"نهنگ ها می میرند" قسمت اول
وقتی سحر بهم خبر داد که استاد نویسندگیم،تو صفحه اصلی فیس بوک و وبلاگش ،برگزیده ای از برخی داستانهای شاگردانش رو گذاشته و دومین برگزیده ش،جملات پایانی آخرین تکلیف کلاس،و به عبارتی اولین داستان من بود،به قدری هیجان زده شدم که دوباره بعد از تقریبا ۵ماه،جرقه قدیمی تو ذهنم زده شد...هوس کردم این داستان رو در ۳ پست تو وبلاگم منتشر کنم....
"نهنگ ها می میرند"
"ولی من خونه خاله احسان رو با تمام سوسکهای مرده و زنده ش خیلی دوست داشتم"
بر می گردم و به زنی که این جمله را گفت نگاه می کنم.انقدر از برخورد جیرجیرک به آستین روپوشم ترسیده ام که دقیق متوجه منظور زن نمی شوم.به لیدا میگویم: توروخدا درست نگاه کن، ببین به پشت روپوش یا روسری ایم چیزی نچسبیده باشد..
لیدا می گوید: نه بابا یه دونه جیرجیرک بود که افتاده رو زمین.اینم جنازشه!نگاه کن..
میگویم: لیدا ،اذیتم نکن،چندش آوره..
کم کم به خودم می آیم که دوباره چشمم به زن مو خرمایی که روی لبه سیمانی جدول پارک نشسته است،می افتد.دقت که میکنم،میبینم اشک در چشمانش حلقه زده است.
میپرسم:شما چیزی گفتید؟حالتون خوب هستش؟
ارتباط چشمی برقرار نمی کند.خیره به دو دختر بچه ای که مشغول اسکیت بازی هستند نگاه می کند و با بی تفاوتی می گوید:خوب؟
لیدا دستم را می گیرد و می گوید: بیا بریم دیگه.. چیزی از این بستنی ها باقی نموند..
با لیدا به سمت نیمکتی که مادرم و دخترخاله ام ،نسرین،نشسته اند میرویم.نسرین با خنده می گوید :چی شد؟هیولا بهت چسبیده بود؟
می گویم:باشه..مسخره کن..انگار خودت عمری با سوسک و جیرجیرک زندگی کردی!
مامان می گوید:بی خیال..اون بستنی وانیلی رو بدین من،چرا همه بستنی ها را کاکائویی خریدین؟
این تعطیلی های کوتاه هم خوب است،هم بد.خوب از آن جهت که بالاخره یک وقفه ای بین کار و مشغله هرروزه می افتد،بد از آن جهت که آنقدر کوتاه است که گاهی بیشتر خستگی اش به تن ادم می ماند!
شب به نسرین می گویم: دلت میخواهد روی تراس بخوابیم؟با تعجب می گوید:تراس؟تراس طبقه نهم؟
میگویم:خوب آره، تراس.چه فرقی داره...قرار نیست که آویزون بشیم..
جواب می دهد: آخه دختر جون ،ازاون وقتی که رو تراس خونه قدیم شما می خوابیدیم،بیست سال گذشته،تراس طبقه اول..اون حیاط..بوی اون شب بوها..یادش به خیر...
میگویم:والا تراس این خونه هم کم از حیاط قدیم نداره..ببین بابا،چه اطلسی هایی توی گلدون ها کاشته...آدم حظ می کنه..
اخمهایش را در هم می کند و می گوید:آخه فکر کنم نصفه شب هوا سرد بشه..حتما صبح کلاغ یا کفتر میاد بالا سرمون،اعصابمونو با سر و صدا خراب میکنه..شایدم آفتاب ..
حرفش را قطع می کنم و میگویم:باشه بابا نسرین..چقدر روضه خوندی..هر چی حس و حال بود از بین بردی..
به اتاقم میروم و مجله داستان را به دستم می گیرم. مصاحبه ای از آقای علومی راجع به کتاب جدیدش را می خوانم..
کمی بعد لیدا تشک به دوش از اتاق بغلی بیرون می آید و می گوید:پاشو..پاشو یه ملافه هم تو بیار،یهو مهره های کمرت جا به جا نشه این قدر زحمت می کشی..
می پرسم: اونو کجا میبری؟
می گوید: خوب رو تراس دیگه..خودتون دستور فرموده بودین..
