امشب تا سرحد مرگ خندیدم!آحرین مرحله از پروسه مراسم و سنن و آیین های ازدواج فرناز برگزار شد و بالاخره خواهر شوهر و باجناق عزیز رو راهی خونه بخت کردیم...من عاشق لحظه ای یودم که آقای ببعی،دم در خونه عروس بود و وقنی ماهارو دید،گفت به سلامتی حاجی کیه؟و ماگفتیم،حاجی نداریم که!عروس دوماد دارن میرن خونه شون...یهو آقای ببعی ،گفت جدی میگین؟و کلا گوسپند رو با یه حرکت از یه جهت دیگه زد زمین!کلا انگار فرمت ببعی کشتن تو هر مناسبتی فرق میکنه!!

بعد از رفتن مهمونا ،بر و بچ ریختیم تو ماشین به سمت طرقبه و عنبران...آخی یادش به خیر...چند سال پیش پاییز همین جاها رو وجب کرده بودم..

تا سرحد مرگ و آزادی روح گفتم و خندیدم...یعنی تمام عضلات شکم و آرواره ها و گونه هام از درد دارن ممرن!!

چند روز پیش بارونی شدید مشهد رو درنوردید...تا سرحد مرگ کوچه پس کوچه های سجاد رو در یک صبح زیبای بارونی پاییزی پباده رفنیم و تا سرحد مرگ خیس شدیم و لذت بردیم....گاهی حس میکنم وجب به وجب این کوچه پس کوچه ها...این بن بست های سرسیز...این خونه وبلایی ها رو می شناسم...

در عین خستگی و کم خوابی های شدید آنقدر خوبم که  مگو!

یکی از همسفرای روسیه رو تو مشهد دیدیم!!بس که این دنیا کوچیکه....بس که این آدمها می رسن به هم ...

*بی ریط نوشت: حوشحالم هر چی باشم بزدل نیستم!

*از پارسال برام مساله شد که نسبت شوهر خواهر شوهر با من چی میشه؟و بلافاصله اعلام کردم باجناق!و با این اسم تو گوشی سیو کردم!!