کلید طلایی!!
آقا رفتیم...من خوشحال...من شاد..من یاد خاطره ایران و استرالیا افتادم...مبارکه....میبینم که هی قفله که داره باز میشه!!
آقا رفتیم...من خوشحال...من شاد..من یاد خاطره ایران و استرالیا افتادم...مبارکه....میبینم که هی قفله که داره باز میشه!!
-چه موقع استنت گذاشتن برات؟
=یه هفته قبل از اینکه باطری بذارین!
-چه موقع برات باطری گذاشتم؟
=یه هفته بعد از اینکه استنت گذاشتن.
امید بستن به کسی به مراتب ساده تر از امید کسی بودن است.امید کسی را نا امید کردن به مراتب ساده تر.
لذت بخش است که خیل عظیمی چشم امید بر شخصی دوخته باشند.
امید که امید خیل را،نا امید نکند. آن شخص بودن...توان می خواهد..یارا می خواهد...روحیه می خواهد...حمایت می خواهد...
بسم الله امید این بار ما...
هفته قبل به تصمیم خودمون!و با دعوت یکی از همکاران راه کردستان رو در پیش گرفتیم..
با پدر همسری و بابا و مامانم سفر را آغاز کردیم..اولین شهری که توقف کردیم،مراغه بود..من سالهای زیادی بود که مراغه نرفته بودم..آخرین بار هم فصل انگور بود و رفته بودیم تو یه باغی سوار گاری شده بودیم و بعدش تو بناب کباب خورده بودیم..خیلی خاطره خوبی بود..
انصافا این بار هم همگی به این نتیجه رسیدیم که مراغه خیلی شهر سرسبز و قشنگیه..مخصوصا رودخونه پر آب و سط شهر و اون مجسمه آناهیتا وسط آب،خیلی با حال بود..جاتون خالی..پاچه ها رو ورمالیدیم بالا،و پاهامونو زدیم به آب یخ رودخونه..
یه خیابونی هم داشت که توش یه کلانتری بود..آنقدر خیابون سرسبزی بود و درختان از دو طرف آنقدر بزرگ شده بودند و به هم رسیده بودند که کم کم داشتن تمام خیابونو سایه می انداختند..یاد درختای قدیم ملک آباد مشهد افتادم...
ناهار رو رفتیم تو دهکده توریستی ..کنار سد(فکر کنم سد علویان ).البته زیاد از دهکده توریستی چیزی دستگیرمون نشد!ولی رفتیم لب یه روخونه سفره پهن کردیم و جاتون خالی ..کوفته تبریزی هایی که مامان پخته بود،رو آتیش ذغال آقای همساده گرم کردیم و زدیم به بدن...
راه افتادیم ...از بناب و ملکان و میاندو اب گذشتیم تا رسیدیم به بوکان...از این لحظه به بعد فقط سرسبزی و زمین کشاورزی بود که می دیدم...همه جا عین مخمل سبز بود...یه ویژگی که از بوکان به نظرم رسید،این بود که چقدر تعمیرگاه اتوموبیل و ماشین سنگین داشت...رفتیم به سمت سقز..کم کم بافت منطقه کوهستانی می شد...صخره های بزرگ و کوههای با عظمت و همچنان سبز...
شب اول رفتیم بانه.تو این چند سال قسمت نشده بود با مامان اینا برم بانه..جاده نسبتا پیج در پیچ بانه رو طی کردیم و یه جا هم کنار یه آبشار مصنوعی توقف کردیم .چون نمی شد از منظره شیشه های سفید رنگ دوغ که اینقدر قشنگ چیده شده بود،گذشت!یه دوغ با سبزی ها ی معطر داخلش زدیم تو رگ و راه افتادیم به سمت بانه...تو این جاده اکثر ماشینهایی که در حال برگشت هستند یه تلویزیون یا کولر گازی یا یه چیزی تو این مایه ها رو سقفشونه..
رسیدیم بانه..ماشالله از جمعیت بی نظیر!یعنی جای قدم برداشتن تو خیابونا نبود...تمام مغازه ها و مراکز خرید تا خر خره پراز جنس و پر رونق.. صبح که بیدار شدیم فهمیدیم که هوا بسیار گرمه...آفتابش داغ بود..یه چرخی تو شهر زدیم و راه افتادیم به سمت سقز تا از اونجا بریم مریوان...البته با تشکر از دکتر خ و محبت های برادرش آقای خ در بانه..
رسیدیم سقز..آمادگی ذهنی داشتیم که جاده مریوان اصلا خوب نیست...ولی عجب دیدنی بود...یک جاده بسیار پرپیچ و خم و با ارتفاع زیاد و تقریبا سرسبز...خوشبختانه خلوت بود و متاسفانه گرد و غبار هوا ،یه کم از زیباییها کم کرده بود...فکر کنم 40 کیلومتر جاده خاکی بود...کلا راه سازی به وضوح در این منطقه پیشرفتی نداره...عصر بعد از پیچ خوردنهای بسیار به مریوان رسیدیم و رفتیم منزل دکتر ر.یک خانواده کرد بسیار صمیمی و تحصیل کرده و با فرهنگ و بسیار قد بلند!