غرولند می کنم که این نسرین ،پاک خل شده ها...
لیداسوت زنان به سمت راهروی منتهی به تراس میرود..
امشب شب چهاردهم ماه است..سه نفری روی تراس می خوابیم.پشه کش برقی را زده ایم.پارچ آب و لیوان و پتوی اضافه هم بالا ی سرمان گذاشته ایم.نسرین از لیدامیخواهد که یک چراغ قوه هم بیاورد، می گوید:اگه نصفه شب خواستم پاشم،یه جایی رو بتونم ببینم..میگویم :نسرین ،مردم واسه پیش بینی زلزله هم اینقدر آماده نمیشن که تو داری این کارا رو می کنی..بسه دیگه..
به آسمان زل زده ایم..از خاطرات سالها پیش میگوییم..از آرزوهایمان..
نسرین میگوید: من از همون بچگی گفته بودم میرم اروپا...بالاخره هم رفتم.
لیدا با لحنی شبیه نسرین می گوید: منم آرزو داشتم که آرشیتکت بشم ،مثل عمو جلال..ولی میکروبیولوژی خوندم.واقعا چقدر با هم سنخیت دارند..و بعد غش غش خندید.
نسرین با حالتی حق به جانب می گوید: برای اینکه تمام سعی خودت رو نکردی،تواعتماد به نفس نداشتی،ترسیدی پشت کنکور بمونی ،تو از بچگی هم زیاد برای رسیدن به آرزوهات تلاش نمی کردی..
یکباره لیدا خیز برمی دارد و می گوید: نسرین؟مگه نمی گفتی علی مردی هستش که منو به آرزوهام می رسونه..پس چی شد جدا شدی؟
از این سوال لیدا شوکه می شوم.میدانم که می خواست حال نسرین را بگیرد،ولی اصلا فکر نمی کردم همچین سوالی بپرسد...با اخلاقی که از نسرین و خاله اکرم سراغ داشتیم،می دانستیم هرگز علاقه ای ندارند که سوالهای خصوصی از آنها پرسیده شود...
پیداست که نسرین هم جا خورده است.کمی سکوت می کند...میخواهد دهان باز کند که لیدا می گوید: توروخدا نگو که تفاهم نداشتیم.الان هم که جدا شدیم با هم دوستیم و از این دست روشنفکری ها...درست توضیح بده دیگه..
حس می کنم صدای قلبم را می شنوم..به نظرم لیدا خیلی زیاده روی می کند.
نسرین بعد از سکوتی طولانی می گوید:عاشق یکی از همکارام شدم.علی هم فهمید.طلاقم داد.
چند لحظه ای طول می کشد تا نفسی که در سینه ام حبس شده بود را بیرون بدهم.لیدا نیم خیز شده است و با حیرت به نسرین و من نگاه می کند.می خواهد حرفی بزند که انگشتم را روی لبم می گذارم و اخم میکنم.مهتاب آنقدر روشن هست که لیدا مرا ببیند و حرفی نزند.
صبح با صدای قار قار کلاغها از خواب بیدارمی شوم.می خواهم دوباره بخوابم که نورآفتاب چشمانم را می زند. هوا هم گرم شده است.. باید جل و پلاسمون را جمع کنیم و برویم توی اتاق..
توی دلم می گویم:طفلک نسرین یه چیزی می دونسته ها...
به سمت راست که نگاه میکنم ،فقط لیدا رو میبینم که عین جنازه کفن پیچ شده،خودش را توی ملافه گم کرده است.داخل میروم واتاق خواب خودم و لیدا رو نگاه میکنم.در دستشویی کمی باز است،پس آنجا هم خالی است. کمی نگران میشوم.با عجله به آشپزخانه می روم..سرم را که برمیگردانم میبینم،نسرین روی مبل استیل سه نفره سالن پذیرایی نشسته است و سیگار می کشد...
به من نگاه نمی کند ولی می گوید: چیه؟فکر کردی گذاشتم رفتم؟
می گویم :نه..یهو دیدم نیستی،دنبالت گشتم..
میگوید:می دونی گاهی مرز بین آرزوها و حماقتهای آدمی از بین میره...آدم گاهی شک میکنه که ایا این حماقتی بوده که آرزویش رو داشته؟یا شایدآرزویی که داشته حماقتی بیش نبوده...
