"نهنگ ها می میرند"قسمت دوم
البته اگر در دوران اینترنی، وحید بیشتر گیر داده بود ،احتمال اینکه ازدواج کنم،وجود داشت.ولی او هم یک دانشجوی دستیاری غیر بومی بود،که رشته داخلی را اصلا دوست نداشت و بارها تصمیم به انصراف گرفته بود ... عملکردش قابل اطمینان نبود..
ثانیا اگر ازدواج می کردم شاید باید به شهری که بیشتر از هزار وپانصد کیلومتر با شهر من فاصله داشت می رفتم..احساس می کردم،برای چنین تصمیمی، توان کافی در خودم سراغ نداشتم..البته اینها همه تفکرات خیالی من بود.چون در واقعیت وحید مرا دوست داشت،ولی حرفی جدی از ازدواج نمی زد!
دوستم نازنین می گفت :اخه تو چه انتظاری از وحید داری؟عین کدوی خام باهاش رفتار میکنی..یه ذره احساسی..هیجانی..ریسکی.. هیچی!خوب طرفین باید یه واکنش مثبتی از هم ببینن که رابطه شون جلو بره...
میگفتم: آخه من چه واکنش مثبتی نشون بدم..حس می کنم این رابطه محکوم به شکسته..حس میکنم یک عمر سر اینکه تو کدوم شهر زندگی کنیم باید بحث داشته باشیم.چون علاقه ای به رشته داخلی نداره،از آینده شغلیش اطمینان ندارم..ممکنه هر لحظه بزنه زیر همه چیز..گاهی حرف آلمان یا آمریکا رفتن می زنه...خوب بالفرض اگه بره،من چکار کنم..واسه چی دارم اینهمه درس می خونم..برم اونجا باید از صفر شروع کنم و..
نازنین حرفمو قطع می کرد و میگفت: من موندم تو با این منطق خشک،چرا روانپزشکی خوندی؟مریض بیاد بگه من عاشقم،می زنی تو گوشش!
الان که فکر می کنم میبینم من هم یک" نسرین" درون خودم دارم.که همیشه آماده پیش بینی های قاطع و منطقی است..
شب عمو جلال و خانواده اش برای شام به خانه ما دعوت هستند.نسرین قالی کوچک بافت تبریز،رو به همه نشان می دهد.و می گوید: کاش می توانستم چند تا از اینها بگیرم..یه فرش 3 در 4،طرح هریس دیدم،دهانم باز مونده بود..منتها پاریس بردن اون فرشها کار سختیه..
وقتی میز را جمع می کنیم،زن عمویم کنار ظرفشویی با صدایی آهسته می گوید:ماشالله نسرین جون،خودش قالی کرمونه..احتیاجی به فرش تبریز خریدن نداره!انگار دیروز بود رفته بودیم عروسیش...
دختر عموم،با بدجنسی خاصی می گوید:بختش خوشگل باشه..والا این چیزا موندنی نیست..
مامانم با قیافه حق به جانبی میگوید:بختشم خوشگله..مگه چی کم داره؟
دختر عمویم،در حالی که خورشت را داخل ظرف مخصوص یخچال میریزد،با پوز خند میگوید:اره..معلومه!
بعد از شام،دور از جمع،بی هدف به تلویزیون نگاه می کنم. فکرم مغشوش شده است.یاد حرفهای همیشگی نازنین افتاده ام.
عمو جلال به لیدا میگوید:لیدا خواهرت چشه؟
لیدا با لودگی خاص خودش جواب می دهد:عمو،سر در جیب مراقبت فرو برده!
همه می خندند.به طرف جمع میرم و میگویم: لیدا، کی میری از دستت راحت بشیم؟!
لیدا میگوید: اگه برم ،روحم در ایران، همین جا ،خواهد ماند..و غش غش می خندد.
زن عمویم میگوید:همه وقتی می خوان برن،همین چیزا رو میگن..بعدش که پاشون رسید به اون طرف،سال به سال ایران اومدن یادشون نمی افته..
