رفتگان...
هر چندوقت یکبار به بهانه های مختلف، یادکسانی می افتم که در زندگی من بوده اند و حالا رفته اند. نه که از دنیا رفته باشند، از دنیای من رفته اند. اعتراف می کنم به ندرت دچار غبن و اندوه می شوم. منظورم آن دوستی هایی که به جبر زمان و مکان بین شان فاصله افتاده نیست...بیشتر متوجه کسانی هستم که یا خودخواسته رفته اند، یا اتفاقاتی افتاد که من بیش از آن ادامه دوستی را جایز نمی دانستم...بماند که زیاد طول کشید تا متوجه شوم بعضی رفتن های مبهم و بی توضیح، علتش صرفا شخص من نبوده ام. فهمیدم ممکن است مقطعی در زندگی هر انسانی پیش آید که بخواهد گذشته ای را از ذهنش پاک کند. به هردلیلی، شاید من جزیی از آن «گذشته» باشم، و ارتباط با من، دیدن من، یادآور ماجرایی ناخوشایند است. حذف « الناز» نوعی، به طریقی حذف یکی از عوامل پرتاب به آن برهه زمانیست...
سعادتمندم که از تک تک دوستانی که حالا نیستند، به قدری یاد گرفته ام که مطمئنا مدیون شان هستم. خوبیهایشان را ممنونم، از خاطرات بدشان چندان دلگیر نیستم، حتی گاهی می خندم!...رفته اند چو قاصدکی پرپر شده در باد...و از حذف آن دسته آدمهایی که به هردلیلی در همان اوایل ارتباط حس خوبی نگرفته ام، نگویم که چقدر شادم و خرسند...