از بانک اومدم بیرون.دستام تو جیبمه..میخوام از خیابون رد بشم،یاد این میفتم که امروز دوشنبه است.از همون پیاده رو راهمو ادامه میدم تا به کیوسک روزنامه فروشی برسم.صاحب این کیوسک رو فکر کنم 10 سالی هست میشناسم.یه پسر سبزه رو و لاغر و همسن و سال خودم،شاید یکی دو سال کوچکتر.قیافه نسبتا با نمک و سردی داره .ماشالله اخلاقش هم مثل سگ باغ یکی از دوستانه...یعنی من از همون عنفوان جوانی که کیوسک این پسره یه فلکه پایین تر بود،هر وقت میرفتم ازش مجله یا روزنامه بخرم،خیلی سعی میکردم حواسمو جمع کنم!!گاهی وقتا که مثلا میخواستم دویست تومانی از تو کیفم دربیارم،یهو هر کار میکردم این کیف پول پیدا نمیشد که نمیشد..این جور وقتا به نظرم دستم تا ابتدای استخوان بازو،تو کیف بود ولی پول یافت می نشد!!پسره منتظر میموند تا پول رو بدم بهش،و من همچنان از تو کیفم،خودکار،تقویم،خرگوش،کبوتر و....در میاوردم ولی دستم به پول نمیرسید!!یادمه انقدر ازش معذرت میخواستم که شرمنده،الان ،یه لحظه...بعد حس میکردم توی محوطه شنی یک استادیوم گاوبازی تو بارسلون هستم!!!یعنی هر چی من پول رو پیدا نمیکردم،حس میکردم داره از سوراخهای بینی پسره دود ،بخار که سهله،کم کم اتیش بلند میشه!!حس گوفی بودن بهم دست میداد....

القصه!من در طی این سالها انقدر تلاش کردم برخوردم بیش از اندازه مودبانه و رو حساب کتاب باشه با این پسره و هر چی روشهای دلبرم دلبر در طی این سالها یاد گرفته بودم  رو پیاده میکردم که مبادا ترک بردارد شیشه نازک اعصاب پسرک روزنامه فروش...تا بدانجا که بعد از سالیان،یکی دو هفته پیش وقتی همسرجان و من مشغول خرید روزنامه و مجله از رو پیشخوان بودیم،یهو برگشت و به همسرجان،گفت:حالتون خوبه جناب؟!!بعد که یکم اینورتر رفتیم،جفتمون پرسیدیم،مطمئنی منظورش ما بودیم؟!!خلاصه،انقدر احساس خوبی بهمون دست داده بود که نگو..نمیدونم،شاید اونم مثل ما سنش رفته بالا،فراموشی گرفته یادش رفته دعوا کنه!!

امروز ظهر،اومدم جلوی پیشخوان.پولم تو جیب کیف اماده بود.نگاه اجمالی انداختم.ولی پیداش نکردم.معمولا پیش همشهری جوان پیداش میکنم..ولی امروز نبود.سرمو بالا کردم تا از پسره بپرسم که دیدم یه پیرمرد از نوع مش قاسم ما،نشسته تو کیوسک.نگاهم کرد،پرسیدم،حاجی ،مجله چلچراغ اومده؟من فکر کنم میتونین قیافه اشو مجسم کنین،پرسید:چی چی؟با صدای بسیار ارومی گفتم:چلچراغ..هیچی بابا..

باز یه نظری به مجله های روی پیشخون انداختم که یهو یه خانم جوون،با پالتو به نظرم قهوه ای رنگ و شالی که تو مایه های شیر کاکائویی بود و من متوجه حضورش نشده بودم،با صدای گرمی ازم پرسید:شما هم چلچراغ میخونین؟گفتم:بله..گفت:نیومده،ولی فکر کنم بیاد کمی دیگه...بعد پرسید:چند ساله چلچراغ میخونی؟از همون اولش؟گفتم:نه،حدود هفت ساله..گفتم که خواهر شوهرم منو با این مجله آشنا کرد.گفت:من از اولین شماره اش خوندم و همشو دارم.زیر میز ناهارخوریمون،پر از مجله های چلچراغه،خواستم بدم یکی از دوستام ببره،وقتی که برد اون شب طاقت نیاورم و زنگ زدم بهش که همشو برگردون.من اصلا نمیتونم بدون اون مجله ها بمونم!گفتم:وای...نه من به اندازه شما فناتیک نیستم.ولی میخونم،تقریبا همشو میخونم.ولی مجله های خاصشو که خیلی خوشم اومده نگاه داشتم...