نسرین دختر بسیار زیبا و درس خوانی بود.ولی در 19سالگی که یک سال بیشتر از تحصیلش در رشته مهندسی الکترونیک نگذشته بود،ازدواج کرد.همگی از این تصمیم شاخ در آورده بودیم.اصلا سابقه ازدواج سن پایین بین دخترای فامیل نداشتیم.بعد که خبردار شدیم داماد دندانپزشک و پسر یکی از خانواده های سطح بالای شهر است و از 16 سالگی مقیم پاریس میباشد،نظرها کمی تعدیل شد.بعدش هم که در مراسم عقد کنان،جواهراتی که به سر و دست نسرین آویخته شد و 4 ربع سکه ای که موقع رقص توسط پدر داماد شاباش داده شد ،اختلاف سن 13 ساله و قد نه چندان بلند داماد رو تحت الشعاع خود قرار داد!
نسرین به فاصله 7 ماه بعد به پاریس رفت.انجا شروع به خواندن طراحی لباس کرد. به قول لیدااینم از اون حرفا بود .چندین سال ماهارو با درصدهای بالای ریاضی و فیزیکش ،خفت داد،بعد رفته بود طراحی لباس می خواند.
البته به قول عمو جلال:آدم باهوش تو هر رشته ای موفق میشه..و مطمئن بود که نسرین در این رشته هم موفق تر از یک ادم معمولی خواهد شد...
بعدها سراغ طراحی جواهرات هم رفت. خواهرش سروین هم چند سال بعد به پاریس رفت و هردو با هم مشغول کار بودند.گاهی موقعی که به ایران می آمدند،به قول خودشان شو جواهرات برپا می کردند..
می پرسم: صبحانه می خوری؟میگوید:نه،یه کم دیگه یه چای می خورم.
لباسهایم را می پوشم و قبل ار بیرون رفتن به تراس می روم.به صدای در،ملافه تکانی سریع می خورد.بالای سر لیدا می روم و میگویم :لیدا،من میرم سر کار.از نسرین چیزی نپرسی ها..
بی حرکت است.می گویم:دیشب هم نباید فضولی می کردی.
جنب نمی خورد.ملافه را با شدت از رویش کنار می زنم.لیدا آشفته نگاهم می کند.می گویم:شنیدی که چی گفتم.جلوی دهنتو می گیری!
لیدا اه بلندی می گوید و زیر لب غر می زند: باشه بابا..چقدر تکرار می کنی..فهمیدم.
این چند هفته که خانوم دکتر صدقیانی به کانادا رفته است،من مامور ویزیت بیمارانش هستم.گرچه می دانم که شاید به مذاق خیلی از بیماران خوش نیاید.
به مطب می روم.خانوم اصغرپور،بعد از سلام و احوالپرسی، با من و من می گوید که بیماران غر غر می کنند.میگویند از چند ماه پیش از دکتر صدقیانی وقت گرفتیم،حالا یکی دیگر اینجاست..و از من میخواهد زیاد به دل نگیرم.چون بعضی از مریضها درخواست کرده اند که فقط نسخه قبلی آنها را تجدید کنم.و برای ویزیت بعد از بازگشت خانوم دکتر خواهند آمد.
می خندم و می گویم: باشه..خوب حق دارن..حالا دونه دونه بفرست تو ببینیم چی می خوان..
راستش ته دلم خوشحالم. چون اینطوری زودتر کارم تمام می شود.
یکی دو مریض اول،بیماران قدیمی خانوم دکتر هستند و فقط از من می خواهند که داروها را باز نویسی کنم.گرچه بعد از چند دقیقه کمی درد دلشان باز می شود و مختصری از مشکلات جدیدشان را می گویند.ولی در کل سر و ته ماجرا زود به هم می آید.
مریض سوم مردی است که تا وارد اتاق می شود،شروع به گلایه می کند.می گوید:دو ماهه خانوم من میاد اینجا..خانوم دکتر گفته باید شوهرت هم بیاد تا باهاش حرف بزنم.حالا با اینهمه کار و مشغله اومدم اینجا، میگن دکتر تا 2 ماه دیگه نیست..خوب مردمو مسخره کردین..
