دشمن عزيز

به گمانم هركس و خصوصا هر دختري كه در زندگي نامه نگار بوده و باشد، سبك نوشتاري جين وبستر را همچو باده به سر خواهد كشيد. نامه هايي با جزييات كامل، توصيف عشق و خشم و اضطراب. شكلك هاي انتهاي نامه، پيوست نوشت ها، ضميمه ها، بعدا نوشت ها...

و صد البته هركس كه در زندگي دشمن عزيزي را تجربه كرده باشد حال و هواي سالي مك برايد را در اين كتاب لمس خواهد كرد.

از همين كتاب: "هروقت كه خانواده اي مي خواهد دختري را از پرورشگاه ما بگيرد، من با قلبي لرزان مي ايستم و انگار دارم در نقشه هاي سرنوشت دست مي برم. كوچكترين حركتي ممكن است همه چيز را به هم بريزد، كودكي مي خندد و خانواده اي با عشق او را مي برند؛ كودكي عطسه مي كند و براي هميشه شانسش را از دست مي دهد."

پ.ن: در كودكي غير از كتاب بابالنگ دراز كه نمي دانم چند بار دور كرده ام، يك كتاب ديگر هم از وبستر خوانده بودم. ولي يادم نيست همين كتاب بود يا غير!

-دشمن عزيز، نوشته جين وبستر، ترجمه مهرداد مهدويان...

در ستايش خورشت باميه و حتي ترشي اش!

در دكان ميوه فروشي رفتم دوش

ديدم دو هزار باميه سرد و خموش

ناگه يكي باميه آمد همچو سروش

گفتم خودمم باميه خر باميه پز باميه نوش

سخت است، ولي مي شود...

كتاب مجذوب كننده اي است. سيصد صفحه، فصل هاي كوتاه سه چهار صفحه اي دارد. دستورالعملي براي شاد زيستن ارائه نمي شود، اما تحليل عميقي دارد درباره چگونگي از پيشگيري از حسرت، خسران، غمگيني خودساخته.

به جرات جاهايي نااميد كننده است. گويي كف دست گاليور، با گلامپ هم سفر شده باشي. اما در نهايت منطقي است. و آدمي را از غايت خوش بيني به جهان اطراف و انسانها و بازاركار به سطحي متعادل از بدبيني و خودخواهي مي كشاند.

از همين كتاب: "ما همواره مي خواهيم در آنِ واحد كارهاي زيادي بكنيم، از هيچ امكاني نمي گذريم و مي خواهيم تمام گزينه ها را همزمان در اختيار داشته باشيم. اما اين امر به سادگي مي تواند موفقيت ما را نابود كند. بايد ياد بگيريم درها را ببنديم. يك راهكار تجاري بايد به طور ويژه در مورد چيزهايي باشد كه نبايد درگيرشان شد. استراتژي زندگي خود را مثل استراتژي يك شركت بنويس: كارهايي را كه نبايد در زندگي بكني بنويس. به بيان ديگر، تصميم هاي حساب شده اي بگير تا برخي چيزها را كلا ناديده بگيري و وقتي شرايطش پيش آمد، طبق ليست نبايدهايت رفتار كن. اين كار نه تنها تورا از افتادن در گرفتاري حفظ مي كند، بلكه زمان تفكر زيادي هم برايت نگه مي دارد. يك بار خوب فكر كن و تصميمت را بگير كه سراغ چه چيزهايي، حتي اگر فرصتش بود، نروي. بيشتر درها ارزش وارد شدن ندارند، حتي اگر به نظر برسد چرخاندن دسته ي در بسيار ساده است."

كتاب هنر شفاف انديشيدن، نشر چشمه، نوشته رولف دوبلي، ترجمه عادل فردوسي پور، بهزاد توكلي، علي شهروز 

عجب ابري، عجب نوري، عجب عصري...

زمين سر گذاشته بود بر مخمل ابر. ململ مه، دشت را به بر كشيده بود. در كشاكش اين دلدادگي، چشم بابونه نگران بر شقايق مي نگريست...

از خلال جاده خلخال - اسالم

 

فرياد كه دررهگذر آدم خاكي...

رولف دوبلي  جايي در كتاب " هنر شفاف انديشيدن" مي نويسد : در حقيقت هيچ نيروي متعادل كننده اي براي وقايع مستقل در جهان وجود  ندارد. از هر دست بدهي، از همان دست مي گيري اصلا وجود خارجي ندارد.

