معاملات پایاپای در مطب!

۱) مریض با خانوم و دختر جوونش اومدن مطب. بعد از ویزیت، همسرجان به صورت مبسوطی توضیح داد که این مریض وضعیتش اورژانسه، و حتی شده امشب پاشین برید شیراز واسه پیوند کبد. یه دور هم من به صورت مبسوط به زبان ترکی توضیح دادم...

بعد خانومش کلی سوال کرد، دونفری مبسوط توضیح دادیم که « اورژانسه»، تا حال عمومی مریض خوبه، همین امروز راه ببفتید برید...اخرش همسر شونصد بار تکرار کرد که اورژانسه ها...و رفتند.

بعدش گفتم وای چقدر تکرار کردی که اورژانسه...گفت بابا من می دونم اینا سهل انگاری می کنن...ده دقیقه بعد دخترش دوباره اومد تو اتاق و گفت چیزی هست که بخواین به خود من تنها بگید؟ همسرجان گفت

 اره پدرت سرطان کبد داره که هنوز پخش نشده، در این مرحله اگه پیوند بشه خیلی سرنوشتش عوض میشه...والا خیلی سریع فوت می کنه ها...اخرش گفت خب اقای دکتر، درکل غیر از این فوت و اینا، نگرانی دیگه ای که نداره؟ 😐😐

خدا نون بربری رو از من بگیره ولی منو تو اون موقعیت نگاه همسر بهم قرار نده!!

۲) مریض یه اقای صد و بیست کیلویی هست که پیوند کبد شده و یکساله هرچندروز یکبار واسه ویزیت میاد یا ازمایشاتشو تلگرام می کنه...چندوقت قبل اومد گوشه مطب صدام کرد به صورت پیس پیسسس...بی اینجا!! رفتم میگم بویرون؟ میگه ببین من حرفمو یه بار به تو میگم، گفتم بله در خدمتم! گفت من سه تا خواهر دارم همه شونو من راه انداختم خونه بخت، الان خواهر کوچیکه م، جهازش لوستر نداره، این شماره کارت، مبلغ لوسترها رو کارت به کارت کنید😐گفتم اخه اگه پول دارو یا هزینه درمان بود یه چیزی...ولی اخه لوستر یه کم به نظرتون غیر ضروری نیست؟ دمغ شد گفت خودم به دکتر میگم گفتم اره بهتره خودت بگی...همسرجان هم دقیقا حرف منو گفته بود! چهره ش رفت تو هم موقع رفتن گفت می خواستم مربای البالو بیارم حالا بمونه بعدا😒...!

یه بار هم منشی مون بهش گیر داده که داداش یکساله داری هرهفته میری میای، باید ویزیت بدی امروز! کلی بحث کرده که نه چرا مثلا و...اینا! در نهایت جیباشو گشته گفته ببین الان نه پول دارم نه کارت همراهم هست، یه موز دراورده گفته فعلا اینو بگیر تا بعدا مربای البالو بیارم!😂😂

والسلام!

و مریض فرمود داروی زخم معده فقط نوشیدن یک لیوان ابغوره ست و بس!

هایکو نوشت: و سگ می دوید، ناگهان تراموای رد شد. معده م تیر کشید، تمامی شیشه های آبغوره جهان! به پا خیزید! 

 

والسلام!

و مریض فرمود داروی زخم معده فقط نوشیدن یک لیوان ابغوره ست و بس!

هایکو نوشت: و سگ می دوید، ناگهان تراموای رد شد. معده م تیر کشید، تمامی شیشه های آبغوره جهان! به پا خیزید! 

 

کتاب « همه گرفتارند»، نوشته کریستین بوبن، ترجمه دینا کاویانی

خواندن کتاب ها هم مثل دیدن ادمهاست. بستگی دارد در مکان و زمان درستی خوانده شوند یا نه...با عنوانش موافقم که « همه گرفتارند». داستان هم سوررئال هست. درست است ظاهرا ادم رویاپردازی هستم اما گمانم ذهنم کاملا عیار دارد. از یک حدی بیشتر قدرت تخیلم آب روغن قاطی می کند!با کمری که هرلحظه درد و گرفتگی ش بیشتر و بیشتر می شد کتاب را خواندم و چندان نشد به کنه حرف دل اقای نویسنده پی ببرم!

