وقتی سوژه نیست،حسش هست!وقتی حسش نیست،سوژه اش هست.وقتی هم سوژه هست و هم حسش ،اینترنت قطعه!!چه انتظار عبثی  که من تند تند پست بنویسم!!

یه روز یه مردی کنار دریای آرام و آسمان آبی رو شنهای ساحل دراز کشیده بود و داشت لذت دقایق میبرد.مرد دیگه ای بهش میرسه  و میگه:چرا خوابیدی؟میگه:خوب چیکار کنم؟میگه پاشو یجوری ماهی بگیریم.میگه که چی بشه؟میگه:که بعدش بتونی یه قلاب بخری،بعد با اون قلاب چند تا ماهی بگیری.بعد با پول اون ماهیها،یه تور بخری،تا ماهیهای زیادی بگیری ،با پول اونها،یه قایق بگیری ،کلی ماهی بگیری،با پول اونا قایق موتوری بخری،بعد چند تا قایق بخری،همین طوری پولت زیادتر بشه،خونه بگیری ،ماشین بگیری ،ویلا بخری،کنار دریا باشه...میگه :خوب که چیکار کنم؟میگه:که راحت بیایی کنار دریا دراز بکشی و لذت ببری.میگه:من همین الان هم راحت کنار دریا دراز کشیدم و لذت میبرم!

چند روز پیش یه زن و شوهر خوش تیپ و جوون اومدن تو مطب. از طرز راه رفتن و صحبت کردن مرد به وضوح معلوم بود که شخص بسیار مضطربیه.بعد از کلی حرف زدن و معاینه  و حرفهای جالب که واقعا الان حوصله نوشتنشو ندارم،تونستم رک ازش بپرسم که چرا اینقدر استرس داره؟مشکلش اینقدر لاینحل به نظر میرسه؟خانومش گفت:غیر از اینکه شوهرم ذاتا مرد عصبی و عجولی هستش،اخیرا ما پول زیاد آوردیم و اعصابمون بهم ریخته..!!

راستش اون لحظه،خندیدم و گفتم که اون پول اضافه رو بدین به من،راحت خرجش کنم،مشکلتون حل بشه!!

به چند نفر هم این موضوع رو تعریف کردم و به عبارتی متاسفانه، این جمله  رو مسخره کردم.

ولی یکی دو روزه که به حقیقت بودن حرفش پی بردم.نه اینکه من پول اضافه داشته باشما...ولی  با تمام وجود دور و برمو که نگاه میکنم میبینم آدمها همه اسیر همین پول هستند.و پول اضافه،دردسر بیشتری داره...وقتی نون نداشته باشی واسه خوردن،دیگه خیالت راحته که اگه یه پولی گیرت اومد باید نون بخری تا شکمتو سیر کنی.ولی وقتی پول اضافه میاری،کم کم اسیرچشم و هم چشمیها میشی..کم کم اجناس لوکس به چشمت میاد.کم کم  گرایش به تجملات تو زندگیت بیشتر میشه..و اینجاست که دست بالای دست بسیار است...هی کار میکنی و میدوی که پول بیشتری داشته باشی ..میگی منکه میخوام فلان جنس رو بخرم،خوب این ماه هم صبر میکنم یه پول بیشتر روش میذارم جنس بهتر میخرم!منکه میخوام ماشین و خونه بخرم ،خوب،میرم وام میگیرم،که بتونم فلان خونه رو بخرم و یا فلان ماشینو بخرم که باهاش برم مسافرت ...آنقدر در حسرت اینها ،کار میکنی و می دوی که میبینی،عمرت گذشته،سنت بالا رفته و حالا که فلان ماشینو داری،حال رانندگیشو نداری!میگی ...ای بابا،عوض اینکه چند ساعت رانندگی کنم تو این جاده ها،که برم شمال،یکم هزینه بیشتر میکنم هوایی میرم،آنتالیا!!

حالا که خونه انچنانی خریدی،میبینی حال نداری که مهمونی بدی تا خونه تو به کسی نشون بدی!وای...کی میخواد زنگ بزنه،دعوت کنه،بره بخره بپزه،جمع کنه......حتی اگه کارگر هم داشته باشی،میگی انقدر از کار بیرون خسته هستم که حوصله  بالا سر کارگ ایستادن رو هم ندارم...بی خیال،یه کم بیشتر هزینه می کنم،همه رو دعوت کینم رستوران..خودمم عین مهمون میرم و خسته نمیشم....

 چند وقت پیش،بعد از 2 سال به قصد خریدن جنسی که  تو اون مغازه میدیدم،پول گذاشتم تو کیفم و رفتم تو مغازه.صاحب مغازه گفت:چند روز قبل فروختمش .نمیدونم چرا حرصم گرفته بود.از اینکه تو این دو سال ،اون جنس رو چند بار دیده بودم و با اینکه قیمتش 26 هزار تومان بیشتر نبود و من توانایی پرداختشو داشتم ،نخریدمش.وقتی فکر کردم، دیدم چون واقعا احتیاجی نداشتم بهش.یه وسیله ای که اگه مهمونی بدم میتونم ازش استفاده کنم.ولی الان که ندارم،هیچ اتفاقی نیفتاده!!شبیه همون رو هم دارم ...ولی چرا دارم تو ذهنم میگم حالا که این نشد ،میرم فلان مارکشو میخرم ،دو برابر هم پول میدم..اصلا فلان جنس رو هم میخرم که با این ست بشه،اصلا این و اونو با هم میخرم..اصلا دو دست از فلان چیز میخرم....راستش داشتم از این حالت خودم شاخ درمیاوردم.گفتم الناز تو که اینطوری نیستی..یهو به این سیکل معیوب ذهنم پایان دادم.یه صندوق حمایت از بیماران کلیوی دیدم،رفتم پنجاه هزار تومانی که تو کیفم واسه خرید گذاشته بودم دراوردم و همشو ریختم تو صندوق.انقدر حس خوبی بهم دست داد.صندوق شیشه ای بود...اسکناسها رو میدیدم ولی دستم بهشون نمیرسید!پس نمیتونستم به خرید چیزی فکر کنم.حتی اگه تو خیابون می موندم پول بلیط اتوبوس هم نداشتم!ولی،احساس فراغت از فکر بیمار بقدری شادم کرده بود که با خیال راحت به پیاده روی خودم تو خیابون و تماشای ادمها و دورو بر ادامه دادم و کلی از این بی عاریم لذت بردم.