*سحر اینا تو خونه شون ،یه مجسمه از تصویر معروف صمد بهرنگی دارند.جلوی اون هم تصویری از ماهی ها به یاد ماهی سیاه کوچولو...گویا یه روز یکی از دوستانشون مهمون میاد خونه شون.این دختر خانوم که گویا فرزند خانواده ای اهل کتاب خوندن هم بوده،از سحر می پرسه:این کیه؟سحر و همرش میگن :خوب،خودت حدس بزن کیه!

اون هم فکر میکنه و به خاطرکلاه صمد میگه:ستارخان؟!

سحر و شوهرش میگن:نه..دقت کن کمی..

میگه:حیدر علی اوف؟!

میگن:آخه ما چرا باید مجسمه حیدر علی اوف رو بذاریم تو دکور خونه!

خلاصه کم کم حدسهای بی ربط میزنه ،تا اینا تصمیم میگیرن راهنماییش کنن.میگن اون ماهیهای جلوی مجسمه رو ببین..

میگه:ماهیگیر بوده؟!!

میگن:نه...این شخص بچه ها رو هم خیلی دوست داشته..

میگه:ساری قلی خان؟!!

(ساری قلی خان یه شخصیت معروفی بوده که به لحاظ جنسی به بچه ها علاقه زیاد داشته!!!)

من قیافه یاشار عزیز رو تجسم می کنم که چطور کم مونده بوده دیوار خونه رو بخوره که اخه من چرا باید مجسمه ساری قلی خان رو بذارم رو طاقچه خونه م!!!

*کتاب"خشم" نوشته فیلیپ راث رو خیلی دوست داشتم...اون قسمت که قصابی کاشر یهودیها که معادل ذبح حلال مسلمانهاست،خیلی به لحاظ شباهت برام جالب بود...

دوجمله از این کتاب رو دوست دارم:

-گاهی انسان عاشق حماقت عاشق شدن می شود!

-مبتذل ترین،اتفاقی ترین،و حتی مضحک ترین انتخاب های انسان به طریقی بسیار بد و غیر قابل فهم به بدترین نتیجه منجر می شود.

*کتاب "عامه پسند" نوشته چارلز بوکوفسکی،رو ریحان،عید امسال تو مسافرت ، امانت بهم داد تا بخونم..منم محترمانه گفتم مال من!خوندنش از عید موکول شد تا همین چند وقت پیش...

گرچه بوکوفسکی خیلی درام تاثیر پذیری نداره ولی کاریکلماتورش گاهی فوق العاده است...دل ادم خنک میشه!از اون جمله ها که ادم دوست داره کاش میتونست همشو تو آستین داشت تا یه وقتایی یکیشونو حروم هر ادم عوضی ای که سروکله ش از ناکجا اباد سر راه ادم پیدا میشه، بکنه!

این جمله رو از این کتاب حفظ کردم:

-همیشه یک نفر هست که روز آدم رو خراب کنه،البته اگر به قصد نابود کردن کل زندگی ات نیامده باشد!