل این هتل بود...راننده می گفت که گویا این دکل،متعلق به امارات است و در یک طوفان با باد به اینجا آورده شده است.وسه چهار سالی است که اینجاست...خیلی باحال بود...انگار یک تیر عظیم برق فشار قوی را روی،یک سازه چهار پایه بسیار معظم سوار کرده باشند و آنرا باد ببرد!!راستش به ذهنمان رسید نکند جریان اسب تروا باشد....!!الله اعلم....
از جلوی جزیره ناز می گذریم.جزیره ای صخره ای که فاصله کمی با ساحل دارد.جالبتر اینکه در اثر جذر،آب انقدر پایین می رود که راهی در وسط دریا،به سمت این جزیره باز می شود که ماشینها میتوانند به کنار جزیره بروند...و در اثر پدیده مد،کلا اون قسمت پوشیده از آب دریا می شود....راننده می گفت چند روز قبل دو تا ماشین رفته بودند و به خاطر مد گیر کرده بودند و مجبور شده بودند تا پایین آمدن آب دریا صبر کنند....یاد شکافته شدن دریا توسط حضرت موسی افتادم...
فرصتی برای رفتن به دره ستاره ها نیست...میرویم تا به روستای شیب دراز،برسیم وببینیم که بزهای سفید رنگ این ور و اونور میپلکند و کاغذ و مقوا میخورند و 4 شتر در حاشیه کوچه ها ،مشغول سق زدن شاخه های خشکیده درختان هستند..
به کنار دریا میرسیم.منتظر قایق موتوریها می شویم و با خانواده ای اهل سیرجان،سوار قایق میشویم تا مارا به نزدیکی جزیره هنگام و زیستگاه دلفین ها ببرد.هوا ابری و نسبتا سرد و بسیار مطبوع است...آب دریا گرم است.فیروزه ای رنگ است.....نیم ساعتی در دل دریا و از کنار جزیره های صخره ای پیش می رویم تا به منطقه ای می رسیم که حدود هفت هشت قایق آرام بر روی آب شناور هستند....
ناگهان دسته ای دلفین از کنار قایق ما میگذرند...سه تا سه تا..چهار تا چهارتا قوسی شکل شنا میکنند و باله های سیاه رنگشان در یک جهت به روی آب می آید...از چپ و راست قایقها ،شنا میکنند و با نفس گیریشان،فواره ای به روی آب شکل می گیرد...دو تا بچه دلفین هم در ردیف آخر دسته ها می بینیم..به قدری این صحنه زیباست...به قدری جالب و طبیعی است و به هیچ وجه با نمایش دلفین هایی که در جاهای مختلف داخل استخرها و آکواریوم ها دیده بودم قابل مقایسه نیست....به معنای واقعی محشر ...
به سمت جزیره هنگام و ساحل نقره ای رنگش که فکر کنم به خاطر ماسه های زیبا و تلاقی آب دریا با ماسه ها این لقب را گرفته است می رویم..کم کم باران شروع به باریدن گرفته است...راستش پسرک قایقران مارا به جای اصل ساحل نقره ای نمی برد و از فاصله کمی آنها را تماشا می کنیم...به جزیره و بازارچه سنتی هنگام می رسیم.یک ربع فرصت داریم بچرخیم..کلی کپر هست که مرا یاد مستندهای آفریقا می اندازد...زنهای بومی با لباسهای رنگارنگ و به ندرت نقاب،و حتی دختران جوان بومی با آرایشهای خلیجی !مشغول فروش صنایع دستی ساخت چین هستند!!انواع اقسام صدفها و گوش ماهی ها و ستاره های دریایی و لاک پشتهای تزیینی و گردبند و جا سویچی های قشنگ....بعضی از این کپرها رستوران هست...سمبوسه می فروشند....و غذاهای دریایی...
پسرک دنبالمان می آید که بیایید برویم .هوا بارانی است و ممکن است طوفان بشود.کیک شکلاتی در کیفم دارم.کسی یادش نبود نان بخرد!کمی جلوتر داخل آب زلال نزدیک صخره ها،پسرک میگوید اگز نان دارید داخل آب بریزید تا ماهی های رنگارنگ بالا بیایند...بالاجبار،همان کیک را تکه تکه میکنیم و داخل آب میریزیم...صبر میکنیم و تا یکی دو تا ماهی بالا می آید..تا میاییم ذوق کنیم،یک مرغ دریایی شیرجه می رود و ماهی را به منقار میگیرد!!اینهم از ثواب کردن ما...!!
از مسییر زیبای دریایی و پر تلاطم برمیگردیم.درساحل سوار ماشین آقای چشم سبز می شویم تا به جزیره برگردیم....وقتی از جزیره ناز رد می شویم،راهی در دریا پدید آمده است و کلی آدم و ماشین ،مشغول عبور در دریا هستند....
به رستورانی که از آشنا ها توصیه کرده اند،می رویم.دیروقت میرسیم و نصف غذاها تمام شده است...رضا به توصیه پسرعمه اش،خوراک کوسه سفارش می دهد...توصیف من از این خوراک،تن ماهی چرخ شده با سبزی پلو بود که به صورت فشرده داخل یک کاسه کرده و داخل دیس برگردانده بودند!!دورش هم کلی مخلفات بود...
نمیدانم دریا زده شدم یا آبزیان زده!با اینکه ماهی و میگوهای خوشمزه ای دارد،دیگر حس خوردنش را ندارم!!
به مجتمع تجاری بزرگی می رویم...کلی مغازه با نام برندهای بسیار معروف و جنس هایی که اصلا ربطی به این برندها ندارد!!فقط چرخی میزنیم تا بازار ندیده از قشم نرویم...
خسته هستیم..به اسکله برمیگردیم و سوار تندرو تازه ای می شویم که شیک و نو است...تمام مدت برگشت چرت میزنم.گرچه دیالوگهای سریال مسافری از هند که از تلویزیون کشتی پخش می شود در گوشم طنین انداز است....یاد دوستی می افتم که در دوران دانشجوییش،و در خوابگاه با یکی از دوستانش تمام اشعار فارسی و هندی تیتراژ آغازین یا پایانی این سریال را حفظ کرده بودند...به بندر عباس می رسیم.
به یک خرما فروشی می رویم.انواع اقسام خرما و فرآورده های خرمایی در این مغازه موجود است..از خمیر خرما و شیره خرما و خرماهای متنوعی که گاها با ارده یا کنجد یا شیره و زنجبیل آغشته شده اند....خیلی خوشمزه است...خیلی...
کمی خرید میکنم تا با سوغاتی جنوب به شمال غرب کشور برگردم...
انشالله فردا به تبریز بر میگردیم...هرمزگان و مردمانش را دوست دارم...مردمانی خودمانی و بسیار خونگرم...سرزمین دریا و آفتاب...سرزمینی که با پتانسیلهای فراوان ،حس محروم ماندن برخی مناطقش، ذهن را آزار می دهد...
از پیشنهادم برای این سفر خوشحال هستم.وفکر میکنم همگی از تجربه های این سفر راضی هستند و لذت برده اند...قشم،برای چند روز جا برای دیدن دارد...(البته اگر از خرید فاکتور بگیریم!!)شاید زمانی ،دوباره به قشم سفر کردم تا ندیده ها را ببینیم...
*بابت خبر زلزله هرمزگان متاسف شدم...البته ما که چیزی متوجه نشدیم...امیدوارم خسارت جانی و مالی برای کسی پیش نیاید...
* به ولله خجالت می کشم بابت این بلایا ..!
*ممنون از بچه ها که احوالپرسم بودند...