رفتگان...

هر چندوقت یکبار به بهانه های مختلف، یادکسانی می افتم که  در زندگی من بوده اند و حالا رفته اند. نه که از دنیا رفته باشند، از دنیای من رفته اند. اعتراف می کنم به ندرت دچار غبن و اندوه می شوم. منظورم آن دوستی هایی که به جبر زمان و مکان بین شان فاصله افتاده نیست...بیشتر متوجه کسانی هستم که یا خودخواسته رفته اند، یا اتفاقاتی افتاد که من بیش از آن ادامه دوستی را جایز نمی دانستم...بماند که زیاد طول کشید تا متوجه شوم بعضی رفتن های مبهم و بی توضیح، علتش صرفا شخص من نبوده ام. فهمیدم ممکن است مقطعی در زندگی هر انسانی پیش آید که بخواهد گذشته ای را از ذهنش پاک کند. به هردلیلی، شاید من جزیی از آن «گذشته» باشم، و ارتباط با من، دیدن من، یادآور ماجرایی ناخوشایند است. حذف « الناز» نوعی، به طریقی حذف یکی از عوامل پرتاب به آن برهه زمانیست...

سعادتمندم که از تک تک دوستانی که حالا نیستند، به قدری یاد گرفته ام که مطمئنا مدیون شان هستم. خوبیهایشان را ممنونم، از خاطرات بدشان چندان دلگیر نیستم، حتی گاهی می خندم!...رفته اند چو قاصدکی پرپر شده در باد...و از حذف آن دسته آدمهایی که به هردلیلی در همان اوایل ارتباط حس خوبی نگرفته ام، نگویم که چقدر شادم و خرسند...

 

انهدونیا

کاغذ رو اول داد به من...خوندم. از لرزش دستاش پرسیدم و معاینه کردم، تو ازمایشات سطح خونی داروی تاکرولیموس رو نگاه کردم، نرمال بود...بهش گفتم من که بعید می دونم همه این علائم، عارضه داروهای پیوند باشه، شما خودت هم افسرده شدی احتمالا...

خانومش گفت پدر ما رو درآورده، خیلی پرخاشگر شده. تازه قبلا دکترها می گفتن اگه پیوند کبد بشه، نازاییش درست میشه. ولی  اخیرا که ازمایش داد، ماشالله اون چندتا اسپرم هم نابود شده بود!

 

چندبار نگاهم رفت به سطر سوم. نوشته بود« ناتوانی از لذت از زندگی». یکی از کرایتریاهای افسردگی ماژور. «آنهدونیا»، واژه ای بود که همیشه در خاطرم مونده بود. شاید چون زمان دانشجویی برایم تازگی داشت که ادمی هم باشد که نسبت به لذائذ دنیا، بی تفاوت باشد. به خوردن و ورزش و موسیقی و گردش و امور جنسی و هر چی که می تونه لذت بخش باشه، احساسی نداشته باشه...اما بعدها انهدونیا رو در برخی ادمها به عینه دیدم...و چه حس عجیبی بود. دیدن خلق افسرده و رنگ زرد و بدخوابی های مکرر و حس پوچ بودن زندگی و رفلکس های کند به اتفاقات و هیجانات اطراف و ...

فرصتی نبود زیاد به زن توضیح بدم بابت مشکلات روحی همسرش... بیشتر درگیر تنظیم داروها و نوشتن نسخه و ازمایش و...بودیم. اما تو دلم موند که بگم این طرز صحبت راجع به قدرت باروری همسر اصلا صحیح نیست. شاید همان یک ذره اعتماد به نفسش را هم تو با دیدن نتیجه آزمایش نابود کرده باشی...

کتاب «دختر پرتقالی»

این کتاب را فقط به خاطر عنوانش خریده بودم. چون سالها قبل نام وبلاگ دختری بود که می خواندم. پزشکی اهل مازندران...ان زمانها فکر می کردم، به خاطر پرتقالهای آن خطه، چنین اسمی گذاشته است. بعدا فهمیدم نام کتابی ست از یوستین گاردر...مدتها در کتابخانه ام بود، تا تصمیم گرفتم بخوانم. راستش هنوز سردرنیاورده ام یوستین گاردر نویسنده رده سنی نوجوان است یا برای بزرگترها هم همانقدر جذاب می نویسد؟ این چهارمین کتابی بود که از این نویسنده می خوانم، و داستان همگی به نحوی در مورد سرنوشت، حلقه ارتباطاتی که زنجیروار دست به دست هم می دهند تا اتفاقی بیفتد، شهود...پیش می رود. 

از همین کتاب اما آخرین چیزی که انسان محکم نگه می دارد اغلب دست کسی است. نوشته بودم که خنده از هرچیز دیگری واگیردارتر است. غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد. اما ترس چیز دیگری است. ترس نمی تواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم. من می ترسم، جرج. از این میترسم که از این دنیا رانده شوم.

