بی تو مهتاب....
نم نمک برف میاد..با مامان بدو میپریم داخل غذاخوری.شو نه هامو می تکونم.همون میز اول،رو صندلی کیفامونو میذاریم..مهمونا نیامدند هنوز..مامان میره می ایسته کنار ورودی پیش پری.یه نگاه بهم میکنه،یه نگاه بهش میکنم.میگم منم بیام بایستم؟من من میکنه..بعدش میگه:میخوای تو بشین..میگم:خدا پدرتو بیامرزه،اگه حس کردین خیلی فقدان من به چشم خورد و تعداد خوش آمدگویان کم شد،اشاره کنید بیام به عنوان عزادار بایستم..
صندلی کنارم خالیه..هی بلند میشم و سلام میدم و عرض ادب میکنم و میشینم و باز دوباره به همین منوال!تو دلم میگم اگه ایستاده بودم سنگین تر بود!! میاد تو و به پاش بلند میشم..نسبت به تاتوی ابروهاش اگزما دارم!!!همیشه از خودم میپرسم وقتی رفته تاتو کنه،چطوری این خط نازک قرمز پیچ در پیچ رو به بالا رو طراحی کرده؟واقعا مشکل نداره؟؟انصافا رنگ چشمهاش و پوست سفید و هیکلش حرف نداره..و اصلا بهش نمیاد نوه داشته باشه،ولی تاتوی ابروها و مدل موهاش از زیر روسری و ناخنهای بسیار بلندش که همیشه حس میکنم به کمک اونها میتونست دستیار آغا محمد خان باشه،با سیستم من زیاد همخوانی نداره(البته این هیچ چیز از شلیستگیهای ایشون کم نمیکنه ها)..یه نگاه به این ور اونور میندازه و ازم میپرسه الناز جون،این صندلی کنارت خالیه؟میگم بله بفرمایید..
میشینه پیشم..با اون لحن خاصش احوالم میپرسه؟میگه چیکارا میکنی؟حوصله ات سر نمیره که؟!!میگم:نه والا،مشغولم..
ازم میپرسه در کنار کار چیکارا میکنی؟میدونم که میخواد دوباره راجع به کتابش بگه و .....منم حرفشو پیش میکشم.میگم مطالعه میکنم.میگه چقدر؟میگم تا اونجا که میتونم،دوست دارم،عادت دارم...گاهی هم مینویسم..اینو که میگم جرقه رو میزنم!راجع به قلم و نوشتن خودش و اینکه به خاطر کتابش مجبور شده سه ترم حافظ شناسی بخونه و بعدش هم دو ترم فیزیک بخونه تا ارتباط روح رو با کالبد و این چیزا بهتر بدونه...راجع به رنگها و صداها و اینکه تاثیر متقابل دارند و....و راجع به ستونی که تو همشهری مینوشته و بعد چون شناخته شده کم کم مجبور میشه ول کنه...!راجع به اینکه چقدر شعر میخونه و شعر سروده..حس من رو راجع به کوچه های بن بست میپرسه؟میپرسه دلت واسه شیراز تنگ نمیشه؟جوابشو میدم..میگه منم خیلی وقتها هوس لندن به سرم میزنه!!!
لیمو ترش رو تو قاشقم فشار میدم و قاشق رو فرو میکنم تو دهنم...خوشمزه است..میگه میدونی من از اونهایی بودم که خیلی زود بزرگ شدم!یادم اومد که منم همیشه این فکرو میکنم!!میگه من از اون زنهایی بودم که باید بعد از 35 سالگی ازدواج میکردم..میگم لابد قسمت بوده که 17 سلگی ازدواج کردین..میگه نه بابا!16 ساله بودم که دخترم تو بغلم بود!!!
دوباره میره سراغ شعر و کوچه های بن بست..اینبار لیمو رو؛روی سوپ خامه ای فشار میدم..مقاومت من در برابر سوپ و آش همونقدر زیاده که مقاومت خرس در برابر عسل!!
میگه اصلا شب باشه و کوچه ای باشه و بن ست باشه و ...اصلا الناز جون،به قول فریدون مشیری که میگه :بی تو یه شبی از اون کوچه با یه حالی گذشتم!!!!!میخوام با سر برم تو سوپ!!
راجع به رنگها و صداها حرف میزنه و اینکه چقدر طول کشیده تا ثابت کنه که هر صدایی نوری داره و بالعکس و البته این خلاصه ای از کتابشه..باید بخونمش تا درک کنم...
سعی میکنم خیار شور رو به گوشه چنگالم گیر بدم...میگم به نظر من صدای معین نارنجی رنگه..هر وقت آهنگی از معین بشنوم بلافاصله رنگ نارنجی به ذهنم میاد..برعکس صدای مارتیک که آبیه و صدای اندی که همیشه رنگ سبز داره...نگاهم میکنه..خیارشور رو قورت میدم و ادامه میدم..میگم صدای داریوش کاملا خاکستری رنگه به نظرم..حس مرگ داره..خاکستری..ولی صدای ابی بین سفید یا قرمزه...بیشتر سفید..گوگوش رنگش زرده..
ساکته...کمی فکر میکنه و میگه مطمئنی صدای معین نارنجیه؟میگم چندین ساله که معین برای من نارنجی رو تداعی میکنه..میگه به نظر من معین قرمز یا قهوه ایه...خنوم روبرویی با دقت داره مارو نگاه میکنه...دارم گلهای پارچه ای مشکی رنگ روی پالتوشو میشمارم...
چلو کباب رو اصلا نمیتونم بخورم...با سوپ خامه ای سیر سیر شدم...کمی بعد سینی سیلور پر از مرباهای بالنگ و نارنج میاد...مقاومت من در برابر مربا به عنوان دسر(رسم ترکها)همونقدره که مقاومت خرگوش در برابر هویج!!
ازم میپرسه انگلیسیت چطوره الی؟دارم مربای بلنگ رو تکه تکه میکنم تا عین گرسنگان سومالی درسته قورتش ندم..میگم معمولی،بد نیست..میگه:هاو دو یو فیل ناو؟!!دوباره چشمم میفته به خانوم روبرویی..معلومه کاملا صحبتهای مارو داره ضبط میکنه!لبخندی میزنم ولی دوباره حرفشو تکرار میکنه...و میگه مثلا اینجا میتونی بگی آی فیل فول!!میاد یه جمله دیگه به انگلیسی بگه که شکر خدا خانومی از پشت میکروفون میگه برای شادی روح مرحومه صلوات و مع الفاتحه....
خداحافظی میکنه و میگه من خیلی بهت علاقه دارم الناز جون..هر وقت مامان اومد تو هم بیا خونه ما...میگم چشم!
مراسم تموم میشه،مهمونا میرن...بیرون شدید برف میاد..شدید...ماشینها سر میخورند...مامان میگه خوب شد تنها نموندی..کلی حرف زدین..میگم آره..میپرسه خوب چیا میگفتین؟گفتم راجع به اینکه معین صداش نارنجیه یا قهوه ای داشتیم بحث میکردیم!!با تعجب نگاهم میکنه...میگم:اهان یادم اومد،انگلیسی هم یادم داد...مامان میگه والا پریوش همیشه میگه آدم از مصاحبت با یگانه فیض میبره...میگم آره..من فیوضات بردم...مامان اشاره میکنه که مواظب ماشین جلویی باش،داره سر میخوره...
یاد شعر می افتم که بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه با یه وضی گذشتم!!