عروس برون!
بعد از رفتن مهمونا ،بر و بچ ریختیم تو ماشین به سمت طرقبه و عنبران...آخی یادش به خیر...چند سال پیش پاییز همین جاها رو وجب کرده بودم..
تا سرحد مرگ و آزادی روح گفتم و خندیدم...یعنی تمام عضلات شکم و آرواره ها و گونه هام از درد دارن ممرن!!
چند روز پیش بارونی شدید مشهد رو درنوردید...تا سرحد مرگ کوچه پس کوچه های سجاد رو در یک صبح زیبای بارونی پاییزی پباده رفنیم و تا سرحد مرگ خیس شدیم و لذت بردیم....گاهی حس میکنم وجب به وجب این کوچه پس کوچه ها...این بن بست های سرسیز...این خونه وبلایی ها رو می شناسم...
در عین خستگی و کم خوابی های شدید آنقدر خوبم که مگو!
یکی از همسفرای روسیه رو تو مشهد دیدیم!!بس که این دنیا کوچیکه....بس که این آدمها می رسن به هم ...
*بی ریط نوشت: حوشحالم هر چی باشم بزدل نیستم!
*از پارسال برام مساله شد که نسبت شوهر خواهر شوهر با من چی میشه؟و بلافاصله اعلام کردم باجناق!و با این اسم تو گوشی سیو کردم!!