گذشته
در یک سینمای ساکت و تقریبا ۶ نفردر یک سالن این فیلم رو دیدم..سکوتی که غیر از چند لحظه کوتاه به خاطر صحبت کردن با سحر شکسته نشد..ترچیح دادم تمام فیلم ولو باشم رو صندلی..و دقایق پایانی سرمو بین دو دستم بگیرم و سنگینی آرنجهامو رو پشتی صندلی جلویی بندازم...
یک جمله از این فیلم همیشه در ذهنم خواهد ماند...وقتی علی مصفا به مارین گفت"قورمه سبزی رو با چنگال نمی خورند"...و یک قاشق به دست مارین داد..و مارین قورمه سبزی رو با قاشق و کارد خورد...
این جمله منو یاد داستان کوتاه "سالهای اسپاگتی" اثرهاروکی موراکامی انداخت...داستانی که من هر وقت ماکارونی می پزم،یاد جملاتش می افتم...هر وقت آب به جوش میاد و ماکارونی ها یا اسپاگتی ها داخل آب قلپ قلپ می جوشند،یاد تنهایی محضی می افتم که سالها ایتالیایی ها آنرا صادر می کرده اند...
و فکر می کنم قورمه سبزی،و چنگال در دست چپم،منو یاد دغدغه های مارین،احمد،سمیر...خواهد انداخت...یاد تاریکیهای فیلم،آشفتگی های خانه ای که ناشی از تصمیم هایی است که به حرف دل گرفته شده است...
به همین سادگی...
ایام تولدیه من شروع شد!!
تبریزگردی جلب!
این یکی دو سال اخیر،یه آپشن به تور تبریز گردی،اضافه کردم به نام شبهای تبریز!مثلا آخر شب که از شهر بازی یا هر جای دیگری بر میگردیم،همه بر و بچ رو تو یه ماشین میریزیم،موزیک به میزان لازم ،دوپس دوپس و از ساعت یک نیمه شب میزنیم به خیابونهای تبریز...از این سر شهر به اون سر شهر...از پل کابلی شروع میکنیم و میریم ..چای کنار..ششگلان..مقبره الشعرا یه استاپ شبانه داریم...بعد زیرگذرای صاحب الا مر...بعد برمیگردیم بازار..شهناز..مصلی..پشت مصلی...نمای ارگ در شب...برمی گردیم اگین!کوچه مقصودیه...خونه های قدیمی ش...از جلوی میدون شهرداری رد میشیم و تو کوچه پشتی ش یه استاپ دیگه برای عکس گرفتن....و معمولا مهمونا از نور پردازی عمارت شهرداری در شب خیییلی حال میکنن...میریم جهارا راه منصور،یه استاپ دیگه...یه نگاه اجمالی به فضای تازه ساخته شده و دوباره تو کمربندی ها و زیر گذرا و پل ها...موسیقی و جلب بازی همچنان ادامه داره...در این بین توضیحات فرهنگی یادمون نمیره...و مثلا ساعت ۳ نیمه شب میرسیم خونه و همه رو به صرف یک بستنی وانیلی و کاکائویی و موزی دعوت می کنیم!
این اصطلاح "جلب"رو پسر برادر شوهرم تو دهنم انداخته..و من اولش فک می کردم میگه چه جلب!یعنی چه ضایع!
بعد دیدم نه...منظورش اینه که چه جالب!چه باحال!به قول خودش "خاله الناز،مثل ماه و مه می مونه!"
ولی خیلی اصطلاح کاربردی ایه!من که چند روزه همه چی به نظرم خیلی جلب میاد!البته تلفظش هم اصول داره ها..همین طوری نیستشا...!آخی...من خیلی با برو بچ اونطرف حال می کنم...کلا کودک درونم خیلی زنده میشه !
(چقدرم که برو بچ قوم خودمون زیاده مثلا!!)
پارکینگ من.
*می خواستم بمانم،
رفتم.
می خواستم بروم،
ماندم.
نه رفتن مهم بود و
نه ماندن...
مهم
من بودم
که نبودم.
(شعر از گروس عبدالملکیان)