از همین کتاب« اریان در را به روی او باز می کند و همان لحظه عاشقش می شود. بیست و پنج، بیست و شش سال دارد. موهایی بور و سیبیل کوچکی دارد. اریان هرگز از سیبیل خوشش نمی آمد، ولی چه می شود کرد، انتخاب دست ما نیست. عشق جادو می کند، کسی پیدا می شود، عاشقش می شوید و در عشقی که به او دارید گم می شوید»

فرار از زندان!

 

دیشب اتفاقات مشکوکی تو خونه بابام افتاده بود. عصر یهو رادیو شروع به خوندن کرده! شب هم پنجره محکم کوبیده و باعث شده در اتاقها هم بهم بکوبن. اما این وسط، ظرف قدیمی از روی ویترین کم ارتفاع پذیرایی افتاده و شده خرد خاک شیر. کروکی هم این طوری بوده که ترمه ی زیر ظرف کمی به پایین متمایل شده...اما آیا بادی که در اتاقها رو بهم کوبیده چه قدرتی داشته که دور بزنه بیاد تو سالن، و عدل اون ظرف یادگار قدیمی رو بندازه بشکنه...

بابا زیر لب غرولند می کرد که چندروز قبل هم که گفتم از طبقه بالا( که صاحبش خونه نبود)، سروصدا میاد براتون عجیب بود...حالا بیا!

گفتم نه بابا من تعجب نمی کنم، ولی خب اخه دزد چرا بیاد ظرف بشکنه، اصلا اونو شکسته، دوتا ظرف دیگه رو می زد زیر بغلش می برد...مامان هم گفت اخه همه خونه رو گشتیم که شاید گربه بوده باشه، ولی هیچ اثری از گربه نیست...سعی کردم  بحث رو به سمت جن و روح سوق بدم یه کم بخندیم که مامان و بابا عاقل اندر سفیه نگاهم کردن! برگشتم سمت پذیرایی گفتم اصلا همون دزد اومده! که ناگه از زیر رومیزی بلند میز گوشه پذیرایی یک گربه آهسته خزید بیرون تا بره زیر رومیزی میز گوشه ی دیگه پذیرایی! وسط حرفم گفتم ای مادرررر...جن اینجاست که!😂از این گربه پلنگیای خاکستری که کشماشون سبزه، دماغ سیفید کوچولو، شیکمشون سیفید...خوشگل!

اینو که گفتم مامان و بابا رفتن تو پذیرایی و گربه وسط زمین و هوا باهاشون فیس تو فیس شد! بابا گفت ای پدسوخته! مامان گفت ای بی شرف خرابکار!😐 گربه قاطی کرد، از تو سالن پرید تو راهرو، اومدم در خروجی رو نشونش بدم، بدتر هول کرد، راهشو‌ گم کرد...پاش رو سرامیک سر خورد، با مخ رفت تو دیوار! گفتم پیشی، پیشی نترس...مامان گفت نیگا خودش می دونه چیکار کرده!🤦🏻‍♀️ گربه خودشو پرت کرد تو اتاق بابام اینا، بابا رفت واستاد دم در اتاق، باز گربه هول کرد پرید تو اتاق من، خورد به در بسته تراس! دوباره اومد تو اتاق بابا اینا، بابا گفت ای پدسوخته! گربه دیگه رد داده بود، با مخ خورد به میز توالت🤦🏻‍♀️گفتم پیشی پیشی بالامسان،  کاریت نداریم. عقب عقب پرید خورد به صندلی میز توالت🙈در مرحله اخر پرید تو اتاق من و پشت تخت قایم شد...با مامان در اتاق بستیم، در تراس رو باز کردیم. مامان تخت رو کمی کشید کنار، گربه در باز تراس رو که دید عین دلفین ها که از آب بیرون می پرن، از پشت تخت با همون قوس دو متر در هوا خودشو انداخت تو تراس، و پروسه فرار از زندان خاتمه یافت!