تو این چند ماه گذشته ،اقلا ماهی یکبار برای ویزیت و تجدید نسخه میومد پیشم.پیش خودم اسمشو گذاشته بودم"بمب متحرک"!

تا اینکه حدودا بیست روز پیش وقتی تو اتاق بودم،صداشو شنیدم که یه آمپول آورده بود و داشت به پرستارمون توضیح میداد که حالش خوب نیست و امپول باید بزنه...حدود بیست دقیقه بعد بود که یهو دیدم اومد تو اتاق و با یک حال بدی گفت:خانوم دکتر ..من چرا اینطوری شدم؟دارم میمرم...

بیمار،خانوم حدودا 42 ساله،قد تقریبا 155،وزن 108 کیلو،دیابتیک،تحت درمان با انسولین،فشار خون بالا،انمی مزمن  و حامله 6 ماهه،یعنی یک نکته مثبت نداره که دل ادم خوش باشه...

فشارش 19 بود،تنگی نفسی که همیشه داشت،بدتر شده بود،داغون بود..حین معاینه گفتم:همراهت کجاست؟با حالت خاصی گفت:کسی نیست باهام...فهمیدم که باز پای دعوای خانوادگی درمیونه!آی به خشکی شانس من..

گفتم:شوهرت کو؟گفت:میخوام صد سال سیاه نباشه!گفتم:پدری،مادری،برادری،آشنایی..گفت:نه،هیچ کسی رو ندارم.

بهش گفتم:ببین،تو اوضاع خوبی نداری..باید اعزامت کنیم بیمارستان.نمیشه که بی خبر از شوهرت بری..

گفت:نه،مهم نیست.منو اعزام کنین.ولی تنها میرم.اصلا نمیخوام کسی بدونه..پرسیدم به دکتر ط زنگ زدی؟گفت:اره،ولی جواب نداد.میدونستم تحت نظر دکتر ط هست و شدیدا اعتقاد داره بهش..

تو همون لحظه بهم گفت:من موبایلمو با خودم نیاوردم.لطفا از موبایل خودت به شوهرم زنگ بزن،ولی نگو که از کجا زنگ میزنم!فقط بگو خانومت بد حاله،اعزامش کردیم ولی نگو کدوم بیمارستان!!من فقط میخوام نگران بشه!!

بهش گفتم:این چه کار نادرستیه آخه؟تو الان فکر میکنی نو موقعیتی هستی که بخوای لج و لجبازی کنی؟

اصرار،اصرار که زنگ بزن به شوهرمو نگرانش کن!همون لحظه مدیر درمانگاهمون اومد..بهش گفتم شما زنگ بزن به موبایل شوهر این خانوم.اقای مدیر یکم این دست و اون دست کرد و وقتی اصرار کردم زنگ زد و گفت:سلام!من فلانی هستم از کلینیک فلان واقع در خیابان فلان!!خانومت اینجاست،حالش بده،خودتو برسون!!

تا خانوم ر این مکالمه رو شنید،یهو قاط زد و گفت:چرا بهش گفتین من کجا هستم؟من دیگه اینجا نمی مونم و پا شد که بره..حالا مگه میشه نگهش داشت..یک ضرب داشت حرف میزد و به شوهرش بد و بیراه میگفت..که یهو چشمای سبزش خواب آلوده شد و حرفهاش کمی نامفهموم..زود با گلوکومتر،قندشو چک کردیم،61 بود.بماند که با چه اوضاعی بردیمش تحت نظر و مگه میشه از اون هیکل رگ پیدا کرد...لحظاتی بعد یه آقایی اومد .حدود 47 ساله،لاغر و با محاسن مرتب و چهره بسیار آروم و موقر..انقدر حرص خورده بودم که تا دیدمش بهش گفتم:آقای محترم،شما خانومت با این حال از خونه زده بیرون،حالا دعوا کردین،اصلا خانومت نباشه،غریبه باشه،نمیگی این زن این وقت شب چه بلایی سرش میاد؟

گفت:خوب من پشت سرش یکی دوبار پرسیدم کجا میری؟جواب نداد..ولی باور میکنین من از همون لحظه دارم دعا میکنم که حالش خوب بشه!!!

