گربه
)اگر قرار بود موجود دیگری خلق میشدم و حق انتخاب داشتم،بی برو برگرد،گربه بودن را انتخاب میکردم.ذره ای هم شک نمی کردم!دوست داشتم رنگ موهای پشتم تیره می بود.مطمئنا دوست نداشتم گربه زرد رنگی باشم!ولی هر رنگی هم میشدم،دوست داشتم رنگ سفیدی از روی چانه ام شروع میشد و تا شکمم ادامه پیدا میکرد.از نظر من این یک ویژگی بسیار زیبا برای گربه محسوب میشود!
در هر صورت هر شکل و شمایلی می داشتم،به هر آب و آتشی میزدم تا گربه خیابان نباشم!با هر بدبختی بود ،خودم را به محله اعیان نشین می رساندم و خودم را قالب یک خانه ویلایی می کردم.مهم نبود که داخل خانه هم بروم!همین قدر که داخل زیر زمین یا حتی حیاط خانه جا داشتم،خوب بود!به هر حال هنگام گرسنگی یا سردی هوا آنقدر میو میو می کردم،تا اقلا خدمتکار ویلا،دلش به حالم بسوزد و برایم غذا بیاورد!
وای اگر خانوم خانه ،چشمش مرا می گرفت....نانم توی روغن بود.اگر زمانی به آشپزخانه راه پیدا میکردم،در یک فرصت استثنایی،دور از چشم همه،خودم را به داخل ماشین لباسشویی می افکندم...در اون فضای گرد و فلزی و سرد،از پس یک شیشه نه چندان شفاف،به دنیای کوچک آشپزخانه نگاه میکردم...به حوله نیمه کثیف داخل ماشین لباسشویی لم می دادم و به قهوه درست کردن خدمتکار خیره میشدم...کاش ماشین لباسشویی درست روبروی تراس آشپزخانه می بود...از آنجا کاج چند ساله هم در پس زمینه ای از نرده های سفید رنگ و پیچ در پیچ روی دیوار دیده میشد...
یکی دو ساعتی داخل آن فضای تیره می ماندم و به صدای پیشی پیشی گفتن خانوم خانه گوش میدادم..گاهی به قسمت دیگری از حوله تکیه میدادم تا بتوانم تکاپوی خدمتکار را برای یافتنم ببینم..در این حین گاهی دستم را می لیسیدم و به سر و گوشم می کشیدم..
وقتی خوب نگرانم شدند،از داخل ماشین لباس شویی بیرون می پریدم و به آغوش خانوم باز میگشتم.