دختر عمویم شروع به خوندن میکند : اون که رفته..دیگه هیچ وقت نمیاد...دل من تا ابد گریه می خواد...و دوتایی با لیدا شروع به چپ و راست رفتن روی مبل و هم خوانی می کنند.
نسرین به تراس میرود..حتما می خواهد سیگار بکشد..
پچ پچ زن عمو و مامان شروع میشود..حوصله ندارم.میروم تا برای همه چای بریزم...
پنج شنبه عصر قرار می گذاریم بیرون برویم.ظهر نازنین زنگ میزند و می پرسد: که امروز بعد از ظهر چکار می کنی؟
میگویم :قراره بریم بیرون.
میگوید: چه خوب،پس منم میام..
با آمدنش مشکلی ندارم.تنها چیزی که نگرانم میکند،این است که نازنین کم از لیدا تو دری وری گفتن ندارد..
عصر،همگی به یک مجتمع تجاری بزرگ می رویم.خوشبختانه نازنین چندان اشتیاقی به پرسش درباره زندگی مشترک نسرین نشان نمی دهد.موقعی که از پله برقی بالا می رویم،نازنین خودش را به من می چسباند و می گوید: خبرهایی برایت دارم..
شروع به قدم زدن در طبقه سوم می کنیم.
می گوید:سه شنبه برای کارهای پایان نامه طاهر،به مطب دکتر فیروز آبادی رفته بودیم.دکتر بعد از کارهای پایان نامه،از همدوره ای ها پرسید تا رسید به وحید. گفت که اتفاقا چند روز پیش باهاش حرف زده و خوشحال شده که بالاخره وحید هم سر عقل اومده و دست از دودلی هاش برداشته وکم کم می خواد سروسامون بگیره ...
این را که میشنوم انگار یه رشته مروارید توی دلم پاره می شود و دانه هایش توی شکمم پخش می شود.
نازنین می پرسد:نظرت چیه؟
می گویم:نظرم؟نمیدونم..خوب ،وحید دوستم بود.پسر خوبیه..خوشحال میشم که زندگیش خوب باشه..
نازنین با کف دستش به پس سرم می زندو می گوید: خاک تو سرت!
می گویم:ئه..نازنین..چرا اینطوری میکنی،زشته..
می گوید:انقدر خوشحال شو واسه خوشبختی دوستانت که موهاتم رنگ دندونات بشه..
می گویم:خوب میگی چکار کنم؟
میگوید:خوب یه زنگ بزن،ازش خبر بگیر
میگویم:من بیشتر از یک ساله به وحید زنگ نزدم حالا باهاش تماس بگیرم که چرا می خوای سروسامون بگیری؟نمیگه حالا یادت افتاده؟
نازنین با حرص میگوید:تو مگه وحید رو دوست نداری؟
میگویم:نمی دونم..تا دوست داشتن چی باشه...احتمالا همون چند سال هم فقط بهش عادت کرده بودم.
میگوید:اون پسر رو نگاه کن که از روبرو میاد..اتفاقا شبیه وحید هم هست..مثل اون بلند و سفیده..فکر کن اون وحید هستش و اون دختری که دستشو دور بازوش حلقه کرده،نامزدشه..
میگویم:خواهش میکنم دهانتو ببند نازنین.
می خندد و میگوید:بمیرم برات،که فکر میکنی فقط عادت کرده بودی!بدبخت،تو وحید رو دوست داشتی و داری..
شب دوباره سراغ کتاب شعر میرم. تمرکز ندارم . یاد حرفهای نازنین می افتم.
نسرین،به اتاقم می آید و میگوید:رختخواب ها رو،رو تراس انداختم.میای بخوابیم؟تعجب می کنم و میگویم: چرا که نه!
لیدا پای وب کم و مشغول صحبت با نامزدش در اون سر دنیاست.به نسرین میگویم: لیدا به این زودیها نمیاد بخوابه...
رو به آسمان دراز کشیده ایم.نسرین بی مقدمه میگوید:
"وقتی بعد از تموم شدن درسم،وارد محیط کار شدم،زمزمه هایی از اینکه می تونم غیر از کار طراحی،مدل یا حتی مانکن هم باشم شروع شد.زیاد نمی تونستم بهش فکر کنم.حتی اگه علی رو راضی می کردم،مطمئن بودم خانواده اش با این مساله اصلا کنار نمی اومدند.مذهبی نبودند ولی ظرفیت پذیرش همچین موضوعی را نداشتند.
