خوب،اینم از این!
یه اعتقادی که دارم اینه که بعضی وقتا،بعضی نتایج خارج از توان انسانهاست..ولی انگار باید بعضی سختیهای روحی و جسمی رو کشید ،حتی اگر ته قلبت تقریبا مطمئن باشی که نتیجه ای نمیگیری..انگار بعضی وقتا باید حداکثر تلاش رو انجام داد،تا سالها بعد خودت و اطرافیانت این حس رو نکنند که اهمال کردی و...
بعضی روزا هست که چشمهای نگران همه دنبالته..این نگاهها رو خیلی دوست ندارم!درسته محبت و توجه و حتی جلب توجه لذت داره،ولی انگار تا همین حد خوبه!بیش از اون میره تو مایه های ترحم...یه وقتایی هست که از اتفاقات مشابهی که برای اطرافیانت میفته و واکنش های اونها ،یه تجربه بزرگ بدست میاری...با خودت عهد میکنی که قوی باشی،مرتب باشی..حتی وقتی میترسی..از شانس تو میزنه و غریبه ای کنار تو قرار میگیره که از قوت و روحیه اش در عرض یکی دو ساعت درس بزرگی میگیری...
هیچ سوسول بازی درنمیاری،هیچ تغییری تو نرم زندگیت بوجود نمیاری..حتی وقتی نتیجه کارت منفی میشه،با خودت همون لحظه اول میگی،الناز تو که ته دلت میدونستی همین طوری میشه،و هق هق گریه ات بیش تر از سه دقیقه طول نمیکشه..بلند میشی و یه دستی به موهات میکشی،یه رژ قرمز به لبت میزنی...و شروع میکنی به خندیدن!کسانی که دورو برت هستن،انگار منتظرن که تو داغون باشی،اقلا یه غری،یه گریه ای،یه تریپ افسرده ای؟!!در صورتیکه حس میکنی در این لحظات روحیه همه بستگی به روحیه تو داره...نا خود اگاه کم کم حس میکن همچین برای خودت داری خنده های الکی پلکی میکنی و اصلا نمیخوای اجازه بدی لحظه ای غم به دل اطرافیانت راه پیدا کنه...
من ادعا نمیکنم،که همیشه واکنشهای خوبی در برابر نا مرادی های زندگیم داشتم،ولی ادعا میکنم کم کم دارم یاد میگیرم صبوری و بیخیالی رو ...شایدم چون مطمئنم که همیشه پایان شب تاریک،روزهای افتابی هم هست...شاید چون ته دلم مطمئنم که دیر یا زود نتیجه خوبی خواهم گرفت..اخه خدا مرامی بهم قولشو داده،..ومنم که خراب مرامش هستم مثل همیشه...در گوشت بگم یا داد بزنم خدای من؟میشه فدای تو بشم ایا؟؟