بخیه های پیوند
مردی حدودا 60 ساله وارد اتاق شد.قیافه ش آشنا بود.گفت که من فقط مشکلم اینه که شبها خوابم نمی بره.اگه میشه دارو بنویسین برام.
من:چرا؟تازگیها مشکلی براتون پیش آمده؟شبها چای پررنگ یا قهوه نمی نوشید؟
مرد:نه..مشکل من از این چیزا نیست..من مشکلم اینه که تبادل ذهنیم زیاد شده و باید یه جوری جلوشو بگیرم..و باید قرص خواب مصرف کنم!
من:آهان...لابد تو سیستم حلقه های عرفان یا چیزی مشابهش هستین؟
مرد گل از گلش شکفت و گفت :ئه...پس شما هم تو این مسائل وارد هستین؟فعالیت دارین؟
گفتم:نه!نه!اصلا وارد نیستم وفقط یه چیزایی از دوستانم شنیدم.
مرد:منو یادتون اومد؟
من:والا قیا فه تون آشناست..ولی دقیقا یادم نمیاد کی شما رو دیدم؟
مرد:یادتون میاد پارسال تصادف کرده بودم.شیشه ماشین خرد شده بود و یه دستمو دو تا بخیه زدی،این یکی دستم پر از براده شده بود...
یادم افتاد... حدودا 13 تا براده از کف دستش در آورده بودم.
من:اهان...بله!بله!
داشتم فشارشو می گرفتم .مرد پشت سر هم داشت راجع به عرفان و اینکه خودش دنیایی هستش ولی دولت دست رو این مسائل گذاشته و بعضی ها با سحر و چادوگری اشتباهش گرفته اند...
یه خط در میون متوجه حرفهاش نمی شدم..
داشتم گوشی رو از تو گوشم در می آوردم که یهو ازم پرسید:یه سوال میتونم بپرسم؟از اون روزبه بعد شما پیوند عاطفی خاصی بین من و خودتون حس نکردین؟
من:![]()
مرد تکیه به صندلی داد و دستشو کرد تو جیب شلوارش و گفت:خواهش میکنم راحت باشید با من.حرفتون رو راحت بگین!
من:![]()
مرد:درگیری ذهنی پیدا نکردین؟
من:والا همه آمها درگیری ذهنی دارن ولی من ربط خاصی با بخیه های دست شما پیدا نکردم..
مرد:شما متاهل هستید؟
من:بله!بله!
مرد دستشو از تو جیبش در آورد .و کتش رو جمع و جور کرد و گفت:هوم....خوب ببینید اگر خواستید تو برنامه های تبادل ذهنی باشید حتما به من خبر بدین..
من:خیلی ممنون!
مرد:امروز که می آمدم اینجا،مطمئن بودم شما رو اینجا میبینم!حس من درست میگه همیشه..
من:
مرد در حالی که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:اگر خواستین خبرم کنید...ضمنا،شما هر وقت به من فکر کنید ،من متوجه خواهم شد...
*ناگفته نماند الان که دارم این پستو می نویسم حس می کنم خبر داره!!