یه همکاری داشتم،به اسم فرانسوا.بعد از اینکه علی را دید،بارها و به بهانه های مختلف بهم می گفت همیشه فکر میکردم شوهر تو باید مرد جذابی باشد،نه مثل آلی!
این حرف اصلا خوشایندم نبود.مدتی بعد،یه مدل اسپانیایی به اسم خولیو به شرکت ما اومد. فصل اول،مدل ساعتهای مچی و پالتو بود.یک بار تو یک سفر کاری گروهی با هم به میلان رفتیم.5 روز اونجا بودیم.یک زن سیاهپوست خدمتکار تو ساختمان ما بود.روز سوم به من گفت:خانوم چقدر شما و اقای خولیو به هم می آیید..این حرف رو دو روز بعد هم تکرار کرد..من نه تنها بدم نیومد بلکه اصلا دلم نخواست عنوان کنم که من متاهل هستم..نمیدونم چرا..ولی دست خودم نبود..."
بعد از چند لحظه سکوت ،نفسی عمیق می کشد و می گوید :به خاطر آوردن اون روزها سخته....خوب دیگه شب به خیر!
با خماری عجیبی خوابم میبرد.
خاله اکرم دو روز بعد زنگ می زند و می پرسد: نسرین چرا برنمی گردی تهران؟ نسرین می گوید:مامان فعلا می خوام اینجا بمونم..نه برای برگشت به تهران و نه فرانسه عجله ای ندارم.
خاله اکرم فردا شب به خانه ما می آید..
در طی این هفته نازنین دو بار اس ام اس می زند که چه خبر از وحید؟
می نویسم که خبری ندارم.جواب میدهد:بزدل!
امروز سه شنبه است. ظهر که از مطب برمی گردم یک پراید مشکی هاچ بک سر کوچه میبینم.دلم برای وحید و ماشینش پر میکشد..بدون اینکه فرصتی به منطقم بدهم،دست به گوشی ام می برم و شماره وحید را میگیرم..قلبم توی دهنم می زند.چند بار با خودم تمرین می کنم که چه بگویم.وقتی ارتباط برقرار می شود صدای زنی را می شنوم که می گوید:دستگاه مورد نظر خاموش می باشد.د موبایل ست ایز آف..
دوباره و سه باره شماره را میگیرم.صدای همان زن است و تغییری ایجاد نمی شود.
ماشینم را که در پارکینگ خانه پارک میکنم،دوباره شماره را میگیرم.شایددر این اثنا گوشی را روشن کرده باشد.. ولی هنوز خاموش است..
شب قبل از خواب میخواهم اس ام اس بزنم ولی می ترسم فردا صبح که بیدار بشوم،این احساس را نداشته باشم و پشیمان بشوم..و با اس ام اسی که فرستاده شده کاری نمی توان کرد..
ظهر از منشی خانوم دکتر خدا حافظی می کنم و از پله ها که پایین می آیم،زن موخرمایی را می بینم که آرام در حالی که سرش پایین است،از پله ها بالا می آید.فکر می کنم مرا نمی بیند.ولی وقتی که از کنارم رد می شود ،می پرسد:امروز عصر میایی مطب؟اگه هستی من در لابی ساختمان تا ساعت 4 منتظر می مانم..
مطمئنم بیشترین حسی که باعث می شود به مطب برگردم،کنجکاوی برای شنیدن حرفهای زن است.به لیدا اس ام اس می زنم که من نمی توانم به مهمانی ختم انعام خانوم امینی بیایم،خودتان بروید.و گوشی ام را خاموش میکنم تا از آماج پرسش ها ی مادرم در امان باشم.
