من زنم.
بزرگتر که شدم ،دلم میخواست پسر میبودم!!!فکر کنم اگه پسر بودم از اون شلوغا میشدم!!از اونایی که شاید چند تا دوست دختر به جا داشته باشن!!شایدم،یکی رو خیلی دوست میداشتم،ولی شیطون بازی هم درمیاوردم!!نمیدونم...دلم میخواست،تا نصفه شب با دوستام میرفتم بیرون،بستنی میخوردم!کوه میرفتم،...مسافرتهای هیجان انگیز میرفتم....
ولی دیگه سالهاست از اینکه دختر بدنیا اومدم، فوق العاده راضیم.کوچیک که بودیم میگفتیم یه زن ۳۰ ساله اومده بود فلان جا!!این زن ۳۰ یا ۴۰ ساله انقدر در نظر آدم بزرگ بود که انگار یه پاش لب گور بود!!!ولی نمیدونستیم که چقدر زن ۳۰ ساله بودن حس قشنگیه...اینکه کم کم بچه بازیها رو کنار گذاشته،اینکه رفتارش منطقی تر میشه..اینکه فرصت برای بروز احساساتش داره...اینکه تجربه هاش بیشتر میشه...اینکه دیگران روش حساب میکنند...اینکه مسوولیتهای زیادی ممکنه رو دوشش بیفته که حتی علی رغم خستگی یا بی میلی،انجامش میده ولی از اینکه حس خوبی به دیگران منتقل کرده،دلش راضیه...
خدا به زنها توانایی های خاصی داده... مهمترینش اینکه میتونند مایه آرامش اطرافیان باشند.به شرطی که با زن بودن خودشون آشتی کرده باشند.به شرطی که بخوان،اون توانایی ها رو از لایه های درونی روحشون بیرون بکشند و متجلی کنند.اینکه قواعد و قوانین پوچ و دست و پاگیری که همین بشر بنا گذاشته رو با چشم باز رد کنند.به شرطی که جسارت ابراز احساسات،رو به خودشون بدن...به شرطی که غرور های کاذب رو زیر پا بذارن...به شرطی که جرات فداکاری رو داشته باشن...و مهمترین شرط اینکه حس کنن،و بخوان از داشته هاشون و توانایی هاشون لذت ببرند.
وقتی بخواییم و باور داشته باشیم که زنونگی کنیم،میتونیم....