 

فتح فاتیح!

منطقه فاتیح تو استانبول کم خفن نیست. از کنار مساجد ایاصوفیا و سلطان احمد و کاپالی چارشی و بوتیک هتل های نقلی و مغازه های صنایع دستی و ...که بگذریم و بزنیم به دل فرعی ها، جاهایی عیان میشه عین خیابون جمهوری و لاله زار تهران...ساختمان ها و پاساژ های قدیمی تولید و فروش لباس. که تا قیافه ادمو می بینن به فارسی می گن « عمده، عمده»! عمده فروشی هایی که تاکید دارن دانه ای! نمی فروشیم و اگر دانه ای می خواهید یک طبقه دیگر...به دیدنش می ارزید که بروم ببینم فروش های تکی شان، به قشنگی عمده فروشی و سفارشات شان نیست...دنیایی بود. در ادامه فرعی ها، کوچه ها باریک تر، ساختمان ها کهنه تر، معتادهای خیابانی بیشتر و بیشتر می شدند. مسافرخانه های بسیار درب داغونی که به گمانم بیشتر محل اقامت سیاه پوستان و هندی ها و مهاجرانی بود که لابد برای کار به این شهر هفت تپه آمده باشند...منطقه فاتیح جوی شدیدا مذهبی نیز دارد، خلاصه حسابی بالا پایین کردنش اصلا خالی از لطف نیست...

تصویر انارها...

در کوچه باریکه های انتهایی خیابان تاکسیم استانبول، به خنزر پنزر فروشی، میوه فروشی ها و آبمیوه گیری ها رسیدم و با چنین صحنه ی زیبایی مواجه شدم. جوان خوش برو رویی مشغول آب انار گیری بود، از صد دانه یاقوت هایی که با نظم و ترتیب نشسته بودند، عکس گرفتم. جوانک در حالیکه دسته آب میوه گیری را در هوا نگاه داشت، با لحنی تند رو به من گفت چی می خوایین؟ لبخند زدم و گفتم از این دکور زیبا عکس گرفتم. صدایش را بلند کرد و گفت « چکمیین یااا». گفت « آرتیک بولانما گلدی بانا، بیلمیوروم نه ایش گوردومی یااا...» یک ضرب می گفت که حالم دارد بهم می خورد، قاطی می کنم که دارم چکار می کنم...معذرت خواستم و بلافاصله نشانش دادم که دو عکس را دیلیت کردم. دور شدم و همچنان صدای غر و ناله ش در هوای غروب استانبول می پیچید...

همان موقع یادم آمد نبش خیابان ملاصدرای شیراز، یک نقره فروشی بود. یک روز که تنها راه می رفتم، چشمم به ویترین افتاد. تنوع قلم نقره هایش زیاد بود. وارد مغازه شدم، مردی حدود هفتاد سال، با ریش پروفسوری و موهای انبوه سفید شده پشت میزی نشسته بود. گفت بفرمایید؟ همان اول گفتم من اصلا قصد خرید ندارم، ولی دوست دارم تماشا کنم.  گفت راحت باش، هرچی دوست داری نگاه کن. ظرفی را نشان دادم و گفتم این قلم تبریزه، نه؟ گفت آره...یک جاسیگاری قدیمی و ظریف داشت، پرسیدم این ملیله کاری زنجانه؟ گفت حالا که کمی می شناسی بیا بشین برات چندتا ظرف نقره قدیمی نشون بدم. از قلم اصفهان اورد، از نحوه سیاه قلم کردن امروزی پرسیدم، کامل توضیح داد، گرچه الان چیزی از تئوری ها یادم نیست، ولی برخورد آن مرد و بسیاری فروشنده های دیگر علاقمند به کارشان را می توانم به خاطر بیاورم. 

من از مشکلات آن جوان آب میوه گیر اطلاعی نداشتم، ولی به عنوان یک توریست خاطره خوبی برایم نماند. زندگی و کار کردن جنگی ست مداوم و هرروزه، ما ادمهایی که شغلمان ایجاب می کند روزی چندساعت با ادمهای مختلف سروکله بزنیم، انتخاب خودمان است که از دل این میدان جنگ، راهی به سمت صلح و تعامل پیدا کنیم یا همچنان شمشیر از رو ببندیم. من در تصورم اب میوه گیری بود که می توانست بگوید چی می خوایین؟ و من بگویم از دکور زیبای شما عکس گرفتم. در جوابم بگوید چون بی اجازه عکس گرفتی پس حالا از خودم و انارها یک عکس باحال بگیر، ژستی می گرفت و من هم چیلیک! و بعد می پرسید آب میوه می خوری و من به احتمال پنجاه درصد یا بالاتر می گفتم مممممم...باشه و رفقا را صدا می کردم و هرکدام یک لیوان بالا می رفتیم. و اگر حوصله ادمهایی فضول مثل من را نداشت، روی مقوایی می نوشت: عکاسی ممنوع