منشی را مرخص میکنم و با هم وارد اتاق معاینه می شویم.کیفم را که کنار میز می گذارم ،آنچنان صدای هق هق گریه ای بلند میشود که نا خوداگاه دستم به لیوان آب می خورد و کمی از آب روی زمین می ریزد..تمام آن چند دقیقه ای که زن گریه و ناله می کند، فکرم این است که اگر وحید بگوید من ازدواج کرده ام،من هم گریه خواهم کرد؟
وقتی آرام تر می شود،می گوید: بالاخره ازدواج کرد.نه با اون دختر عمه پاریسی...با یکی از دخترهای همکلاسی اش..یعنی این دو چند وقت بوده که با هم ارتباط داشته اند و من احمق دلم خوش بودکه کو حالا سارا بخواهد شوهر ایرانی کند...من احمق از همه جا بی خبر بوده ام..
می پرسم: اینکه احسان با خانوم سارا ازدواج کرده باشد یا خانوم ایکس چقدر برای شما فرق دارد؟
براق می شود و می گوید: خیلی فرق داره...احسان پسر با استعدادیه..تو ایران هدر میشه..تو دخترای همکلاسی ش خیلی مورد خاصی وجود نداشت که بخواد احسان رو بالا بکشه...
میگویم: یعنی اگر علی رغم فرض شما،احسان خیلی موفق بشه،شما دیگه ناراحت نمی شین؟
رو پشتی صندلی خودش را رها می کند و میگوید: چرا ناراحت نمی شم...دارم دیوونه میشم..
من بیشتر از 3 ساله که دیوونه وار دوستش دارم..درسته که 10سال از من کوچکتره،ولی چون پسریه که بزرگتر از سنش می فهمه،خیلی جاها اختلاف سن یادم می رفت..هیکلش هم درشت و چهار شونه است و من حس خوبی کنارش داشتم...
دلم میخواهد با مشکل زن همذات پنداری کنم،ولی سخت است.نا خودآگاه در ذهنم مشغول قضاوت کردن زن هستم.
خوشبختانه به برگهای گلدان بنجامین ،نگاه میکند و حرفش را ادامه می دهد:
احسان مدتی سرگروه انجمن شعر و ادبی بود که من هم در آن شرکت می کردم.
صدایی دلنشین و حافظه ای عالی داشت...گاهی شعرهایی از شاعران فرانسوی یا انگلیسی می خوند و با احساس ترجمه می کرد...
اون وقتا دوست دختر نداشت.. سعی داشت هرچه زودتر درسش رو تموم کنه و مساله سربازیش حل بشه،بایدهر ترم معدل الف می اورد تا حق انتخاب واحدهای بیشتری داشته باشه..معتقد بود عشق ،وقتشو تلف می کنه..
ولی به هر حال توانستم به او نزدیک شوم..شوهرم برای مدتی به دوبی رفت.خاله احسان یه باغی داشت که توش یه خونه باغ بود..به باغ نمی رسیدن..درختا تقریبا خشک شده بودند...انگار وراث سرش اختلاف داشتند..
یکی دوبار با هم به اونجا رفتیم.منی که اینهمه رو تمیزی وسواس دارم،اصلا برام مهم نبود که روی موکت کرم رنگی که از کثافت به سیاهی می زد،دراز بکشم و جسد سوسکهایی رو ببینم که دور و برم کله پا شده اند...همین که پیش احسان بودم ،اون اتاق برام دوست داشتنی بود.
گرچه متوجه بودم که احسان چندان نظر خوبی نسبت به این رابطه ندارد ولی با پافشاری من،رابطه کم و بیش جلو میرفت..احسان ترم آخر بود.پروژه های پایان نامه قبول می کرد و می نوشت..وقت سر خاروندن نداشت..بالطبع برای من هم وقتی نمی گذاشت..شوهرم خواست تا سه ماه آخر ماموریتش را پیش او بروم.
وقتی گفتم باید به دوبی بروم،بی تفاوت در حالی که به یک بلال گاز می زد گفت:خوب،خوش به حالت..برو..چیزی بود که بارها بهت گفته بودم..از اولش هم باید می رفتی پیش شوهرت.نه منو تو دردسر می انداختی نه خودتو سبک می کردی..
