نود و سه نویسی تمام!
واما نود و سه...
خوب، ولی در بعضی مواقع سنگین گذشت.فکر می کنم چالشش زیاد بود!شاید بیشترش خودم،خودمو به چالش کشیدم و به خیلی کارها مجبور کردم ولی امروز صبح،حقیقتا احساس کردم کار نیمه کاره ای ندارم و از این بابت به خودم بالیدم!البته این بالش،در نتیجه دور از جون تراکتور و برخی درازگوشان ،کارکردن بوده است!
امسال در نتیجه تجهیز به گوشی هوشمند،به عکس گرفتن(نه هنرعکاسی!)بسی علاقه مند شدم.و عکس گرفتن در نوشتن به من کمک زیادی کرد.همون طور که نقاشی با مداد رنگی در سالهای قبل بهم ذوق داده بود...امسال همچنان کلاسی رو که از سال قبل می رفتم ادامه دادم...از چهارده ،پانزده نفر،چهار نفر باقی مانده ایم و من با اشتیاق ادامه می دهم.
به اندازه سالهای قبل کتاب نخوندم،مخصوصا زمستون واقعا فرصتم کم بود.ولی کتاب خوب ،خیلی خوندم.همچنان معتعدم کتابهای جومپا لاهیری را در بهار و تابستان باید خواند.این کتابهای پرنور،پر از عطر ادویه های هندوستان،داستان هجرت و غربت ،داستان ایالات متحده امریکا را در فصلهای پیش رو بخوانید و لذت ببرید.
زمستان امسال را با سه گانه ی تام راب اسمیت،سر کردم."کودک 44" را سال قبل سحر به من هدیه داده بود که خواندنش به امسال موکول شد.جلد دوم"گزارش محرمانه "بود و در پایان"مامور6"...
نمی دانم به خاطر غافلگیری های مکرر و حس تعلیقی بود که در تمام صفحات این کتاب جا داشت،نمی دانم به خاطر وابستگی ای بود که بعد از هزارو پانصد ،ششصد صفحه خواندن به لئو دمیدوف،قهرمان اصلی کتاب ایجاد شد،به خاطر تمام ماجراهایی که نویسنده به وسیله آن خواننده را به مسلخی روانی می کشید تا حقیقت جنگ،حقیقت آرمان خواهی،ماهیت جرم و خیانت وفداکاری را به نوعی نشان دهد...نمی دانم به خاطر اینکه در جلد پایانی به یاد فیلم"سفر قندهار "افتادم و صحنه ای که هلیکوپتری،پروتزهای پای مصنوعی را از فاصله ای کم در آسمان به روی زمین پرت می کرد و تعدادی زیاد مردانی که یک یا جفت پایشان را روی مین از دست داده بودند و به کمک چوبدستی به سمت این کمک های بشر دوستانه می دویدند،افتادم....نمی دانم به خاطر اینکه در جلد دوم با اینکه قسمتی از ماجرا در بوداپست می گذرد من یاد "شوخی"میلان کوندرا و دیگر داستانهای چک و روح پراگ افتادم....نمی دانم شاید جلد اول این کتاب داغ چهار بار خواندن نیمه تمام "جنگ و صلح"را در دلم تازه کرد....نمی دانم ترجمه ی روان نادر قبله ای بود و نمی دانم های بسیاری که باعث شد بعد از مدتها با خواندن آخرین پاراگراف از کتابی به هق هق افتادم...
پیشنهاد من به شما در پاییز و زمستان آینده سه گانه ی تام راب اسمیت است.
مادربزرگها رفتند.مادربزرگ ،مهر ماه در مشهد از دنیا رفت.مادربزرگی در دی ماه در تبریز...و دیگر کسی نیست که در مشهد آن درب سفید را به روی ما باز کند...
دنیا کوچک تر شد و خواهد شد از این هم کوچکتر و گردتر...دوستانی قدیمی را بازیافتم.امسال خاطره ی سالها دوچرخه سواری کودکی و نوجوانی ام زنده شد...امسال خاطره ی مادر (ع) دوباره زنده شد!
یکی دو تا از دوستانم پیشنهادات خوبی در زمینه ی درست و بهتر موسیقی گوش دادن به من کرده اند که تصمیم دارم در سال جدید ،جدی تر به توصیه هایشان عمل کنم...سال نود و سه،برایم پر بود از روابط پیچیده ی انسانی .و فکر می کنم در این زمینه حسابی چالیده شده ام.منتهاحس می کنم حتی بعد از بالا پایین پریدنهای زیاد و جلز و ولز کردن الکی یا شاید هم راستکی،هنوز آن نان نمکی که با آدمها خورده م کار خودش را می کند.به احترام آن نان و نمک ،حفظ برخی دوستیها مستحب که نه،بلکه واجب می شود...آدمها در طی زمان رزومه ای از خود در یاد همدیگر باقی می گذارند که راحت می شود به آن استناد کرد و سپس همدیگر را پذیرفت...آدمهایی که حذف می شوند،هیچ محلی از اعراب نداشته اند و ندارند ،گویا!
سفر،همچنان عشق من است.من همچنان به آنان که خوب می بینند،خوب می گردند،خوب می خوانند غبطه می خورم و شیفته شان هستم.
