۲۹ ساله شدم...گاهی اوقات با خودم فکر میکنم یادم میاد وقتی رفتم دانشگاه کوچکترین فرد دانشکده بودم...اون موقع ها ما ها که متولد ۵۷و۵۸ بودیم دیگه اخرش بودیم..اصلا متولد ۶۶ و۶۷...واقعا نبود!!مسخره است ولی همه دور و بریا همه ۵۷و۵۸ بودیم.تو کلاس تو مدرسه تو همسایه ها پر بود از الناز٬ساناز٬سولماز٬طناز٬فرناز!!

الان میبینم متولدین ۶۸و۶۹ دیپلم گرفتن٬دانشگاه میرن.....

البته همه سالهای زندگی ادم خیلی قشنگه..دوستی داشتم که به خواهرش گفته بود اگه یه روز پیر بشم از غصه می میرم!خواهرش گفته بود یک روز میرسه که ادم ارزوی مرگ خودشم میکنه!!

خلاصه٬انقدر زود بزرگ شدیم و رفت پی کارش..بماند که کله اینجانب هنور مقادیری بوی قورمه سبزی میده و اصلا احساس بزرگ شدن ندارم ..

الان یادم اومد که تا چند سال پیش تولد دوستم تلی رو با چه ترفندهایی تبریک میگفتم تا سورپریز بشه والان اون ۱۰ روزه که مامان شده!و فردا اولین روز مادرشو بهش تبریک میگم...

مامان خودمم خیلی دوست دارم٬از هم دوریم٬ولی خیلی دلتنگ نیستم٬چون هم من اینجا خوشم و هم اون تو تبریز خوب و روبراهه...روز مادرو به همه اونایی که مامان هستن و اونهایی که به دلایلی مامان نشدن ولی دلیل بر این نیست که مامان خوبی نمیتو نستن باشن تبریک میگم

ضمنا من همچنان از دیدن لونا شاد حرص میخورم...