این حرفش بدجور منو داغون کرد، تا زمانی که کارهایم جور شد و به پیش شوهرم رفتم ،اصلا باهاش ارتباطی برقرار نکردم.شوهرم از اینکه پیشش رفته بودم راضی بود..ولی دل من جای دیگر گیر بود.. به خودم تلقین می کردم که از اول هم چندان دلبستگی خاصی به شوهرم نداشتم!این طوری راحت تر رفتارم را توجیه می کردم.
میخواهم از او سوالی بپرسم که گوشی اش زنگ می خورد.وقتی صدای زنگ را می شنود با هیجان خاصی می گوید:این زنگ احسانه ...گوشی را با شوق جواب می دهد و در همان حال از مطب بیرون می رود..
من می مانم و شکمی گرسنه و ذهنی خمار.در مطب را میبندم و به خانه می روم.
یک شب به اصرار نسرین همگی مینشینیم و فیلم "چهل سالگی "را میبینیم.خاله اکرم از همون اول کلی نقد میکند و غر میزند.مثالهایی از دختران آشنایانش هم می آورد و کلا چیز زیادی تا وسط فیلم نمیفهمم.بعد هم با مامان میروند و میخوابند.ولی نسرین بدجور در عالم فیلم غرق شده است..
یک عالمه آلبالو می خورم تا فیلم تمام شود.حس می کنم فشارم پایین امده است.نای برخاستن از مبل ندارم. دستهای قرمز رنگم را نمیتوانم به جایی بزنم.احساس درماندگی می کنم.چه حس مزخرفی است.
بعد از تمام شدن فیلم،نسرین روی زمین مینشیند و به کنار مبل من تکیه می دهد و سیگار می کشد.احساس درماندگی من با تحمل دود سیگار به احساس فلاکت تنزل پیدا می کند.
می گوید:نفهمیدم علی از کجا بو برد.میدونی که... من آدم درون گرایی هستم و زیاد ازظاهرم نمیشه چیزی تشخیص داد ...شاید از یکی از ایرانیها شنید،مهم نبود،من هم چیزی نپرسیدم.وقتی مساله را با من در میان گذاشت،چیزی جواب ندادم..سکوتم بیشتر اذیتش کرد..یه بار با صدایی بلند از من پرسید بین تو و اون پسرک مزلف چیزی هست؟
بهم برخورد..گفتم واسه جذابیت اون پسره میلیونها یورو پول جابه جا میشه...
گفت میخواهی درست با من زندگی کنی و بچه دار شویم؟
حرف بچه که شد انگار بهم موشک بسته بودن!رفتم رو هوا..گفتم من اگه مجرد بودم می تونستم کلی تو کارم پیشرفت کنم،من می تونستم با این ظاهرم،خیلی مطرح بشم،اونوقت تو با من حرف از بچه میزنی؟؟
چند هفته ای تقریبا قهر بودیم.یک روز یک وکیل ایرانی به من زنگ زد و گفت که همسر شما قصد متارکه با شما را دارد.اگر اعتراضی دارید که باید دادخواست تنظیم کنید تا از طریق دادگاه پی گیر شوید.ولی اگر مشکلی ندارید تشریف بیاورید تا بعد از طی یک سری مراحل،توافقی از هم جدا شوید.
اتنظار عکس العمل تند از علی داشتم ولی انگار فکر طلاق را نکرده بودم.چون خیلی جا خورده بودم..
به هر حال،من هرگز نمی توانستم بعد از این جریان با علی سازش کنم.توافقی طلاق گرفتیم.حتی علی روز طلاق نیامد و وکیلش به جای او در جلسه حاضر شد.به همین سادگی!
و به من نگاه میکند.میگویم:فکر نمیکنم چندان هم به همون سادگی که تو میگی بوده باشه!
لب و لوچه اش را جمع میکند وادامه میدهد:چند روز بعد به خولیو گفتم که طلاق گرفته ام.خیلی تعجب کرد..گفت:چی؟کی طلاق گرفتی؟گفتم چند روز پیش..
پرسید چرا؟گفتم دنیای ما با هم متفاوت بود.دیر یا زود علی باید این مساله را قبول می کرد که برای من ماندن در آن زندگی سخت شده بود..خولیو گفت:اوه..خدای من..چه جسارتی!