امسال هم به رسم هر سال در ابتدا از فرناز عزیزم که احتمالا اینجا را فرصت نمی کند بخواند،تشکر می کنم که باعث شد من هفت سال قبل، وبلاگ نویسی و نوشتن را آغاز کنم.دورازخانه که امیدوارم احوال و اوضاع کاری همچنان رو به رشد باشد،از سمیرا نیم وجبی و پیامهای گهگاهت که شادم می کند ممنونم،از پونی و کامنت های همیشگی با آرزوی سلامتی برای خانواده ی محترمت،از دکتر ربولی حسن کور و اینکه چراغ وبلاگستان را خوب روشن نگه داشته است،متشکرم.دکتر ریحان که دوست جانی ماست.
دکتر نفیس عزیزم که انشالله در سال 94،کم معرفتی های شش ماه اخیر را جبران کنم و بیشتر ببینمت،از ایرمان و نوشته های ملموسش،از مینای شهر خاموشم که خوشبختانه به لطف دیگر شبکه های اجتماعی کم کم فصل دیدارمان در ورسک کوتاهترمی شود!ممنونم.جوراب پاره که امیدوارم سال جدید موفق تر و شادتر از همیشه باشی...جوجه رزیدنت که اخیرا تولدت را شونصد مرتبه با فوت شمعهای کیک های متفاوت جشن گرفتی و روی منو سفید کردی ،امیدوارم در درس و سفر موفق باشی...گوریل فهیم عزیز که این روزها با خوب فرمونی داری می ری جلو و من از شنیدن موفقیت هات بسیار خوشحال می شم.
شازده،مرسی که منو به عکس گرفتن ترغیب کردی ،و چه خوب کاری کردی...همسترجان که مشوق خوبی هستی برای من و باید از تو خیلی چیزها یاد بگیرم.از خواب بزرگ که در زمینه نوشتن بهم خیلی کمک کرده سپاسگذارم...کاپیتان با آرزوی دیدار مجدد و نیز سفرهای هیجان انگیز برای شما...خاله تابی همیشه خوب باشید و سلامت...رویا در میلان،الناز مامان الین،نسرین با آرزوی صدها بغل سیب ترش برای تو که دوست داری...فردا با کامنتهای همیشگی ازتو ممنونم...مهرگان که وقتی می خندی ،منو به آمدن به مینسک ترغیب می کنی...دکتر پرتقالی ،مادر شدنت مبارک...رخساره و عاطفه و لیلی عزیز از شما بابت خواندن اینجا ممنونم.دلبرک و مجید و غزاله وممول از قدیمیها،سلام من به شما یاران قدیمی...
نرگس جون،امسال که نشد همدیگه رو ببینیم،اس ام اس هم دادم جوابی نیامد،ولی دیدار به سال بعد،قرار ما رو نیمکت مورد نظر...زهرا در استرالیا که کلی از خبر موفقیت هات خوشحال می شم و بهت افتخار می کنم.دکتر لژیونلا که امیدوارم در رشته تخصصی تون موفق باشی و سایه ت بالای سر فرزندانت مستدام باشه...مسافر و سایه ایوان که نیستید و هستید ولی خوش باشید هرجا که هستید...از ایلیا و فاطمه و ارسلان ممنونم.از زبل و شرط بندیهاش متشکرم.خپل در باغ گلها،مواظب خودت باش...دکتر نغمه در شیراز که حسابی برای شماها و شیراز دلم تنگ شده...از علیرضا وکامنتها و تحقیقاتش من باب مردم تبریز...امیدوارم که به نتایج بهتری برسی...
از مامان زی زی...کلاغک خاتون و مهسا که از خوانندگان همیشگی هستید خیلی ممنونم.وانی و زهرا و بهار که مدتیه خبری ازتون نیست...دیادیابوریا که دلم برای خوندن وبت تنگ شده...سوگل جان ؟دختر تو کجایی خاله؟!...الهام تو هم نیستی ها؟والدین باید بیان غیبت رو موجه کنند انگار!..نسیم و شیرین هم همین طور!
هلیوس که امیدوارم هرجا هستی سالم و دلخوش باشی.
و من از فرزاد عزیزم ،همراه همیشگی ممنونم و از پدر و مادرم بابت همه صبر و حوصله شان...
خیلی دارم فکر می کنم ولی بیشتر از این ذهن ناتوان من یاری نمی کنه که اسامی شما خواننده هایی که باعث دلگرمی من بودید به یاد بیارم.اگر اسمی از قلم انداخته ام،عذر می خوام .از تمام کسانی که اینجا رو چه خاموش چه روشن می خوانند ممنونم.نوشته ها به عشق آنانی که می خوانند حس پیدا می کنند.
هر چقدر پستهای آخر سال من کلیشه ای باشه،باز هم حس می کنم باید بنویسم و برای خودم! و شما دوستان، آرزوهای خوب خوب کنم...
از خداوند می خوام که به هر اونچه که از ته دل می خواهید و به آرزوی مورد نظر باور و ایمان دارید،برسید.سال جدید،اول سلامتی،و بعد دلخوشی و موفقیت در کارو تحصیل و پول و روزی و خوشگلی و گشت و گذار برای همه مان به ارمغان بیاور...
به امید سفرهای جدید،کتابهای خوب،دوستیهای نمکین،فیلمهای دیدنی،موسیقی شنیدنی و رنگ و رنگ و رنگ...