ازم پرسید کدوم صفحاتشو بیشتر دوست داری؟راستش،یه کم حس کردم دارم جبهه میگیرم در مقابلش!عینک آفتابی بزرگ و تیره ای که به چشمش بود،یه جور حس کاراگاه بازی بهم میداد!!حس کردم نکنه،میخواد مچ منو بگیره ببینه،من واقعا 40 چراغ خونم،یا یه چیزی میپرونم!!!!...ولی کم کم که گذشت،حس کردم،خیلی راحت دارم باهاش حرف میزنم.راجع به نویسنده های چل،راجع به ستونهایی که دوست داریم.راجع به نویسنده های قدیمی و...با حرارت خاصی حرف میزد..حس میکردم کاملا درکش مبکنم.گاهی وقتا،انقدر هجوم حرف ناگفته تو ذهنم زیاد میشه که دوست دارم همین جوری بی پروا بریزم بیرون..وسطهای صحبتمون بود که اسم همدیگه رو پرسیدیم!!در صورتی که شاید خصوصی ترین حسهامونو ،افکارمونو قبلش به هم گفته بودیم...بیشتر حرفهامون پیرو مطالب و برو بچه ها ی چل و کتابهایی که خوندیم و الان داریم میخونیم و مترجم فلان کتاب و...بود.حس میکردم دلم میخواد باهاش برم تو یه کافی شاپ. بشینم  پشت میز و ساعتها حرف بزنیم با هم..گرچه به خودشم گفتم،اون از من خونگرم تر و تهاجمی تر برخورد میکرد..

از اینکه  ترجمه میکرده و تو مجله ای مطلب چاپ میکرده و وبلاگ خون هستش و ...حال کردم.از اینکه سالها پیش دفتر چلچراغ رفته،خیلی بیشتر حال کردم..ادرس وبلاگمو دادم بهش..گفت اگه میخوای شماره هم رو داشته باشیم و اگر نه،هیچ چی...تمام اون مدت،بین حرفهاش سعی کردم که فرم چشمهاشو از پشت عینک تیره،مجسم کنم..ولی زیاد نتونستم. اگر باری ،بدون عینک ببینمش،نمیشناسمش..مگه شروع به حرف زدن بکنه..

یکی از همکارام که از دوران راهنمایی میشناسمش،گویا دوست صمیمیشه..دوست مشترکی که هر دو با هم گفتیم،حتی یه کلمه از این حرفها رو پیش اون نمیشه زد!!اصلا به گروه خونی این حرفها نمیخوره...خودم مطمئنم که نمیخواستم هرگز از دوستم راجع بهش بپرسم،جالب اینکه،او هم گفت،من هرگز به فلانی نخواهم گفت که شما رو میشناسم...جالبه!گاهی یه برخورد ساده،حوادث جالبی ممکنه  به دنبالش داشته باشه...و گاهی همون عینک آفتابی تیره،ممکنه باعث  این حس بشه  که این رابطه باید سری و در حد محرمانه بزرگمهر بمونه..میشه اسمشو گذاشت:محرمانه دوشنبه.

در پایان بهش گفتم من الان چند ساله که همیشه تو کیفم کتاب یا مجله دارم.اگه یه زمانی تو ترافیک،تو صف بانک یا هر جایی که میشه بیکار بود،از کیفم کتاب یا مجله رو میارم و میخونم(ناگفته نماند یه زمانی کتابهای 600 صفحه ای هم میذاشتم،ولی دیگه شونه هام قدرت نداره مادر!!).

دست کردم تو کیفم و مجله 40 چراغ هفته قبل رو که از کمر تا زده بودم،در اوردم و بهش نشون دادم..خندید و حال کرد..عکس روی جلد که به بهانه نمایشگاه نقاشی ماسک های میکی ماسک ،نقش دو چشم آبی تیره در پس نقابی سیاه بود،تصویری وازگون از زنی که روبرویم بود رو برایم تداعی کرد..چشمانی در پس عینکی بزرگ و تیره در زمینه ای از پوستی سفید رنگ ...