سروین که به پاریس آمد،کمی محدودتر شدم.قسمتی از وقتم صرف یاد دادن راه و چاه به سروین می شد.از اینکه بخواهد جای دیگری غیر از آپارتمان من زندگی کند،هیچکدام حرفی نمی زدیم.درست است که خیلی دوستش داشتم،ولی زندگی ام با زندگی متاهلی با علی فرقی نکرده بود.همان محدودیت ها برقرار بود.مخصوصا که من باید همیشه پرستیژ خواهر بزرگ را حفظ می کردم.
می گویم:نسرین ، از اون کشو یه دستمال مرطوب به من بده لطفا..
سرش را به طرفم برمی گرداند و می گوید ول کن ...فکر کن تو روانپزشک هستی و من برای مشاوره پیش تو امدم.باید در هر حال گوش بدهی..
می گویم:اقلا دیگه سیگار نکش.
پکی دیگر می زند و می گوید:مدتی که گذشت دیدم خولیو..
میگویم:نسرین،چرا اینقدر خودخواهی؟خوب سیگارتو خاموش کن دیگه..دارم خفه میشم.
ناگهان با خشم سیگار را روی سرامیک خاموش میکند و به اتاقی که خاله اکرم خوابیده میرود و در را می بندد.
من می مانم و انگشتانی به رنگ ارغوان و سیگاری خاموش شده بر روی سرامیک پذیرایی.
اگر مامان این صحنه را ببیند ، وضعم از درجه فلاکت بار به مرتبه هلاکت بار تنزل خواهد کرد.
صبح موقع رفتن به سرکار،از جاکفشی برس واکس داری بر می دارم تا دستی به سرو روی کفشم بکشم.کسی از کنارم رد می شود.نسرین است.می گویم:سلام نسرین،صبح به خیر
بدون اینکه ذ ره ای سرش را به طرف من بر گردادند به سمت دستشویی می رود و در را محکم می بندد.
خواستم بگویم علی خیلی زودتر از اینها باید تورا طلاق می داد که حرفم را می خورم.البته مطمئنا هرگز جسارت گفتن چنین چیزی هم ندارم.از در که بیرون می روم نمی دانم از حرص نسرین است یا چه چیز دیگری بلافاصله شماره وحید را می گیرم. صدای همان زن و همان جمله تکراری را می شنوم.ای خدا،مگر هر کس زن می گیرد ،گوشی خاموش می کند؟
سر راه مطب چند بار به ذهنم می رسد به برادرش زنگ بزنم.ولی هر بار منصرف می شوم.اگر از من بپرسد چکارش داری؟چرا برایت مهم است؟خیلی سبک می شوم.یاد یک روز پاییزی می افتم که همین سعید به دیدن من در بیمارستان آمد و گفت اگر یک اشاره بدهی ،برادرم پا پیش می گذارد.تو را دوست دارد و میخواهد.و من گفته بودم دوست داشتن و واقعیت زندگی مقوله هایی جدا هستند.شرایط زندگی ما دو نفر با هم تفاوت دارد.بعد از اینکه رفته بود،چند بار خواسته بودم اس ام اس بزنم که سعید،من غلط کردم حرف گنده زدم.ولی یارای مبارزه با مشکلات پیش رو را ندارم...البته بلافاصله تمام اس ام اس ها را پاک کرده بودم.
نا خود آگاه دوست دارم آن زن به مطب بیاید و تعریف کند این همه جرات و جسارت و حماقت را یکجا از کجا می آورد؟ولی نمی آید. ماجرای بقیه بیماران مطب هم چندان چنگی به دل نمی زند.سوژه های تکراری..
خوشبختانه خاله اکرم و نسرین و مادرم برای چند روزی به دیدن نوشین جان در بندر انزلی می روند تا هوایی هم در ویلای زیبای نوشین عزیز عوض کرده باشند.
یک روز بعد از ظهردوستم نازنین زنگ می زند و می گوید: حدس بزن از کجا دارم بهت زنگ می زنم؟
*ادامه دارد...