خاک غریب
*هوا نیمه جوانمردانه سرد است!یه چیزی تو مایه های خیلی سرد...ولی خیلی حال میده...باعث شده که دیگه بلوز پشمی یقه اسکی ای که چند سال بود از تو بقچه درنیاورده بودم،بار دیگر به تن کنم... همچین با دهن پر منفی هجده درجه رو به زبون بیارم و یه جور برای دوستان ساکنان مناطق گرمتر افه بگذارم!
*مریض میگه از وقتی برای قلبم باطری گذاشتن،کف پای چپم گاهی میخاره!
*کتاب "خاک غریب"نوشته "جومپا لاهیری" رو امروز تموم کردم...صفحه اول این کتاب یادداشتی هست بر این مبنا:
فرناز عزیز،تولدت مبارک ساینا و ویدا،تابستان 88
این کتاب رو بالاخره مهر ماه از کتابخونه فرناز کش رفتم...فکر میکنم به این زودیها هم از این سرقت خبر دار نشه!فرقی هم نخواهد کرد...عمرا این کتاب رو بهش پس بدم.....
چیزی که لاهیری را از نویسندگان دیگر متمایز می کند،نوشته هایی است ساده و در عین حال سرشار از جزییات که همچنان که او قدم به قدم زندگی شخصیت هایش را بر خواننده اشکار می سازد،قلب ادم را به درد می اورد..اندوه بزرگی که در کارهای اوست،نتیجه پیوند غربت او با غم های دیگری است که گریبانگیر زندگی همه ماست،مرگ عزیزان،پایان عشق ها، و فروپاشی خانواده ها......-بوستون گلوب
این کتاب 360 صفحه ای،شامل 8 داستان است.که 5داستان اول هر کدام قصه هایی مجزا هستند.3 داستان آخر در آخرین بخش به هم پیوند می خورند...از اون کتابها که خوراک منه....عمق داره،تصویر کاملا برای آدم مجسم میشه...به قول سروش ،پرسپکتیو داره...تمام اون صحنه ها ،عین فیلم بی هیچ ابهامی جلوی چشمم بود....وقتی داستان "خاک غریب"رو میخوندم بارها بغض کردم...بارها یاد دکتر جوراب افتادم...
وقتی داستان"جهنم-بهشت"رو میخوندم نا خود آگاه یاد دوستی در لوس انجلس می افتادم...
و بخش آخر کتاب..داستان"رفتن به ساحل"دیوانه کننده زیبا و غمگین بود...آخرین جمله این کتاب:
ما مراقب بودیم.وتو از خودت هیچ چیز به جا نگذاشته بودی....