آخر الزمان!!
مرد جوون راضی میشه و از اتاق میره بیرون...یهو دوباره درو باز میکنه و میاد تو و میگه:میبخشید،اینکه قراره دنیا 3 روز بره تو خاموشی و آخر الزمان بشه،خواستم ببینم یکشنبه جزو اون روزای خاموشیه؟!!
*مریض اسمش ظریفه است...حدودا 102 کیلو میشه!!اسم خواهرش اراده است،هر چی میگیم نمک نخور،همیشه خدا فشارش رو 18 است!!شوهرش که به قول زهرا مثل دیو بزرگ و غول پیکره نشسته کنار میز...و غر میزنه که این اراده هر چی غذای چرب و چیلیه میخوره ،بعد یه عالمه نمک هم میریزه روش!!اصلا پرهیز نمیکنه...نمیدونم از ایران خوشش اومده ،اینکارارو میکنه هر ماه بیارمش دوختور اینجا،یه گشتی هم زده باشه...من نمیدونم چرا دنبال من راه میفته میاد...
منم جهت تلطیف اوضاع،گفتم لابد خانوم،بدجور خاطر شما رو میخوان..(این جمله ترکی بود به نظرم!یه چیزی تو مایه های کلی دوست داره..)که میان دنبال شما!!
آقای غول پیکر یهو با این حرف من همچین دهنشو کج کرد و گفت:هههههههههههههههننننننننننن!!منیم خاطیریمی ایستیررر!!پخ یییر ایستیرررر!!(منو دوست داره؟گه میخوره دوست داره؟!!)پولشو از کجا بیارم؟مگه پول علف خرسه...
اگه یه کلمه دیگه حرف میزدم از سوراخهای دماغش آتیش میزد بیرون!!اینم ملطف کردن ما!!
*واسه پیرمردی عکس سینه نوشتم.میگم برو طبقه زیرزمین، رادیولوژی یه عکس بگیر...داره میره طرف در،نسخه رو میده به پسر جوون همراهش..میگه:اوغلان!!بیا برو زر زمی،یه عکس بگیر ،منم اینجا منتظر میشینم،خستگی در کنم!!
اوغلان یه نگاه به نسخه میندازه ،یه نگاه به پیرمرد و میگه:عکسو از سینه تو نوشته ،من برم رادیولوزی!!
پیرمرد میگه:پیییی...سن الله؟!! اوغلان میگه:هن بابا!!والله!!
و آروم از در خارج میشن....
آرومکی میخندم...به خنده من استاد هم میخنده...بهش میگم:نخندین توروخدا!یه روز ما هم این طوری پیر میشیم!!
خنده رو لباش خشک میشه !چیزی نگفت،ولی فهمیدم تو دلش گفت خود درگیری داره این دختره!!