نظر به کامنت پست قبلی دکتر مینای عزیز راجع به قیافه شناسی بنده و تشبیه کردن این به اون و اون به این،طبق معمول من یاد یک خاطره افتادم!!

همفته های آخر اسفند ماه بود و ما به صورت گومبا گومبا داشتیم مثلا سمیولوژی میگذروندیم...آخرینش سمیولوژی اعصاب بود.روز اول که رفتیم بخش،یه رزیدنت اومد بالا سرمون و قرار شد گروه ما  اون چند روز رو با ایشون علم اندوزی کنیم.اولین بار که دیدمش به یکی دو تا از دوستام گفتم:این پسره چقدر شبیه پسرعموم بهمنه که ساکن مشهده...البته بعدش متذکر شدم که بهمن مثل این دراز بی قواره نیست ولی چشماشو طرز نگاهش و حرف زدنش منو یاد اون میندازه!!

آقای دکتر نمیدونم چرایکی دو سال قبل رفته بود یکسالی انگلیس درس خونده بود ولی بازم نمیدونم چرا برگشته بود و ارمغانش برای ما کوله باری از لغات انگلیسی و لهجه انچنانی تو لغات فارسی و خلاصه از اون ایشن میشن ها بوداااااا!!!!!

چند روز بعد تو یکی از کلاسهای بخش،کلاس تئوری داشتیم..بعضی از بچه ها رو صدا میکرد و سوال میپرسید..منم ردیف اول بودم کنار بچه های دیگه نشسته بودم و کتاب و جزوه هم جلوم باز بود.بعضی سوالهار و بلد بودم ولی بعضیشونو که یادم نبود یا نمیدونستم زود کتابو باز میکردم و نگاه میکردم..

اگه سوالهارو بلد بودند که هیچ چی..در غیر اینصورت آقای دکتر طبق روال خیلی از اساتید و معلمها برمیگشت به بچه ها نگاه میکرد تا ببینه از کی بپرسه یا کی میخواد جواب بده..اولشم برمیگشت به من نگاه میکرد!!منم جواب میدادم!دوباره سوال بعدی و بلد نبودن یکی از همگروهیها و نگاه بعدی به من و جواب دادن من.....این چرخه چند بار تکرار شد...

تا اینکه آقای دکتر بین سوالها یهو رفت رو منبر!!و شروع کرد به اینکه شما تازه از ماه آینده وارد بیمارستان میشین و تا چند سال با هم همگروه هستین و باید طرف همدیگه رو نگه دارین و پشت همو خالی نکنین..ما که اون زمان استاجر بودیم یک گروه خیلی منسجمی بودیم و همیشه حرفمون یکی بود و اگه استاد از کسی سوال میپرسید و اون بلد نبود حالا چه دختر چه پسر،ماها حتی اگه بلد بودیم عمرا جواب نمیدادیم و خیانت نمیکردیم بهم و از پشت خنجر نمیزدیم و....

کم کم دوزاری اینجانب افتاد که گویا منظور ایشون من هستم و کم کم خطابه ایشون به اونجا رسید که من حس میکردم محل اختفای دو تا یهودی رو به افسران نازی گزارش دادم تا مستقیم ببرندشون تو کوره آدمسوزی!!

دیگه دیدم نمیتونم جلوی خودمو نگه دارم و گفتم:آقای دکتر اگه منظورتون من هستم ،من اصلا قصد ضایع کردن همکلاسیمو ندارم و اینجا جلسه امتحان نیست که به من امتیاز خاصی بابت جواب دادن تعلق بگیره..منتها شما هردفعه که یکی سوال رو بلد نیست برمیگردین به من نگاه میکنین،منم مجبور میشم جواب بدم!!!

اینو که گفتم ،یهو اخماشو کرد تو هم و گفت:نه..من اصلا به شما نگاه نمیکنم..من به همه نگاه میکنم...نه...اصلا....

یهو بین کلامش صداش لطیف شد و اخماش باز شد و گفت:آخه میدونین چرا همش برمیگردم به شما نگاه میکنم؟؟!!!

از ردیف عقب یکی از پسرا با لحن خاصی متلک پروند که چرااااااااا؟؟!!!!!

گفت:آخه چهره شما خیلی شبیه مامانمه!اصلا از لحظه اول که دیدمتون یاد مامانم افتادم و میدونین چند وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده..

از ردیف عقبی همچنان زمزمه ها میومد که :آخی...الهی...نازی....!!!

حتی یهو دستششو برد تو جیبش و کیف پولشو درآورد و گفت:بذارین ببینم عکسشو دارم بهتون نشون بدم؟!!که عکس هم نبود !

منم که زبون دراز!گفتم :اتفاقا آقای دکتر منم روز اول شمارو دیدم حس کردم خیلی به پسرعموی من شباهت دارین!

با خنده گفت:واقعا؟نکنه ما با هم فامیلیم؟!

از ردیف عقبی یکی از پسرا متلک پروند که :حالا مهم نیست..شاید فامیل شدین!!!

................................

خلاصه حس خیانت به مملکت در من طی چند لحظه تبدیل به یک فیلم هندی شد!!

پ.ن:بعد از پایان بخش من دیگه ندیدمش و اصلا هندی بازی وجود نداشت!لطفا از ردیف عقبی متلک نپرونید!!

پ.ن:دکتر ریولی،ما منتظر نوشته های شما در وبلاگ جدید دور از تهدید و ارعاب بیگانگان هستیم.

پ.ن:هوا بس ناجوانمردانه گرم است!کلا احساس من اینه که مو بچه شط ط طوم!مو مور هفت خط ط ط طوم!!(آذرخش عزیز درست گفتم دیگه؟راضی شدی؟)