گاهی حس محبت داری،یعنی محبت داره از دریچه های قلبت همین طور فوران میکنه،رو به جلو و حتی به عقب...حس میکنی الانه که دیگه این دریچه تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشه و نصفش رو پس بزنه تو ریه!

گاهی حس خشم داری،یعنی این خشم از گردنت شروع میشه و طی یک حرکت رو به بالا میاد تو صورتت،حس میکنی که الانه که دیگه این راههای هوایی تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشن و خشم از گوشها و سوراخهای دماغت مثل آتیش بزنه بیرون!

گاهی حس حرص خوردن داری،حس میکنی  الانه دندونات ریز ریز بشه،یعنی آنقدر این دندونا رو میسایی رو هم که حس میکنی این آرواره ها بیشتر از این تحمل فشار و سایش رو نداشته باشن و حرص لا به لای دندونات بریزه تو دهانت!

و در آخر،گاهی حس میکنی باید سکوت کنی...دندونا رو فشار ندی،خشم رو قورت بدی و محبت رو بی خیال بشی،اون موقع کم کم آرامش وسکوت تو رگها و ماهیچه ها و اعصابت جاری میشه..مثل یک دومینو،سلولهای به خروش در امده به هم میخورن و کم کم همه از تکاپو باز می ایستن.سکوت و ارامش همه جا رو فرا میگیره..

فقط،

دریچه قلبت کمی شل شده،گوشهات کمی گرفته و یکی از دندونات لق شده..

پس،

مثل قبل نمی تونی محبت کنی،حرفها رو چه خوب و چه بد ،زیاد نمی شنوی و چون نمیخوای دندون لق شده  ات مشخص بشه،دهانت رو کمتر باز میکنی....