تو ذهنم مطلب دیگه ای واسه نوشتن بود..داشتم قاب عکسها رو گرد گیری میکردم که با دیدن شالی که به عنوان رومیزی ازش استفاده میکنم یاد شبی در مدینه افتادم...

اطراف حرم پیغمبر پر از دستفروشهاییه که با صدای بلند سعی در جلب توجه افراد واسه خرید دارن..اولین روزی که رسیدم مدینه موقع بیرون اومدن از حرم،یهو با صحنه فوق العاده قشنگی مواجه شدم...هنوز تو صحن بودم و فقط میدیدم هر چند لحظه یکبار پارچه های رنگارنگی تو هوا به رقص درمیاد...انگار که مراسم افتتاحیه ای باشه...وقتی رسیدم بیرون،دیدم مردی،بساط پر از شالهای الوان هندی رو پهن کرده و یکی یکی از اونها انتخاب میکنه و پرت میکنه بالا..، با ژست خاصی مثل شعبده بازها..انگار که الان از تو یکی از این شالها،کبوتر میاد بیرون...

شب آخری که مدینه بودیم،بعد از یک پیاده روی طولانی که اطراف حرم رفته بودیم و خسته داشتیم مسیر هتل رو برمیگشتیم،رسیدم به بساط یکی از این شال فروشها..با مامان شروع کردیم به تماشا و انتخاب واسه بعضی از دوستها به رسم هدیه..

بابام رفت روی یه چهارپایه نشست.منتظر بودیم که فروشنده بیاد..کمی بعد یه پسر بچه حدودا ۱۰ ساله،ریزه میزه،چشم بادومی و گندمگون که کمی هم کک و مک رو بینی کوچکش بود اومد..اول شروع کرد به ترکی استانبولی حرف زدن که ما گفتیم ایرانی هستیم.شروع کرد فارسی حرف زدن..نسبتا هم خوب حرف میزد و حرفهای مارو هم کاملا میفهمید..گفت که اهل تاجیکستانه..پدرش فوت کرده و صبحها  مادرش سر بساط هست و شبها هم خودش...

آنقدر شالهای قشنگ و متنوعی داشت که دیدم اگه همینجوری بشینم ،زانوهام درد میگیره ..کفشهامو درآوردم و شروع کردم به راه رفتن تو بستری از پارچه های رنگ به رنگ...راه میرفتم...مینشستم ...برمیداشتم ،باز میکردم...نگاه میکردم...چشمم به اون یکی می افتاد...هر چی مامان،رنگهاو طرحهای ملایم میپسندید،منم به همون نسبت،رنگهاو طرحهای شاد و جیغ تری رو برمیداشتم...پسرک کلی باهامون حرف میزد..آخرش به بابا گفتم یه عکس با  این پارچه های پر از گلهای رنگارنگ ازم بگیر..همون لحظه که بابا میخواست عکس بگیره،چشمم افتاد به پسرک.بهش اشاره کردم بیا پیشم ،تو هم تو عکس باش...همون طور که نگاهم میکرد،با اشاره سر به سمت بالا،نچ گفت..گفتم:چرا؟بیا..بیا...اینبار سرشو انداخت پایین و انگار که پیشنهاد بی شرمانه ای رو رد کرده باشه،با مردونگی بچه سالش،حالیم کرد که نمیاد پیشم...

هوس راه رفتن رو اون دنیای پر از رنگ دوباره به سرم زد..