از کرامات خاله شما!!
*به نظرم در زندگی قبلیم،سنجاب بوده ام!فندق که میبینم روح از بدنم خارج میشه!!
پارسال رفتیم عروسی یکی از دوستان همسر گرامی.یکی دو هفته پیش خبر آمد که زوج،بچه دار شده اند.و جمعه منو دعوت کردند برای دیدن بچه.جمعه عصر پاشدم رفتم مهمونی.از آسانسور پیاده شدم و رفتم تو ،اول،یکی از خواهرهای آقای دکتر اومد جلو و سلام و علیک کردم و روبوسی و تبریک..همون موقع خواهر بزرگ آقای دکتر اومد تو راهرو،مجددا روبوسی و تبریک ..مادر مسن آقای دکتر هم اومد تو راهرو و من کلی شرمنده شدم و به حاج خانوم تبریک و خیر مقدم نورسیده رو گفتم..یه خانومی هم اومد که نشناخمش ولی حدس زدم باید مادر خانوم دکتر باشه،با ایشون هم دست دادم و تبریک گفتم..دیدم همه سرپا ایستادن . منتظر من هستند،منم سعی کردم زود شال و پالتومو دربیارم و تو آینه یه دستی به سرو روم بکشم .یکی بهم سلام داد،برگشتم دیدم یه دختر جوون و تپلی بود که با روی گشاده گفت سلام خانوم دکتر خوش امدید...نشناختمش،راستش دیگه فقط یه سلام کردم وگفتم ممنون،حوصله نکردم باهاش دست بدم و رفتم توی سالن تا بزرگترا بیشتر از اون سرپا نمونند..
با بقیه هم سلام و علیکی کردم و نشستم...یه چند دقیقه گذشت دیدم نه خبری از بچه هستش،نه مادر بچه!یه کم گذشت و باز هم کسی نیومد بهش تبریک بگم!با خودم گفتم،حتما خانوم دکتر داره به بچه شیر میده...حدود بیست دقیقه گذشته بود و من کم کم داشتم با خودم حرف درمیاوردم که خداییش دیگه باید میومد یه سلامی میداد و بعدش میرفت شیر میداد...همین طور که داشتم چای و باقلوای هفت رنگ(یکی از شیرینی خانگیهای یه وضی خوشمزه تبریز!)میخوردم شروع کردم به نگاه کردن عکسهایی که پشت سرم تو قاب بودن...عکسهای عروسی و اینا..
همین طور که داشتم جرعه جرعه از چای خوشرنگ و تلخ میخوردم عکس عروس رو نگاه میکردم ..بعد در حالیکه یه گاز به باقلوا میزدم،نگاهم به همون دختر کم سنی افتاد که دم در بهم سلام داده بود و اونطرف سالن نشسته بود..دوباره یه جرعه از چای سر کشیدم و نگاهم به عکس افتاد..یه گاز به باقلوا زدم ولی باقلوا تو دهنم کم کم ماسید..چون نگاهم به دختر روبرویی افتاد و کم کم حس کردم که انگار عروس توی قاب،همون دختر خانوم جوونه!!همین طوری که نگاهش کردم،بهم لبخند میزد..!!با احتیاط در حالیکه سعی میکردم حداکثر حدت بیناییمو به کار ببرم،گفتم خانوم دکتر ،شمایین؟لبخند میزنه و در همون حال،نوزادی که همون کنار بوده و من ندیدمش،صداش بلند میشه....به و ضوح حس میکنم که چه گند عظیمی زدم!!ولی بلند بلند میگم وای ببخشید من شما رو از عروسی به این ور ندیدم،الان اصلا نشناختم،شرمنده!!
یک از دوستام گفت:الناز،کوچولو رو دیدی؟هار هار میخندم و گفتم والا،من تو مامان کوچولو هنوز موندم،چه برسه به خود کوچولو!!
*یکی از بچه های وبلاگ،چند وقت پیش در پی اظهار کامنت محبت آلودی از طرف من،جو گیر شد و کامنتی محبت آلوده تر به صورت خصوصی برام گذاشت و منو به شهرشون دعوت کرد و شماره موبایل هم نوشت و آخر کامنتش نوشت که فکر کن،چقدر کامنت من جواد بود!!!
منم افه دختران آفتاب مهتاب ندیده رو دراوردم و صبر کردم یه وقتی که لازم شد غافلگیرش کنم..فکر کنم یکی دو ماهی گذشت و اس ام اس زدم بهش و خلاصه عشق اغاز شد!!حالا امشب از سر شب داریم برای هم اس ام اس میفرستیم و تقویت روحیه میکنیم و آخرش نوشته خیلی موثر بوده و الان وال پیپر گوشیش رو عوض کرده و عکس ایفل گذاشته!!البته جای خوشحالی داره،میتونست بنویسه عکس پنگوئن گذاشته!!ایفل خیلی خوبه،کلا من خیلی ایفل دوست دارم و به اون گفتم،از شما هم پنهون نباشه ،با خودم و خدای خودم عهد کردم قبل از مردن 2 کار انجام بدم،اول:دیدن ایفل،دوم دیدن ونیز،سوم:مردن!!!!کلا من فندق و دم سنجاب رو هم خیلی دوست دارم.من تو یکی از زندگیهای قبلیم حتما سنجاب بودم!!
پ.ن:خانوم دکتر جونم،هر وقت این پست و رد و بدل اس ام اسهامونو
خوندی،هر چی بد و بیراه اومد به زبونت،من حلالت میکنم پیشاپیش!!
به فقانس هم میتونی ابراز احساسات کنی..میدونی که چقدر فقانس بلدم...الده فلق قوژژژژژژ.....!!!
پ.ن:عزیز دل خواننده! پیرو پاراگراف آخر، دیدی زود قضاوت کردی....؟!!!