نبردی که دیشب با پشه ها داشتیم،خاطره شب اول اقامت در سنت پطرزبورگ را برایم زنده کرد!حالا این چه حکمتی است که در کشورهای سابق اتحاد جماهیر شوروی این بلا به سر ما می آید الله اعلم!!

امروز ظهر برای دیدن آتشگاه باکو به منطقه سوراخانی در حدود 10 کیلومتری باکو رفتیم...حسن این رفت و برگشت این بود که مجددا ورزشگاه در حال ساخت برای بازیهای جام اروپا به همراه برجهای متعدد جهت اقامت ورزشکاران و ...را دیدیم...

اتشگاه باکوساختمانی قلعه مانند است.از مجتمع پنجگانه ای تشکیل شده است که توسط خانه های روحانیون در اطراف محاصره شده است.در وسط حیاط محرابی وجود دارد.اتشگاه روی میدان گازطبیعی بنا شده است و گاز از دریچه های آن بیرون می آمده است.بعدها که اینجا متروکه و سپس تبدیل به موزه شد،صرفا جهت افزایش جاذبه گردشگری گاز به این منطقه کشیده شد...گویا زرتشتی ها حتی از ایران و یزد نیز به این آتشگاه می امده اند...

در اتاقکهای اطراف حیاط،مجسمه هایی به نماد روحانیون و آتش پرستان در حال عبادت،به زنجیر کشیده شدن و اهدا نذورات ساخته شده است...پر از بچه دبیرستانی بود که جهت بازدید امده بودند...

زیاد وقتی نگرفت..گرچه توصیه خیلی خاصی جهت بازدید حتمی از این آتشگاه نمی توانم بکنم..نمیدونم چرا همش یاد معبد اناهیتا تو جاده کازرون و بزرگی و اسرار آمیز بودن آن می افتادم!و تو ذهنم قشنگی اونجا رو با اینجا مقایسه می کردم!

به شهر برگشتیم.دوباره از جلوی هتل هیلتون پیاده راه افتادیم و شروع به گز کردن کوچه پس کوچه ها کردیم...رسیدیم به کوچه خاقانی...کمی بعد به تارگوی زیبا رسیدیم...قسمت اعظم خیابان تارگوی را به خاطر فیلمبرداری بسته بودند.آقای کاگردان با موهای ژولی پولی و انبوهی از لیوانهای چای و قهوه روی میز مقابلش نشسته بود...یکی بلندگو به دست این ور و انور می رفت...احتمالا منشی صحنه بود که یه عالمه کاغذ دستش بود...پشت یکی از ستونها یکی با یک قوطی بزرگ پر از زر ورق و دستگاه زر ورق افشان!!نشسته بود...عالمی بود دیگه!

تو دالانهای تارگوی داشتیم راه می رفتیم که یک سرو صدا و ازدحادمی دیدیم..دادو بیداد و خنده و شلوغی و بخور وبخور اطراف!ساندویچ و نوشابه نذری می دادند...!باحال بود..

کمی کنار اب نما نشستیم و به تماشای مردم پرداختم...اکثرا دماغهای قوز دار،دارند..و جالبه که زیاد بینی عمل کرده نمیبینم...نکته بارز،ابروها و موهای زنان باکویی است...پرپشت و رنگهای تیره..

امروز بعد از مدتها جرات کردم سالاد ماهی سالمون بخورم...خیلی به خودم داشتم می گفتم که خوبه..خوبه...ولی دیگه از یه جایی به بعد نتونستم به خوردن ماهی خام ادامه بدم!

جالبه اینجا کلاغ زیاد نیست..یعنی اصلا ندیدم..گربه هم مطمئنا به اندازه تبریز نیست!

کلی پیاده روی کردیم و با یکی از تاکسی های بادمجان!که راننده اش قصد سرکیسه کردن مارو داشت و تیرش به خطا رفت به هتل برگشتیم!!

شب حدود ساعت 8 به بلوار دنیز کناری(کنار دریا)رفتیم...انقدر این قسمت که ساحل دریاست آرام و زیباست... یک مال نسبتا بزرگ همین جا هست که یه جورایی شبیه اون ساختمان شیشه ای مدور تو لندنه..تراس این مال،چشم انداز خیلی قشنگی به باکو و دریا داره... به سمت اواخر شب که خیابانها خلوت تر شد ، در کنار ساحل اکثرا مردم مشغول ورزش و پیاده روی بودند...

کنار یک دکل نفتی نمادین،که نورپردازی داره،یک نمایشگاه کاکتوس های عظیم الجثه هست...خیلی قشنگن..البته کم کم با اومده فصل سرما دارن روی انها را می پوشانند...درختان شکل خمره،به اسم بائوباب،با قدمتی حدود 210 سال که از آرژانتین آورده شده و حدود 3 سال پیش در این پارک کاشته شده اند...خیلی دیدنیه...نخلهای عجیبی که از سواحل قناری آورده اند..درخت زیتون ایتالیایی....

اکثر اینها احتمالا به خاطر مسابقه یوروویژن تدارک دیده شده بودند...جالبه که اصلا دریا موج نداره و بیشتر شبیه تالاب یا برکه است!شایدم موج شکن داره که باعث شده ساحل اینقدر اروم باشه...مرغهای دریایی روی آب مثل اردک شناورند...البته آب درکل آب تمیزی نیست و احتمالا نفت قاطی داره...

هوا خیلی خوبه..و خیلی گرمتر از اونچه که انتظار داشتیم...

*اینجا نمیدونم چرا با ادم همش روسی حرف میزنند!یهو یه چیزی تو مایه های خوروشچف این چیزا به ادم میگن،بعد که چشمهای گرد منو میبینند،دوباره تکرار میکنند بعد دیگه یه چیزی میگن که من به علت قفل شدن تو روسی،تازه بعدش می فهمم که انگار یارو داره ترکی حرف میزنه!!