مانده ام حرف رولف دوبلي را آويزه گوش كنم يا فروغي بسطامي كه مي سرايد: 

مردان خدا پرده پندار دريدند

يعني همه جا غير خدا يار نديدند

هر دست كه دادند همان دست گرفتند

هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند

از شهرها...

از محاسن شهر سرسبز اروميه اين است كه با فاصله بسيار كمي از شهر به ييلاق و باغ و كوه و رود مي شود رسيد. به تاكستان ها و باغهاي ميوه و كشت زارهاي گوجه فرنگي...

يك حال خوبي كه اين شهر دارد انگار مدام دعوت به ميوه  و سبزي خوري است! انقدر كه در جاي جاي شهر پر از ميوه فروشي و وانت بارهاي پر از هندوانه و خربزه و گوجه فرنگي هاي برق افتاده و خيارهاي بوستان و سيب زميني و پياز تپلي و ميوه هاي فصل است. در جاده هاي اطراف شهر مردم محصولات باغچه هاشان را عرضه مي كنند، آرامش بخش است.

اروميه بلوارهاي عريض و كوچه هاي پهن زياد دارد. اختلاف طبقاتي هم مثل هر شهر ديگري مشهود است. ويلاهاي عريض و طويل و نماهاي چشم درآر كم ندارد. درست است بهار مهمان هر اقليمي شود خرمي و زيبايي به ارمغان مي آورد، در كل اروميه از شهرهاي سبز ايران است. به ميزبان عزيز و هم سفرهايم مي گفتم دوستي از اهالي رسانه دارم كه يك وقتي ستوني نوشته بود از آرزوهايش و گفته بود دوست دارد زماني تهران و دود و ترافيكش را ول كند و برود در باغهاي اطراف اروميه زندگي كند...☘️🌿🍀🌱

چلو

نه ساله بودم كه مامان صدام مي كرد بيا برنج دم كردن ياد بگير. براي من توجيهي نداشت كه وسط كارتون حنا دختري در مزرعه پاشم برم تو آشپرخونه، اونم نه واسه هم زدن مواد كيك كه قرار باشه كلي هم ته كاسه رو ليس بزنم، واسه برنج دم كردن! 

اون وقتي كه رامكال قند رو مي شست، من بايد بالا سر قابلمه آب جوش وايميستادم تا دقت كنم برنج رو كي بايد برداشت. اون لحظه كه رامكال دستش رو مي زد تو جوهر و شَخ شَخ تو هر صفحه كتاب استرلينگ مهر مي زد، من بايد قابلمه رو برمي داشتم و تو سبد ظرفشويي برمي گردوندم. دفعه هاي اول سعي كردم قابلمه رو برعكس جهتي كه مامان ياد مي ده برگردونم تا بخارش بزنه تو صورتم و بگم آخ سوختم و فيلان و مامان بگه قربون يكي يه دونم برم، نمي خواد، بدو برو كارتون نيگا كن. زهي خيال باطل ! مامان با آرامش مي گفت ادا در نيار! خودت بلدي درستش چطوريه...

مامان معتقد بود چون مامان بزرگ هيچ وقت نمي ذاشت برن تو آشپزخونه و مي گفته الان وقت درس و بازيه و بعد از ازدواج آشپزخونه هميشه هست، اوايل زندگي به دردسر افتاده. درسته من مي گفتم من نه سالمه ها، خونه شوهر كجا بود؟! مي گفت تو تنهايي، اگه من مُردم آدم نزديكي نداري كه كمكت كنه، بعد مي گي اين چه مادري بود...

كتاب آشپزي خانوم رزا منتظمي هميشه جزو كتابهاي محبوب من بوده. بارها و بارها اون كتاب رو باز كردم و عكسها و دستورهاي غذايي متنوعش رو خوندم. مواد غذايي كه در اون زمان گاهي نمي شد تلفظ كرد! اردك شكم پر را با پنير پارمزان و شراب قرمز سرخ كرده دورش مارچوبه مي چيد!

يك روز اتفاقي رسيدم به طرز تهيه چلو. توضيحات انگار كه مامان بالاسرم باشه و گام به گام و با حوصله يادم بده. اون سالها كه اينترنت و مجله آشپزي و برنامه تلويزيوني اين چيزا نبود. هميشه به كار بزرگي كه خانوم رزا منتظمي انجام داد فكر مي كنم. كه چه بسا بارها جاي خالي مادران از دنيا رفته يا بي حوصله رو براي دختران اين سرزمين پر كرده باشه...روحش شاد.