بادکوبه...
امروز بعد از صبحانه یک گشت تو خیابون و کوچه های اطراف هتل و به قولی محله میلیونر ها زدیم...به احتمال زیاد در طی چند سال اخیر اینجا محله میلیونر ها شده...چون یه ویلاهای بزرگ و متراژ بالا،کنار یه خونه های زپرتی هستش که نگو!!یعنی جند تا این کپرها را احتمالا میخرن بعد یه جا میرن بالا....برجهای بلند و ساختمانهای شیک کنار یک ساختمانهای بازمانده از دوران کمونیستی،با پنجره های بلند و کم عرض ،رخت های لباسی که از این ایوون تا اون ایوون پهن شده اند...و ماشینهای آنچنانی که تو حیاط این آپارتمانهای داغون،وارد و خارج می شوند ،انقدر تضاد داره ...البته خداییش خیلی زود چشم عادت می کنه..مخصوصا که کفه مدرنیته به شدت سنگین تره ....
از همه با حال تر لوله کشی گاز بعضی از این خونه هاست!یک لوله بخاری زنگ زده که ممکنه با بادی سنگین جابه جا بشه رو در نظر بگیرین که از بالای کنتور گاز،دراز شده ،رفته،بعد یکم انحنا پیدا کرده،دوباره رفته اومده...وله برادر من!!ول!!
بعد ازپرسه زدن در این منطقه،طبق معمول راه افتادیم به سمت تارگوی و خیابانهای اطراف!آنقدر این کوچه پس کوچه های اینجا رو بالا پایین کردیم که مگو!!
امروز حسابی سرد شد!بیشتر از اینکه سرد بشه،بادهای پاییزی شروع به وزیدن گرفته بود...معنی باکو یا بادکوبه کم کم داشت تفهیم می شد!ولی انصافا سفر تو این آب و هوا کیف میده....باد،برگهای خشک و زرد پاییزی رو به بر میگیره و هر از گاهی به یکی از ریشه های شال گردنت گیر میده...یا یه گربه همین جور دور خودش و دمش و برگ وول میخوره!!
من خیلی خواستم "لونگی"بخورم که گویا با مرغ یا بلدرچین و ..درست میشه...نشد!امروز هم که خواستم بخورم گفتن با سفارش قبلی این غذا رو سرو میکنیم!!ما هم گفتیم بخوره تو سرتون،پاشدیم از اونجا رفتیم یه جای دیگه....همسر جان،معتقد هستند طعم همبرگرهای اینجا(نه مک دونالد و ایناها!)اصلا یه چیز دیگه ست...
تا ساعت 8:30 شب همش راه رفتیم و راه رفتیم و گشتیم....دیگه اعتراف می کنم که به قول مادر باجناقم، انگارپام تو دهن سگه!!
اعتراف میکنم که حس موزه رفتن تو این سفر کم بود!کلا حس داخل اماکن شدن خیلی کم بود!ولی دلم میخواست موزه فرش،که ساختمون بسیار زیبا،و از جمله چند خواهران که هرکدومش تو یکی از کشورهای سابق اتحاد جماهیر هستش رو ببینم...که حالش نبود!
موزه مرکزی هم ساختمان ایرودینامیک جالبی داشت و خیلی سفید و فضایی بود و گویا از بالا شکل امضای حیدرعلی اوف هستش،به نظرم دیدنی بود که اونم حالش نبود!!
کلا تیپ و قیافه ساکنین این شهر،مخصوصا نسل جوان،با اون افرادی که میان ایران،زمین تا آسمون فرق داره... نسلی هستند که گرایش به فرهنگ شیک و ساده غربی و مارکدار دارند...تمایل به بور کردن موها در میون دخترا و خانومها خیلی کمه...شایدم به خاطر فصل پاییزه...ولی موهای بلند مخصوصا تا زیر باسن،انگار کم طرفدار نداره!
یه چیزی که قبلا هم گفته بودم این بود که نسل جوون،قدبلندی ندارند...وزن بالایی هم ندارند..مخصوصا پسرای جوون،انگار همگی مثلا قد شون 170،و سایزشون مدیومه!انگار همگی از یه خط تولید اومدن بیرون!مخصوصا الان که همگی یا شلوار لی یا شلوار مشکی راسته ،با یه کاپشن مشکی پوشیدند!!شایدم به نظر من اینطوری اومده!!
منکه بار اولم بود به باکو اومدم..ولی دیگران که قبلا اومده بودند همگی معترف هستند که طی این چندسال این شهر از این رو به اون رو شده!گویا پول نفت و سرمایه گذاری های خارجی و ....واقعا چهره این مملکت رو تغییر داده ....به لحاظ ظاهر،مخصوصا در مناطق بالای شهر،اصلا کم از پایتخت اروپایی نداره...ماشین های شیک و مدرن تمام خیابانها رو اشغال کرده...البته دوستی که ساکن اینجا بود میگفت ماشین در اینجا یک مساله فرهنگیه...شاید یکی تو خونه ش حتی پتو نداشته باشه ولی این ماشین چند هزاردلاری رو سوار بشه...راست و دروغش با اونی که گفت!
باکو شهر گرونیه...مثل دیگر شهرهای روسیه...
در پاسخ به سوال دکتر ریولی:کلا احتمال اینکه راننده تاکسی تو خیلی کشورها کلاه سرآدم بذاره خیلی زیاده!!ولی اینجا اولا این تاکسی های لندن،یا به قول خودشون بادمجان،هم خیلی باحاله،هم اینکه جی پی اس و تاکسی متر داره،و لازم نیست با راننده چک و جونه بزنی!
رشید بهبودف یکی از خواننده های مشهور آذربایجان ودر سطح بین المللی بود...از ترانه های معروفش که شاید شنیده باشید :لاله لر..کوچه لره سو سپمیشم..ریحان...
در پاسخ به دکتر پرتقالی:والا همسری که از وقتی رفت شیراز،دیگه اورژانس رو بوسید و گذاشت کنار خوشبختانه...بماند که الان هم زیاد توفیری با اورژانس کار کردن نداره!
در پاسخ به سحر:جون الناز،ال چح منیم جانیمنان!ولله جانیم یوخده خام معلیم!به خدا قول میدم پولامو جمع کنم دوباره بیام اینجاهایی که میگی رو ببینم..استرس وارد المه!!
خوب دیگه..اینم از سفرنامه آذربایجان!فردا صبح برمیگردیم ...شنبه و آغاز یک هفته پرکار!