یه زمانی فکر می کردم دلبستگی چندانی به شهرها یا اماکن ندارم...!خوب،مدت تقریبا زیادی هست که متوجه شدم علی رغم این انکار،خیلی هم دلبستگی دارم..حتی وابستگی!!البته بد چیزی هم نیستا...در کل ضررش کمتر از دلبستگی به آدمهاست!!

به تازگی فهمیدم حس مالکیت عجیبی نسبت به کمربند میانی(تبریز) پیدا کردم!مخصوصا اون قسمت از مسیر که کم کم زمینهای دانشگاه شروع میشه و مخصوصا ،مخصوصا اون تیکه سراشیبی مختصری که پلانتاریوم دانشگاه رو تپه حسابی شروع به خودنمایی میکنه...من عاشق گنبد افلاک نما هستم...مخصوصا اگه بارون اومده باشه یا بارون بیاد یا بارون بخواد بیاد...خلاصه ش این میشه که ابرهای خاکستری یا کبود رنگ لابه لای مه یا اشعه های کمرنگی از خورشید ،همرنگ گنبد افلاک نما میشن...این گنبد نا خود آگاه منو یاد گنبد حافظیه میندازه...

به قول اون نویسنده چلچراغ ،که نوشته بود اگه لاک پشت یا پورشه دارین،حتما تکلیفشو واسه بعد از مرگتون تعیین کنید..چون مطمئنا بیشتر از شما عمر خواهند کرد!!

الان از اونجا که انشالله تعالی این قسمت از سراشیبی کمربند میانی سالها به همین زیبایی باقی خواهند ماند،از همین تریبون استفاده میکنم و میگم که حتی حاضر نیستم وقفش کنم!کلا سندش رو با خودم به گور خواهم برد!!حتی نمی خوام مثل کاترین باشم که درهای هرمیتاژ رو سالها بعد از مرگش واسه دید عموم گشودند....اون قسمت از کمربند میانی رو جزو کنجهای عزلت خودم انتخاب کردم!!تموم شد...

*من دیوونه پاییزم..شایدم یک پاییزیه دیوونه!