گذشته
در یک سینمای ساکت و تقریبا ۶ نفردر یک سالن این فیلم رو دیدم..سکوتی که غیر از چند لحظه کوتاه به خاطر صحبت کردن با سحر شکسته نشد..ترچیح دادم تمام فیلم ولو باشم رو صندلی..و دقایق پایانی سرمو بین دو دستم بگیرم و سنگینی آرنجهامو رو پشتی صندلی جلویی بندازم...
یک جمله از این فیلم همیشه در ذهنم خواهد ماند...وقتی علی مصفا به مارین گفت"قورمه سبزی رو با چنگال نمی خورند"...و یک قاشق به دست مارین داد..و مارین قورمه سبزی رو با قاشق و کارد خورد...
این جمله منو یاد داستان کوتاه "سالهای اسپاگتی" اثرهاروکی موراکامی انداخت...داستانی که من هر وقت ماکارونی می پزم،یاد جملاتش می افتم...هر وقت آب به جوش میاد و ماکارونی ها یا اسپاگتی ها داخل آب قلپ قلپ می جوشند،یاد تنهایی محضی می افتم که سالها ایتالیایی ها آنرا صادر می کرده اند...
و فکر می کنم قورمه سبزی،و چنگال در دست چپم،منو یاد دغدغه های مارین،احمد،سمیر...خواهد انداخت...یاد تاریکیهای فیلم،آشفتگی های خانه ای که ناشی از تصمیم هایی است که به حرف دل گرفته شده است...
به همین سادگی...