بپا!
سه چهار روز بود كه نتايج كنكور رو داده بودند. از طرفي خاله از انگليس امده بود، با دنيل. اون موقع، دنيل خيلي چشم آبي و موطلايي بود و كاملا معلوم بود يك نوجوان "خارجي" همراه من است!
پيتزا" تابه"، تازه باز شده بود و پاتوق بود. يه شب، به دنيل گفتم پيزا مي خوري؟ گفت يس، آو كورس!
با هم رفتيم پيتزا تابه، و من پيتزا سفارش دادم. داخل، شلوغ بود و رفتيم كه بيرون منتظر بشيم.
از داخل مغازه مي ديدم، كه چندتا از پسر معروف هاي زمان ما، روبروي پيتزا فروشي ايستادن. دنيل جلو، و من از پشت سرش، خيلي تو حس، از رستوران اومديم بيرون. پامو رو اولين پله كه گذاشتم، پام ليز خورد، گورووومب كله پا شدم! از هولم زود بلند شدم. پسرها خنده شون گرفته بود. بدجور كِنف شده بودم، از حرصم رو به پسرها گفتم: اقا، خنده نداره. براي هر كسي پيش مياد.
اونا هم لبخندشون رو قورت دادند و گفتند: بله، بله.
اوضاع بدتر شد! يكي شون كه قدبلندتر بود،كله شو كرده بود تو درخت و اروم مي خنديد، برگ درختها هم تكون مي خورد!
دو دقيقه نگذشته بود، اقايي با سه جعبه پيتزا اومد بيرون. پاشو گذاشت رو پله اول، و شَتَرق...نقش زمين شد، پيتزاها تو هوا، خودش كف زمين...
با افتادن مرد، يكهو خنده ي فرو خورده پسرها، سر باز كرد...يو ها ها ها ها مي خنديدند و همون قدبلنده بهم گفت: غصه نخوري ها، واسه هر كسي پيش مياد!
حسابي ضايع شده بودم و بدتر ترسي بود كه از پله هاي پيتزا تابه پيدا كرده بودم. تا چندسال هربار مي رفتم اونجا، هر قدمم ميخ مي شد به سراميك هاي كف. كابوس زمين خوردن مجدد داشتم...
هفته قبل، سه شنبه صبح، از در هواپيما كه بيرون امدم، هواي باراني و لطيف و مه آلود تبريز به صورتم خورد...سه چهار تا نفس عميق كشيدم، انگار صدسال هواي تبريز به مشامم نخورده بود. احساس كردم، از حس سنگين روز قبل، نجات پيدا كردم! دستها در جيب باراني، عارفانه از پله هاي خيس هواپيما پايين مي اومدم كه رو پله ي آخر، گورومببب...با پله و آسفالت باند يكي شدم. رسما چسبيدم به خاك ميهن!
زدم زير خنده، بدجور زمين خورده بودم. زن و مرد جواني زود طرفم اومدند و پرسيدند مطمىني خوبي؟!
بلافاصله بلند شدم، و خنده كنان به راهم ادامه دادم. اتفاقِ اخرين روزهاي شانزده سالگي تكرار شده بود، با اين تفاوت كه اين بار، جلوي هفتاد هشتاد تا مرد كه اكثرا براي سفر كاري راهي بودند و همه تيپ اقاي رييس و مهندس و چي و چي...
شب فهميدم كه از خاك وطن، چه كبودي ها بر من دميده!
روز بعد، همسر جان، صبح براي كاري، تهران رفت و با پرواز عصر برگشت. شب گفت، الناز يه چي جالب! امروز خلبان ، صبح و عصر، قبل از پياده شدن مسافرها گفت: مسافران عزيز، لطفا موقع پياده شدن از پله ها مواظب باشيد، پله ها ليزه...سُر نخوريد!