عصر رفتیم مرکز شهر و چرخی زدیم.اینها مردمی بسیار شاد بودند.از اکثر ماشینها صدای دیش دیش می امد...اصلا خیلی باحال بودند...من از شهر مریوان خیلی خوشم اومد..کلا از شهر هایی که پستی و بلندی دارن حال می کنم..خوشم می اومد که دکتر و داداشش با نصف شهر در حال سلام علیک بودند!
شب شام خوشمزه خوردیم و از خستگی بیهوش شدیم...صبح همگی رفتیم یه منطقه ای همون نزدیک شهر که استخر پرورش ماهی داشت...همسرجان و پدرش با تور چند تا قزل آلای تپل گرفتند و قرار شد آمنه خانوم ناهار ماهی پزون ره بندازه...
رفتیم یه چند تا باغ همون اطراف...اینجا دره ای بین کوههای صخره ای بسیار با عظمت بود..آمنه خانوم می گفت این ماه،جو زردانه..خوشه های جو طلایی و زرد بود همه جا...افشین یه کوه صخره ای رو نشون داد و گفت چند ماه پیش یکی از اعضا تیم ملی صخره نوردی که قصد صعود داشت چند ساعت گیر کرد تا با هلی کوپتر به مددش آمدند...
کلی با آوات اینجا ها عکس گرفتیم...آوات به معنای آرزو...
واسه ناهار آمنه خانوم یک ماهی پخته بود که انگشتامونو با هاش خوردیم...یعنی جای همگی تون خالی..
ظهر آوات کلی لباس کردی ریخت جلومون...وای چه زرق و برقی داشتند...چه رنگهایی ...
یه لبا س به سبک لباس سقزی تنم کرد.گرچه من کلا سبک لباسهای خودشون که یه لباس راسته و جلیقه های کوچک مخمل بود رو بیشتر دوست داشتم...لباس سقزی با اون زرق و برق و کمر رو بستیم و همگی با لباسهای کردی کلی عکس یادگاری گرفتیم...
عصر رفتیم قله امام..از اون بالا دشت مریوان و مقابلش دریاچه زریوار(زریبار)زیر پامون بود....خیلی خیلی خیلی منظره خاص و با ابهتی بود...برگشتیم و با ماشین از روستاهای دور دریاچه که مثل گردنبند دریاچه رو احاطه کردند گذشتیم...همگی سرسبز...رسیدیم به مرز باشماق.نقطه صفر مرزی با عراق که به عبارتی مرز سلیمانیه بود...حسابی تو مرز تخمه خوری کردیم و راه افتادیم تا دم غروب رسیدیم به تفرجگاه کنار دریاچه....حیف که فرصتی برای قایقرانی نداشتیم...بلال خوردیم و گشتیم و علی آقا مارو به دنج ترین جایی که میشد کنار دریاچه پیدا کرد برد...میگفت خودشو وبچه ها خیلی وقتها اینجا میان...برگشتیم و قرمه سبزی خوشمزه خوردیم...تو این یکی دو روز کلی از مصاحبت با این خانواده حال کردیم و خوش گذشت...صبح زود راه افتادیم و جاده مریوان سقز رو با آمادگی ذهنی طی کردیم و تویکی از پارکهای قشنگ سقز صبحانه خوردیم...ظهر تبریز بودیم...
من از کردستان یکپارچه سرسبزی و کوهستان و دوستانی بسیار صمیمی و خطه ای محروم نگاه داشته شده یادم خواهد ماند..
بعد نوشت:پیرو کامنت یکی از خواننده ها یادم امد که حدود ۱۲ سال قبل سردشت رفته بودم...جاده خیلی پیچ در پیچی داشت.آبشار شلماش خیلی قشنگ بود.فقط فکر کنم تابستون رفته بودیم و هوا خیلی گرم و شرجی بود...تو اون سفر من شیفته مهاباد شده بودم..به نظرم خیلی شهر زنده و آبی رنگی بود..
پی نوشت:از اونجا که تو سفر مریوان خیلی به ما خوش گذشت،دیروز داشتم تو لیست آنکالی همسر جان،اسامی دیگر رزیدنتها رو بالا پایین می کردم و آمار می گرفتم ببینم دفعه بعد کجا میتونیم خودمونو مهمون کنیم...اینجوریاست دیگه!زیاد که آدمو تحویل بگیرن ُاین تبعات رو هم داره!
مردی حدودا 60 ساله وارد اتاق شد.قیافه ش آشنا بود.گفت که من فقط مشکلم اینه که شبها خوابم نمی بره.اگه میشه دارو بنویسین برام.
من:چرا؟تازگیها مشکلی براتون پیش آمده؟شبها چای پررنگ یا قهوه نمی نوشید؟
مرد:نه..مشکل من از این چیزا نیست..من مشکلم اینه که تبادل ذهنیم زیاد شده و باید یه جوری جلوشو بگیرم..و باید قرص خواب مصرف کنم!