تا خانومش صدای شوهره رو شنید یهو انگار قند خونش رفت بالا!!شروع کرد به دعوا..اینکه تو بیخود کردی اومدی..من تورو آدمت کردم!مرد رو که از تو طویله بیاری خونه بهش بدی،همین میشه دیگه..به من میگه چرا حامله شدی؟از وقتی حامله شدم میگه من از تو چندشم میشه..رختخوابشو با من جدا کرده..

مرد به من میگه:میبینی چقدر بد دهنه؟وقتی اداره تعطیل میشه خیلی ناراحت میشم..اصلا دلم نمیخواد برگردم خونه..

زن گفت:واسه خودش مدل درست کرده!میاد خونه یک کلمه با من حرف نمیزنه،میره میشینه سر سجاده و نماز خوندن به این بهانه که با من حرف نزنه..

مرد گفت:خانوم دکتر،حضرت زکریا میفرمایند:در مقابل آدم بد دهان یک ماه روزه سکوت بگیرید(توروخدا قیافه من و پرستارمون رو مجسم کنید!!)

زن گفت:پدر سوخته تو 6 ماهه که با من حرف نمیزنی!!(خوب شاید اینم حضرت نوح فرموده!)

میگم:حالا وقت این حرفها نیست..خانوم شما حالش خوب نیست..خطرناکه.باید بره بیمارستان.مرد میگه:میون کلامتون،الان که دیدم زنم رفت از خونه بیرون،رفتم مسجد و دعا میکردم برای سلامتیش!!!

زن میگه:منو کدوم بیمارستان میفرستی؟میگم:بیمارستان زنان..میگه:نه،نه..امکان نداره برم بیمارستان دولتی!اونجا منو میکشند..

تا این زن و شوهر حرفهاشونو میزنند،زنگ میزنم به اورژانس..قربونش برم انقدر اصول دین میپرسند ازم و تو اون موقعیت،زن همش داره تاکید میکنه بمیرم هم،بیمارستان دولتی نمیرم.گفته باشم...115 هم میگه،پس زنگ بزنید به آمبولانس های خصوصی..

زن میگه:من با شوهرم جایی نمیرم،این منو میبره دکتر،بعد همش منت میذاره..

مرد میگه:تو حامله شدی..من میدونستم که اگه حامله بشی،روزگارمون سیاه میشه..بعد به من میگه:سر بچه اول،14 سال نازایی داشت،رفتیم پیش یه دعانویس..از اون روستا که برگشتیم فهمیدیم حامله است!!(خواستم بگم،آقا این حرفو جای دیگه نزن تورخدا،خیلی مساله داره!!)حالا دخترمون 8 ساله است..پریودش نامنظم شده بود دوباره گفت بریم پیش همون دعانویس،پریودم درست بشه!!رفتیم اونجا گفت:من بچه میخوام!!

زن گفت:آره،بچه خواستم..خوب کردم!!!بعد رو به من  و ساحل کرد و گفت:اینکه 6 ماهه پیش من نمیخوابه،خواستم مزه دهنشو بفهمم،بهش پیشنهاد کردم که میخوای برات زن صیغه کنم؟!!مردتیکه گفت که چاره نیست..باید اینکارو بکنیم!!!گفتم خرجش ماهی صد و پنجاه هزار تومان میشه ها(چه نرخ مشخص هم داره!مثل ارز..)گفته مساله ای نیست،باید تحمل کنیم دیگه...

تا زن میومد حرف بزنه،مرد غیبش میزد..اعصابی از من داغون شد...کم کم فشارش اومد پایین و قندش هم بالا تر رفت..ولی باز هم  باید میفرستادمش بیمارستان..دیدم حالش بهتره گفتم با ماشین ببرین ده دقیقه ای میرسین اورژانس همون بیمارستان خصوصی..

گفتند باید آژانس بگیریم.به منشی گفتم زنگ بزن به آژانس..خانومه از اتاق تحت نظر خودشو داشت میکشت که به اژانس خودمون زنگ بزن!!آشناست..(حالا مگه چه فرقی داره!!)خوب،زنگ زدیم به آژانس آشنای خانوم..

