یه سرایدار داریم تو ساختمون به اسم آقا عبدالله که اهل اطراف نور آباد ممسنیه.

هر دفعه بهش سلام و خسته نباشید بگی،آروم میا د جلو و میگه سلام،خوبی عزیزم؟!!قربونت برم!!!

بعد از چند بار به این نتیجه رسیدم که کلا مدلش ،پسر خاله است دیگه!!

یه بار که از خرید برمیگشتم،و تقریبا از هر انگشتم ،یه کیسه نایلون حاوی میوه و خرت و پرت آویزون بود،از دور متوجه حالت وانفسای من شد و پرید جلو که عزیزم بذار کمکت کنم!واقعا در اون لحظه دلم میخواست عزیز دلش باشم!!و پیشنهاد داده شده رو رد نکردم!!

وقتی رسیدیم در خونه،گفت:خانوم دکتر،تو همشهری من هستی.هر کار داشتی به خودم بگو!

من:همشهری تو؟مگه من اهل کجام آقا عبدالله؟

عبدی:بختیاری هستی دیگه!

من:به!من کوبیده هم نیستم،چه برسه به بختیاری!(کلا نفهمید چی گفتم!)

عبدی:

من:نه آقا عبدالله،من اهل تبریزم.

عبدی:ا،پس  آقای دکتر بختیاریه!

من:....آهان،شاید به خاطر فامیلیش میگی..نه،اونم اهل این منطقه نیست.

عبدی:....آهااااان.....همممممم.......

لحظاتی بعد عبدی:به هر حال گفتم،تو همشهری من هستی!!!هر کار داشتی بهم بگو!!

و من معنای مراتب عرفان رو در اون لحظه فهمیدم!!!!