بعد از یک زلزله٬یه یارویی٬یه چوب بلند گرفته بود دستش٬هی فرو میبرد تو زمین٬بعد درمیاورد نگاه میکرد٬بعد دوباره چوبو فرو میکرد یه جای دیگه٬دوباره نگاه میکرد...ازش میپرسن چی کار داری میکنی؟میگه:دارم عمق فاجعه رو میسنجم!!

گاهی اوقات٬یه اتفاقاتی تو زندگی ما آدمها میفته که....آدم احساس میکنه وحشتناک تر از این نمیشه٬بد تر از این اتفاق نمیشه٬گند تر از این نمیشه٬آدم انقدر ناراحت میشه که حتی دلش میخواد بمیره یا کسانی که باعث ناراحتیش شدن بمیرن............یعنی به معنای واقعی فکر میکنی که فاجعه یعنی همین ...

ماهها بعد و یا به فاصله چند سال بعد انچنان خود به خود و به سادگی همین ادمها که یه روزی به خون هم تشنه بودن همدیگه رو میبخشن...و اصلا انگار نه انگار که نگاری داشتم!و میفهمی که نه بابا٬چقدر از جیبت رفته!چقدر الکی حرص خوردی...

البته این مساله شامل مرگ و بیماری عزیزان ادم نمیشه....