میگویم: من هم روانپزشک هستم.اگر بنشینید،می تونم به مشکل شما گوش بدهم.اینجا پرونده شما هم هست، با خوندن سابقه ، مطلب دستم می یاد..
بلند میشود ومیگوید: من مشکلی ندارم.این برنامه ها رو زن من گذاشته.. نمیدونم چشه..حرف که نمیزنه ..شما باید مشکل اونو حل کنید.من سالمم..
این را می گوید و از در اتاق خارج می شود.مشغول وارد کردن اطلاعات بیمار قبلی داخل پرونده الکترونیک می شوم..
کسی داخل می آید.سلام می دهد. همان طور که نگاهم به مانیتور است، می خواهم بنشیند و چند لحظه به من فرصت بدهد.وقتی که کارم تمام می شود ،رو به مریض می کنم و می گویم بفرمایید ،من در خدمتم.
وقتی نگاه سردش به من می افتد،سکوت می کنم.به مغزم فشار می آورم که سکوت را می شکند و می گوید :تو که از جیرجیرک می ترسی،چطور می خواهی مشکل منو حل کنی؟
به خاطرش می آورم..
می گویم:اگر کسی از جیر جیرک نترسد می تواند مشکل تورا حل کند؟
لبخند می زند.و می گوید: اینم حرفیه دیگه..
ادامه می دهد : از رفتار شوهرم معذرت می خواهم.کلا راضی به اینجا آمدن نبود،وقتی شرایط رو دید،بیشتر ناراحت شد.از منشی خواستم عوض ویزیت شوهرم،من ویزیت بشوم.
می گویم:کار خوبی کردید..خوب بفرمایید..
می گوید: طی جلساتی که پیش دکتر صدقیانی اومده بودم،فقط از اضطراب و افسردگی شکایت کردم.دوست نداشتم راجع به اصل مطلب چیزی بگم.دارو هم زیاد کاری از پیش نبرد..او هم خواست ،که با شوهرم صحبت کند..
می گویم:اصل مطلب رو به من خواهی گفت؟
به ساختمانهایی که از پنجره بزرگ مطب دیده می شوند،نگاه میکند.بعد از مکثی طولانی می گوید:
مشکل من حل شده است.فقط من نمی توانم با واقعیتش کنار بیایم و هضمش کنم.
رشته افکارش را پاره نمی کنم.منتظر می شوم شاید ادامه دهد.
می گوید:پسری که تمام زندگی من است،میخواهد ازدواج کند.
می خواهم بگویم می ترسی پسر را از تو بدزدند؟ ولی ساکت می مانم.حتما جبهه می گیرد.
می گوید:وقتی سارا ،دختر عمویش،بعد از چند سال برای تعطیلات تابستانی به ایران امد،حدس می زدم که کار به جاهای باریک خواهد کشید...پدر سارا هم که دخترش را به برادر زاده ها سپرده بودوخودش پی گیر یک سری کارهای اداری عقب مانده بود.زن فرانسویش هم که چهار سال پیش جدا شده بود.
تمام بعد از ظهرهای تابستان صرف گشت و گذار و مهمانی های فامیلی بودند.
از حال و هوای احسان معلوم بود که هوایی شده..چند روز بعد گفت که ایمان میخواد مخ سارا رو بزنه..ولی یکی نیست که بگه آخه پسرعمه گرامی!سارا،منی که خدای جذبه و زبان انگلیسی و فرانسه و فیلم و کتاب و موسیقی هستم را می خواد بذاره ،بیاد به دری وری های تو راجع به نیروی درمانی سنگهایی که داری گوش بده،یا چقدر با چاکراها می تونی دل دختره رو ببری؟
این حرفها رو که می گفت،دیوانه می شدم.ولی سعی می کردم هیجانی رفتار نکنم.هر روز که از تعطیلات می گذشت، کم کم حس می کردم فاصله بین ما زیاد می شودوشاید بیشترش هم به خاطر لجبازی خودم بود. فکر می کردم احسان خودش باید بفهمد که من چه عذابی خواهم کشید..یعنی تنها راه رفتن به اروپا ، تور کردن دختر عمویش بود؟یعنی عرضه نداشت با این همه به قول خودش محسناتی که داشت به جایی برسد؟حتما باید آویزون کسی می شد؟
خواست ادامه بدهد که چند بار صدای ویبره بلند گوشی اش از داخل کیف امد.اینبار ،ازمن عذر خواست و در کیفش را باز کرد و نگاهی به گوشی انداخت و جواب داد:تو مطب هستم ...وا..تو مگه نرفتی؟..باشه..الان میام.
