یه پسر بچه ۵ ساله با باباش اومده بود واسه ویزیت.سرماخورده بود.بهش گفتم بلوزت رو بزن بالا تا قلبت رو هم معاینه کنم.این طفلک هم شروع کرد به زور این ۶۰ تا لباسی رو که بهش پوشونده بودن،از تو شلوار درآوردن!باباش هم بهش میگفت:یالا،بجنب دیگه،زود باش....این بچه هم هول میکرد،دست و پاشو گم میکرد تا اینکه یهو باباش گفت:بیشعورررر....زود باش دیگه!انقدر ناراحت شدم،بچه ۶ ساله واسه خودش شخصیت داره...گفتم:آقا،عجله که نداریم..پسرم،راحت باش!(این پسرم،دخترم گفتنای من،خودمو کشته!!اونروز به یه دختر ۱۷ ساله گفتم،دخترم برو رو تخت دراز بکش!!)

خلاصه،یه آمپول واسه پسر بچه نوشتم..کمی بعد که با باباش رفتن تو تزریقات،بچه گریه میکرد که من میترسم.باباهه،هم شروع کرد:زود باش دراز بکش،اسیرم کردی،منو ذله کردی،میکشمت..!!تا اینکه صدای پرستارمون دراومد که آقا،چرا اینقدر دعوا میکنی بچه رو،خوب مریض شده،بی حوصله است،میترسه دیگه..

یهو صدای باباهه دراومد که آخه خانوم نمیدونی این بچه چه بلایی سرمون آورده!بهانه اش این شده که توی فیلم،صحنه ترسناک دیده،الان ۳ ماهه که من نتونستم با خانومم بخوابم!!!!تا میاییم تکون بخوریم،میپره وسط ما دوتا،میگه من میترسم!!!پلک رو هم نمیذاره تا ما دو تا یه خاکی رو سرمون بریزیم!!!!

به پرستارمون اشاره کردم،با اون مژه های آغشته به ریمل و روسری جینگول مستونت ،واینستا اونجا!!این مردتیکه اوضاعش خرابه،یهو دیدی چشم پسرشو دور دید،........!!!!!!!