تا میومدم به شوهره چیزی بگم میدیدم غیبش زده و رفته بیرون ایستاده..عین کش تنبون در میرفت..رفتم دنبالش که بیا کمک  کن خانومت  اماده بشه که الان ماشین بیاد..دیدم زنه،سرخود پاشده اومده تو سالن..برانولی که با اون بدبختی تو رگش کردیم،دراومده،سرم و خون رو دست و و زمین و...خلاصه شوهره رو کشوندم اوردم تو سالن و هی صدای بوق ماشین میومد.به مرد میگم انگار آژانس اومده ها..بی تفاوت میگه،مساله ای نیست .یا منتظر میمونه یا میره!!!

کمی بعد سر برگردوندم و دیدم دوباره مرد نیست و صدای بوق ماشین قطع شده..به زن گفتم احتمالا شوهرت رفته سوار ماشین شده،بیا با هم بریم ..از پله ها که رفتیم بالا،دیدم به به..اصلا ماشینی وجود نداره..یه مردی به نظرم سی متر بالاتر ایستاده کنار خیابون و پشتشو کرده به ما!!!

به زن میگم:  اون شوهرته؟ با غیظ میگه:آره..بلند صدا میزنم:آقای ر...آقااای ر...خیلی با اکراه سرشو برمیگردنه و دوباره خودشو به ندیدن میزنه!!دارم دیوونه میشم!زن تو اون لحظه گفت:وای من نمی تونم بایستم و روی زانوهاش خودشو ول کرد رو آسفالت..با چه بدبختی گرفتمش ..دیدم شوهره همین طور ایستاده..یه سمند زرد رنگ داشت رد میشد.دست بلند کردم و ترمز زد..خواستم بگم بیمارستان ...که یهو دیدم شوهره بدو بدو اومد در ماشین رو باز کرد که بشینه!!!گفتم:آقا بیا از دست زنت بگیر ..اخه یه کمکی بکن..با چه حالی زن رو بلند کردیم و تو ماشین نشوندیم..

زن وقتی داشت سوار میشد گفت:خانوم دکتر، دقیقا چه روزهایی کشیکی؟!گفتم:چطور؟گفت:آخه اون یکی خانوم دکترو دوست ندارم.زیاد احوال آدمو نمیپرسه و پی گیری نمیکنه!!!!(خیلی جلوی خودمو نگه داشتم که دونه دونه موهامو نکنم!!)

داشتم به تاکسی که دور میشد نگاه میکردم که  یه پیکان اومد و راننده گفت:خانوم ر با اون تاکسی رفت؟گفتم:اره،گفت:خانوم من یک ساعته بوق میزدم چرا کسی نیومد..حالا رفته سوار یه ماشین دیگه شده؟گفتم:توروخدا شما دیگه منو دعوا نکن...

اخر شب ،به آقای مدیر که قبل از اومدن شوهره،به طور تابلویی از معرکه جیم زد، و برای بار هزارم بهم ثابت کرد که تو محیط کار اصلا نباید دلت به وجود همکار مرد خوش باشه که اگه اتفاقی بیفته مواظبت میشه و جلوی  هر کس و نا کسی می ایسته،اس ام اس زدم که:آقای ....شوهر اون خانوم اومد و گفت اگه مدیر درمانگاهتون رو که به من زنگ زده بود رو پیدا کنم،میکشمش!!مواظب خودتون باشید..

فردا صبح،که اومدم شیفت،دیدم مدیرمون،اومد و با یه حال مضطربی پرسید که دیشب چی شد مگه؟گفتم:هیچی،تهدید کرده که شمارو میکشه!گفت:اخه چرا؟من چیکار کردم مگه؟!!دیدم اعصابش داره بهم میریزه..خندیدم و گفتم:نترسین،ولی خواستم بگم که خیلی تابلو بود در رفتن شما!!یه اه بلند گفت و پرسید نمیگی ملت سکته میکنن !گفتم:شما نمیگین شاید یه لات اومد این چند تا دخترو که مثلا بزرگشون منم  اذیت کرد؟!!

..................................................................................................................................................

چند روز قبل،دیدم خانوم ر اومد تو اتاق..همچین شیک و پیک هم پوشیده بود و چشمای سبزش برق میزد!!تا دیدمش گفتم:اون شب چی شد؟خندید و گفت:هیچی رفتم بیمارستان،ازمایش کردند و مشکل خاصی نداشتم و مرخص کردند منو...خانوم دکتر،من و شوهرم خیلی همدیگه رو دوست داریم،ولی گاهی الکی حرفمون میشه!!نازی..کفترهای عاشق!!