و تماسهای قبلی رو نگاه کرد و گفت:اوخ اوخ..شوهرم چند بار زنگ زده،نمی دونم چرا نرفته.پایین منتظرمه..
بلند شد و گفت خوب،باید برم.ممنون از اینکه به حرفام گوش دادین.و با سرعت رفت..
بلافاصله مریض بعدی داخل آمد و فرصتی برای حلاجی حرفهای زن برایم باقی نگذاشت.
در راه منزل،از رادیوی ماشین اخباری راجع به اعتراضات گسترده مردم به قوانین دولت و تجمعات انها در خیابانهای پاریس پخش می شود.
حس می کنم کم کم نسبت به پاریس آلرژی پیدا کرده ام.
در خانه،فقط مامان در آشپزخانه است.بابا هم مشغول گوش دادن به تکرار سر خط خبرهای شب گذشته بی بی سی است.
مامان می گوید: نسرین و لیدا با هم به بازار قدیمی رفتند.نسرین میخواد فرش بخره.
مقنعه ام را در می اورم،و چنگالی در هندوانه های سرد یخچال فرو می کنم.می خواهم هندوانه را دهان بگذارم،که مامان می گوید::پس،علی ،نسرین رو طلاق داده..
سردی هندوانه دندانهایم را بی حس می کند.می گویم:عجب دهن لقیه لیدا...
مامان می گوید:خوبه خوبه..حالا جریان چی بوده؟اونو بگو..
میگویم:مامان شما دیگه چرا ؟لیدای احمق..
میگوید:چرا به لیدا گیر دادی..
میگویم:آخه الان به شما گفته، لابد تا عصر به کل فامیل اس ام اس میزنه..اخلاق خاله اینا رو که می شناسین..در ثانی،نسرین مهمون ماست..اگه بفهمه خیلی بد میشه..
مامان میگوید:ما مریض تو نیستیم که بخوای نصیحت کنی..
ترجیح می دهم بروم سراغ اینترنت و ای میلی به خانوم دکتر بزنم.و راجع به نامه ای که بابت داوری جلسه دفاعیه یکی از رزیدنت ها امده،مطلعش کنم.
بعد از ناهار،روی تختم دراز می کشم. یاد وحید می افتم.برمی خیزم وکتاب شعری از فریدون مشیری ، که مدتها قبل به من هدیه داده بود را از کتابخانه بر می دارم.می دانست که زیاد اهل شعر خواندن نیستم.ولی میگفت تو کتابخونه داشته باش..گاهی حتی آدمی که از شعر خوشش نمیاد،با یکی دو بیت، حالش از این رو به اون رو میشه...
از وسط کتاب شروع به خواندن یک شعر می کنم.یک لحظه دلتنگ وحید میشوم.ولی نه اونقدر که بخواهم حتی اس ام اس برایش بفرستم. آخرین باری که باهاش صحبت کردم،پاییز گذشته بود. برای تبریک فارغ التحصیلیم زنگ زده بود..
به گذشته فکر می کنم.حس می کنم همیشه در چهار چوب منطق، جلو رفته ام.از ریسک کردن ترسیده ام.در درس خواندن،در انتخاب رشته،در ازدواج...همیشه از اینکه اشتباهی کنم،واهمه داشته ام.به قول لیدا که همیشه میگوید: عین یه کره خر خوب،سرتو از بچگی پایین انداختی و هر چی بزرگترا خوب دونستن،انجام دادی..حتی نخواستی یه جفتک بپرونی!
البته اگر در دوران اینترنی، وحید بیشتر گیر داده بود ،احتمال اینکه ازدواج کنم،وجود داشت.ولی او هم یک دانشجوی دستیاری غیر بومی بود،که رشته داخلی را اصلا دوست نداشت و بارها تصمیم به انصراف گرفته بود ... عملکردش قابل اطمینان نبود..
*ادامه دارد...
*با عرض پوزش و با تشکر از دکتر ربولی و مسافر عزیز،قسمت جا افتاده رو اضافه و تصحیح کردم..