مردیم از تنوع!!
*مریض 4 ساله باطری قلبی داره..حالا تو این 4 سال،هر 3 ماه باید بیاد برای آنالیز یا به قول خودشون تنظیم باطری..
میاد میشینه رو تخت،تا میام شروع کنم به آنالیز،شروع میکنه به خاطره تعریف کردن و اینکه دو هفته پیش در فلان ساعت و فلان مکان و خونه صغری خانوم یهو دستمو بردم بالا و یهو...هی میگم حاج خانوم یه لحظه تکون نخور..حاج خانوم یه لحظه آروم بگیر..مگه خاطرات روضه ها تموم میشه...مگه میذاره کارمو انجام بدم...اصصن یه وضییی!
*این مریض چند ماهه که براش باطری تعبیه شده...شروع میکنم به آنالیز..ازش میپرسم حاج آقا اخیرا مشکلی داشتی؟صدایی نمیاد!!دوباره میپرسم،دوباره صدایی نمیاد!!مجبور میشم چشم از مونیتور بردارم و رو برگردونم به حاچ آقا!!عینهو آدمهایی که تو آتشفشان پمپی،خشکشون زده باشه ،حتی نفسش هم درنمیاد!!میگم چیزی شده؟آروم چشماشو به نشانه تایید میبنده!!میرم طرفش میگم حالتون خوبه؟اینبار با حرکت چشمهاش به کتش که رو تخته اشاره میکنه...میرم سمت کت!نگاهش میکنم که چیکار کنم؟!ابروهاشو به سمت جیب اشاره میده...تازه متوجه ویبره موبایلی میشم که تو کتشه!!میگم حاجی منو گورخوندی آخه!!خوب یه کلمه حرف بزن دیگه...اشاره به دستگاه آنالیز میکنه و میگه ایرادی نداره حرف بزنم؟!قلبم باطری داره ها!!
داستان داریم با مریضها...!!
*خانوم میانسالیه..داره آماده میشه واسه تست ورزش.. یهو خفت مریض قبلی رو که میخواد از اتاق بره بیرونو میچسبه و میگه سن الله،نرو!!بشین به من روحیه بده من از تست ورزش میترسم!!
جالب اینجاست به تیپش هم نمیخوره که ندیده و نشنیده باشه...بهش میگم اخه چرا میترسی..تا حالا ندیدین از این دستگاهها؟میگه چرا اتفاقا نو خونه ترد میل داریم..هر روز روش راه میرم!!!ولی اینجا خیلی میترسم!!!
یه کم من..یه کم مریض قبلی دلداری میدیم..تا تست شروع بشه یه دور 124000 پیغمبر رو دور هم زیارت میکنیم و به کل ائمه متوسل میشیم و خلاصه با سلام و صلوات تست رو شروع میکنیم...همین طور که داره راه میره یک ریز داره زیر لب دعا میخونه هر از گاهی به سقف نگاه میکنه و دیگه حس میکنم الان دو تا دستاشو رو به اسمون میکنه و تذکر میدم که حاج خانوم حواستون به راه رفتنتون باشه ها...به قول خودش داره کم کم عادت میکنه که میبینم اوه اوه..اس تی دپرشن ها داره ظاهر میشه پشت سر هم ..بدجور..!!بهش میگم خوب تا همین جا کافیه..دیگه تست رو قطع میکنم...یهو میگه:قطع میکنی؟چرا؟منکه هنوز یاسین رو تموم نکردم!!!میگم حاج خانوم واسه تست ورزش اومده بودی یا ختم یاسین؟!!
*مرد حدودا 55 ساله است...آماده میشه واسه تست ورزش...با زهرا راجع به غذا پختن داریم حرف میزنیم که میگه:من ده روز هم از گرسنگی بمیرم پا نمیشم واسه خودم غذا درست کنم!!میگم چرا حاجی؟میگه اخه بلد نیستم!!میگم خوب یاد بگیر!!میگه الان؟تو این سن؟!!من 3 تا دختر همسن تو دارما..(این همسن تورو با یه لحن لب گور ،لب گور...مردنی ..مردنی به من گفتا!!)گفتم خوب حاجی ماشالله یه 50 سال دیگه کار داری تو این دنیا..گفت انشالله!!گفتم پس یاد بگیر..
گفت میبینی زن منو!!بخت آور مونده تو روستا،داره حال میکنه..منو فرستاده اینجا رو این دستگاهها ،عذاب بکشم!!(شکنجه گر هم نبودیم که شدیم!!)
خلاصه تست شروع شد..تو استیج اول از دختراش گفت....تو استیج دوم از داماداش گفت و اینکه داماد وسطی از همه بهتره!!دم دم استیج سه گفتم حاجی میون کلامت،الان یه کم تند تر میشه ،نترسی..!!گفت:یخ بابا!!وتوضیح محسنات داماد وسطی رو ادامه داد که دستگاه رفت رو استیج سه !یهو حاجی هول کرد و گفت:اوه اوه..خانوم دکتر! اله بیر چیخدیخ اوتوبانا!!(انگارزدیم به اتوبان!)
باهمچین مریضهای متنوعی هر روز سرو کار داریم ما!!