حقيقت اين است، شدم ايينه عبرت مردم:)
يه حقيقت ديگه اي هم هست، بزرگتر كه شدم، از سوتي هاي فراوان خودم بيشتر خنده م مي گيره تاحرص!
پيتزا" تابه"، تازه باز شده بود و پاتوق بود. يه شب، به دنيل گفتم پيزا مي خوري؟ گفت يس، آو كورس!
با هم رفتيم پيتزا تابه، و من پيتزا سفارش دادم. داخل، شلوغ بود و رفتيم كه بيرون منتظر بشيم.
از داخل مغازه مي ديدم، كه چندتا از پسر معروف هاي زمان ما، روبروي پيتزا فروشي ايستادن. دنيل جلو، و من از پشت سرش، خيلي تو حس، از رستوران اومديم بيرون. پامو رو اولين پله كه گذاشتم، پام ليز خورد، گورووومب كله پا شدم! از هولم زود بلند شدم. پسرها خنده شون گرفته بود. بدجور كِنف شده بودم، از حرصم رو به پسرها گفتم: اقا، خنده نداره. براي هر كسي پيش مياد.
اونا هم لبخندشون رو قورت دادند و گفتند: بله، بله.
اوضاع بدتر شد! يكي شون كه قدبلندتر بود،كله شو كرده بود تو درخت و اروم مي خنديد، برگ درختها هم تكون مي خورد!
دو دقيقه نگذشته بود، اقايي با سه جعبه پيتزا اومد بيرون. پاشو گذاشت رو پله اول، و شَتَرق...نقش زمين شد، پيتزاها تو هوا، خودش كف زمين...
با افتادن مرد، يكهو خنده ي فرو خورده پسرها، سر باز كرد...يو ها ها ها ها مي خنديدند و همون قدبلنده بهم گفت: غصه نخوري ها، واسه هر كسي پيش مياد!
حسابي ضايع شده بودم و بدتر ترسي بود كه از پله هاي پيتزا تابه پيدا كرده بودم. تا چندسال هربار مي رفتم اونجا، هر قدمم ميخ مي شد به سراميك هاي كف. كابوس زمين خوردن مجدد داشتم...
هفته قبل، سه شنبه صبح، از در هواپيما كه بيرون امدم، هواي باراني و لطيف و مه آلود تبريز به صورتم خورد...سه چهار تا نفس عميق كشيدم، انگار صدسال هواي تبريز به مشامم نخورده بود. احساس كردم، از حس سنگين روز قبل، نجات پيدا كردم! دستها در جيب باراني، عارفانه از پله هاي خيس هواپيما پايين مي اومدم كه رو پله ي آخر، گورومببب...با پله و آسفالت باند يكي شدم. رسما چسبيدم به خاك ميهن!
زدم زير خنده، بدجور زمين خورده بودم. زن و مرد جواني زود طرفم اومدند و پرسيدند مطمىني خوبي؟!
بلافاصله بلند شدم، و خنده كنان به راهم ادامه دادم. اتفاقِ اخرين روزهاي شانزده سالگي تكرار شده بود، با اين تفاوت كه اين بار، جلوي هفتاد هشتاد تا مرد كه اكثرا براي سفر كاري راهي بودند و همه تيپ اقاي رييس و مهندس و چي و چي...
شب فهميدم كه از خاك وطن، چه كبودي ها بر من دميده!
روز بعد، همسر جان، صبح براي كاري، تهران رفت و با پرواز عصر برگشت. شب گفت، الناز يه چي جالب! امروز خلبان ، صبح و عصر، قبل از پياده شدن مسافرها گفت: مسافران عزيز، لطفا موقع پياده شدن از پله ها مواظب باشيد، پله ها ليزه...سُر نخوريد!
حقيقت اين است، شدم ايينه عبرت مردم:)
يه حقيقت ديگه اي هم هست، بزرگتر كه شدم، از سوتي هاي فراوان خودم بيشتر خنده م مي گيره تاحرص!
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 16:40 توسط
|