لحظاتی پیش،داشتم راجع به اهمیت خط اتو فکر میکردم و اینکه واقعا تا چه حد میتونه خط اتو اهمیت داشته باشه و اینکه تا چه حد باید برای انداختن یک خط اتوی خوب،همت گمارد که به این نتیجه رسیدم نه تنها این خط اتو اهمیت بسیار دارد بل،میتواند نقطه عطفی در زندگی افراد باشد..

چند سال پیش،ر، یکی از دوستانم داشت راجع به انتخاب دوست پسرش برای ازدواج و تردید و مخالفت خانواده اش،هی پشت سر هم(هی و هی و همین طور هی!!)داستانها میگفت..خلاصه،بهش گفتم آخرشم خودت میدونی،ولی اگه فکر میکنی آنقدر دوسش داری و آنقدر دوست داره که علی رغم مخالفت های شدید خانواده ات،و تسلط روحی شدید خانواده بر تو،بتونین،با هم زندگی کنین و وسط راه همدیگه رو ول نکنین،دیگه چرا انقدر شک و تردید داری..ولی اگه از خودت مطمئن نیستی و فکر میکنی جور درنمیای،و به زور عادت واحساس میخوای ازدواج کنی،بیشتر فکر کن..

در ادامه مثالی زدم براش از یکی از دوستهای مشترکمون و گفتم یادت میاد ن چقدر ب رو داشت و چه میمردن برای هم و۷ سال هم دوست موندن ولی از اولش تابلو بود که با هم جور نیستن و انقدر تو این چند سال قهر و آشتی و دعوا و گریه و......آخرش هم خودشون به این تنیجه رسیدن که حتی با اینکه خانواده ها راضی هستن،با هم جور درنمیان!خوب،شکر خدا ن چند ماه بعد هم با یه پسر تحصیلکرده و به قول خودت(من ندیده بودم داماد رو!) سوپر خوش تیپ و باکلاس ازدواج کرد و شکر خدا خوبه زندگیش..

ر یه کم نگاهم کرد و گفت:ن،دیروز عصر طلاق گرفت!!!

من مطمئنا در اون لحظه خفه شدم!و پرسیدم چرا اخه...گفت:بابا،پسره خیلی خوش تیپ و باکلاس بود و ایرادهای بنی اسراییلی میگرفت از ن..میگفت:چرا رنگ لاک ناخنت با کیفت ست نیست؟!یا این عطر که تو میزنی اصلا مناسب این فصل نیست!!یا تو چرا نمیتونی  خط اتوی آستینم رو درست بندازی!!!و خیلی چیزای دیگه...

دو سه  سال قبل،داشتم با یکی دیگه از دوستانم که کلا اعصاب همه رو به خاطر خونه بابا رفتناش آسفالت کرده بود،حرف میزدم..مامانش اومده بود و میگفت توروخدا بگین این دختر طلاق بگیره،از قبل از عقدش پدرش راضی نبود،الانم هر چند هفته یک بار هی قهر میکنه میاد خونه ما،و میگه میخوام طلاق بگیرمو بعد از چند روز یهو پامیشه لباساشو میپوشه میره خونه خودش!!

این زندگی درست بشو نیست..حتی شوهره دنبالش هم نمیاد..و بیچاره هی غصه میخورد..دوستم هم که کلا آب رفته بود و افسردگی شدیدی داشت...گریه میکرد و میگفت میدونم شوهرم اصلا درست بشو نیست ولی میترسم اگه طلاق بگیرم چی کار کنم؟چطوری تنها زندگی کنم...یادمه بهش گفتم این حرفت منو یاد جمله اخر فیلم دو زن انداخت...

بعد بهش گفتم،چند سال پیش ر داشت بهم میگفت که ن،دیروز طلاق گرفت. و در ادامه میگفت،نمیدونم ن چطوری هنوز زنده هست!!من اگه جای اون بودم و میخواستم طلاق بگیرم،میمردم،مطمئنم که میمردم...

ولی ن طلاق گرفت و بلافاصله با یه پسر دیگه ازدواج کرد و دیگه شکر خدا زندگیش خوبه و بچه هم داره و به قول ر،نمرد!

حتی دیدی ر،با اون مخالفتهای خانواده،ازدواج کرد و علی رغم اون مسائل،دیگه داره زندگیشو میکنه و هر روز قهر نمیکنه بره خونه باباش..

دوستم نگاهم کرد و گفت:تو تازگیها از ر خبر نداری؟؟نگاهش کردم و گفتم :چطور؟گفت:ر،چند هفته پیش متارکه کرده..

و من کلا سعی میکنم از اون زمان،مثالی جهت تقویت انگیزه ازدواج و ادامه زندگی نزنم!!

و در این جا،ازتمام خانومها خواهش میکنم،این خط اتو رو دست کم نگیرن که واسه خودش خط عطفی هستشو ...اینا!!