گاهی،دلم میخواهد جمجمه ام را باز کنم،تمام چین و شکنهای خاکستری رنگ مغزم را بیاورم بیرون،بیندازمش دور،بیندازم جلوی سگ...به مثابه صادق هدایت.

گاهی،دلم میخواهد تسبیح درون دستم،گردنبد مروارید لای انگشتانم،یکهو پاره شود..دانه های مروارید روی سرامیکها بغلتند و هر کدام راهی در پیش گیرند...دانه های تسبیح روی آسفالت  کف خیابان بریزند و گورشان را گم کنند...هر رشته ای که انتها دارد،پاره شود ...رشته ای نباشد که حتی سری دراز داشته باشد...دیگر رشته ای نباشد...دانه هایی غلتان و سرگردان در هر گوشه ای از خانه..خیابان و این دنیا...

گاهی دلم میخواهد انقدر بزرگ باشم که دیگر کوچکتر از بزرگتر از خودم نباشم..قرار نباشد سکوت کنم چون از من بزرگترانی هم هستند و به بهانه بزرگی حتی به بزرگترانم در جمعی همه بزرگ به خود حق اهانت میدهند...به ناحق...

گاهی دلم میخواهد دریلی از کارگر شهرداری بدزدم،اسفالت کف خیابان رو بشکافم..باهر لرزش دستگاه بند بند اعضای بدنم بلرزد،به مانند قلبم که هر از گاهی میلرزد..انقدر بلرزم که استخوانهایم خرد شوند..استخوانهایم را از سوراخی که حفر کرده ام بریزند داخل سیاهچالهای زیر پایمان...موشها بدوند...چک چک صدای فاضلاب،سکوت اعماق زمین را بر هم زند...

گاهی دلم میخواهد گندمزاری از آن من میبود...سوار بر کمباین میشدم،خوشه های گندم را بسته بسته از پشت کمباین بر کف گندمزار تل میکردم...روی هم جمع میشدند...بعد زیر نور کمرنگ غروب،کبریتی می افروختم و آتش بر خرمنم میزدم...

گاهی دلم میخواست جایی،شغلی در محل بازیافت شیشه ها میداشتم...شیشه های از رده خارج شده رو جدا مبکردم و با قدرت تمام میشکستم..میشکستم تا پولکهای ریز آن تمام اطرافم را دربر گیرند...روی زمین ،کفشهای سیاهم را درمی اوردم..جورابهایم را نیز..پا برهنه بر روی شیشه ها راه میرفتم...نه مثل شعله..بل به مثابه زجری که قبیله ای بدوی ،برای زدودن روح شیطان از جسمم،به من تحمیل می کردند...

گاهی دلم میخواست کلید برق را روشن کنم،سپس خاموش کنم ،دوباره روشن کنم،باز خاموش کنم..آنقدر اینکار را تکرار کنم تا نور ان از پس پرده های ارغوانی رنگ، همچون فانوسی دریایی،کشتی گمشده ای در شب طوفانی را اغفال کند...به سمت خود بکشاند...سپس لامپها یکی پس از دیگری بسوزند و خانه در تاریکی عمیق فرو رود...دیگر فانوس نباشم...شبی تاریک باشم تا رهگذر را ببلعم...

گاهی به مثابه خودم زبانم را بکنم و بیندازم بیرون،نزد چین و شکنهای خاکستری مغزم..