DONE

بيشترين مشغوليت و درگيري هاي من و دوستم در سال نود و پنج به تخريب و مرمت و بازسازي و تزيينات داخلي سه دستگاه آپارتمان گذشت! آخري، متعلق به يكي از دوستان بود كه با اعتماد كامل منزلش را در اختيار ما گذاشت...شايد در اين سال حادثه غيرقابل پيش بيني هم نماند كه بر سر ما نيايد...قشنگترين شان تولد دختركي به نام باران بود كه گام به گام از دوران جنيني تا چهارماهگي با مادرش و من همراهي و صبوري كرد...
به هرحال من كه به اميد دوستم كه ديد مهندسي قوي دارد و مديريتش خوب است دست به چنين جسارتي زدم و به ديگران پيشنهاد دادم. نگويم كه در اين يكسال فهميدم چقدر سر و كله زدن با كارگر و بنا و نقاش و كاشيكار و كابينت ساز( واي واي امان از كابينت ساز) و لوله كش و موكت كار و پرده دوز و برقكار و ...كار آساني نيست. و چه شبهايي كه احساس كرديم خاك بر سرمان شده است و از دست بدقولي ها و گندكاري هاي كارگران تا نيمه شب چت كرديم و استيكر آه و ناله فرستاديم ولي در نهايت يك درميان يا دوستم به من اميد داد يا من دوستم را دل دادم و هي بهم گفتيم كه نبايد ماست مالي كنيم، نبايد اجازه بدهيم خستگي و مشكلات كار بيرون و بچه و خانواده و فلان دلسردمان كند...
امشب تقريبا ماموريت ما به پايان رسيد و من خودم را بايد براي استرس ديگري در اخر هفته اماده كنم كه انشالله خير باشد و به سلامتي بگذرد...
در هر صورت شايد يكي از لذت بخش ترين حس هاي دنيا، خراب كردن كهنه ها و از نو ساختن باشد...
مهمترين چيزي كه ياد گرفتم صبر و اميد داشتن بود. فهميدم كه قطعا نمي توانم با يك دست چند هندوانه بردارم. حتما يك جايش خواهد لنگيد...و ديدم كه چه ياد گرفته ام هرسال يك كاري، حرفه اي، هنري را در حد اماتوري حتي سفت و سخت امتحان كنم تا بلكه اين روحيه تنوع طلب من آرام بگيرد. در اين ماه، بعد از چندسال از بيماران قلبي هم خداحافظي كردم و انشالله بعد از مدتي در خدمت بيماران خاص جديدي خواهم بود...مخلص كلام، تجربه هاي جديد مستلزم سختي كشيدن و استرس و ديدن نارضايتي برخي از ادمهاست، ولي در نهايت من ادم يكجا ماندن نيستم...پيش به سوي ادمها و دوستي ها و تجارب جديد.

هاروكي موراكامي دوست داشتني

كتاب " از دو كه حرف مي زنم، از چه حرف مي زنم؟"

در برهه كنوني ام، خواندنش چسبيد. هاروكي در اين كتاب از ربع قرن دويدنش نوشته است. جايي از كتاب مي گويد" روزي، به صورت كاملا غير منتظره، دلم خواست رمان بنويسم و روزي ديگر، به صورت كاملا غيرمنتظره، به دويدن رو آوردم- صرفا به خاطر آن كه دلم مي خواست. در سراسر عمر فقط كاري را كه دوست داشته ام انجام داده ام. شايد اطرافيان بخواهند مانع من شوند و برايم دليل بياورند كه اشتباه مي كنم، اما من نظرم را عوض نخواهم كرد"
فكر مي كنم كه چه من هم ديوانه تصميمات و تمرينات ناگهاني بودم و هستم. فكر مي كنم كه در سراسر عمر بيشتر از كارهايي كه دوست داشته ام انجام بدهم، كارهايي را كه دوست نداشته ام را بالاخره روزي، جايي، انجام نداده ام. " نه" گفتن به عادتي، ايجاد تغيير در منش، حقيقتا سخت است و بالطبع تبعات خاص خودش را در مقطعي دارد. باري به هرجهت، آدمي بايد خودش را خوب بشناسد. من آدم سالها يك جا ماندن  نيستم...