من:آهان...لابد تو سیستم حلقه های عرفان یا چیزی مشابهش هستین؟
مرد گل از گلش شکفت و گفت :ئه...پس شما هم تو این مسائل وارد هستین؟فعالیت دارین؟
گفتم:نه!نه!اصلا وارد نیستم وفقط یه چیزایی از دوستانم شنیدم.
مرد:منو یادتون اومد؟
من:والا قیا فه تون آشناست..ولی دقیقا یادم نمیاد کی شما رو دیدم؟
مرد:یادتون میاد پارسال تصادف کرده بودم.شیشه ماشین خرد شده بود و یه دستمو دو تا بخیه زدی،این یکی دستم پر از براده شده بود...
یادم افتاد... حدودا 13 تا براده از کف دستش در آورده بودم.
من:اهان...بله!بله!
داشتم فشارشو می گرفتم .مرد پشت سر هم داشت راجع به عرفان و اینکه خودش دنیایی هستش ولی دولت دست رو این مسائل گذاشته و بعضی ها با سحر و چادوگری اشتباهش گرفته اند...
یه خط در میون متوجه حرفهاش نمی شدم..
داشتم گوشی رو از تو گوشم در می آوردم که یهو ازم پرسید:یه سوال میتونم بپرسم؟از اون روزبه بعد شما پیوند عاطفی خاصی بین من و خودتون حس نکردین؟
من:![]()
مرد تکیه به صندلی داد و دستشو کرد تو جیب شلوارش و گفت:خواهش میکنم راحت باشید با من.حرفتون رو راحت بگین!
من:![]()
مرد:درگیری ذهنی پیدا نکردین؟
من:والا همه آمها درگیری ذهنی دارن ولی من ربط خاصی با بخیه های دست شما پیدا نکردم..
مرد:شما متاهل هستید؟
من:بله!بله!
مرد دستشو از تو جیبش در آورد .و کتش رو جمع و جور کرد و گفت:هوم....خوب ببینید اگر خواستید تو برنامه های تبادل ذهنی باشید حتما به من خبر بدین..
من:خیلی ممنون!
مرد:امروز که می آمدم اینجا،مطمئن بودم شما رو اینجا میبینم!حس من درست میگه همیشه..
من:
مرد در حالی که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:اگر خواستین خبرم کنید...ضمنا،شما هر وقت به من فکر کنید ،من متوجه خواهم شد...
*ناگفته نماند الان که دارم این پستو می نویسم حس می کنم خبر داره!!
مرا روی این تخت گذاشته اند.بهتر بگویم،روی این تخت روان انداخته اند.در قسمت پشتی ماشین ولم کرده اند به امان خدا.البته تنها نیستم.یک مرد جوان هم پیش من نشسته است.از پنجره های ماشین،هوای بیرون را نگاه می کنم.هوا ابری است.طوری که اگر نمی دانستم،صبح است،احتمالا فکر می کردم عصر است.چه خوب که عصر نیست وگرنه من اصلا دلم نمی خواست با این مرد جوان،شب تنها توی ماشین بمانم.البته نگاه که می کنم،بد قیافه هم نیست.به نظر من،مردها با لباس فرم،خوش تیپ تر می شوند.این هم یکی از انهاست.مطمئن نیستم،بعد از پایان شیفتش،چه لباسی به تن کند.احتمال اینکه با موهای قرمز رنگ و کک و مک صورتش،بتواند لباس مناسبی بپوشد،زیاد نیست.این را زیر چشمی از وجناتش میفهمم.
از دریچه جلو،صدای صحبت دو مرد دیگر می آید.زیاد مفهوم نیست چه می گویند.ولی به نظرم باید مسن تر از این مرد جوان باشند.خدا را شکر.خدارا شکر که عصر نیست.والا اگر شب میشد و من با سه مرد داخل ماشین می ماندم،مردم فکر خوبی نمی کردند.
اصلا خوب رانندگی نمی کند.این تخت روان هی میرود تا به در بخوردو بعد با هر ترمز با شدت برمی گردد تا به دیواره ماشین برخوردکند.دل و روده ام تا دهانم بالا می آید.مردم اصلا خودشان را جای دیگران نمی گذارند.فکر نمی کنند که من چه حالی پیدا کرده ام.
کمی تهوع دارم.بوی سیر می آید.کمی هم بوی طالبی به مشامم می رسد.دهان این مرد جوان،می جنبد.
سرم را تکان میدهم تا بفهمم کجا هستیم.آه..اینها چرا از داخل شهر می روند.اگر از اتوبان رفته بودند،تا به حال رسیده بودیم.خدای من...با این ترافیک کلی باید این درد و تهوع را تحمل کنم.
مرد جوان با موبایلش مشغول شده است.از فرصت استفاده می کنم تا از دریچه نگاهی به راننده بیندازم و به او گوشزد کنم تا بیشتر دقت کند. سبیلهایش کمی سفید شده،ولی گوشه آنهارا با روغن به سمت بالا تاب داده است.تصمیم می گیرم کمی صبر کنم و اگر حالت تهوعم بیشتر شد،آن موقع صحبت کنم.
از پنجره ماشین نگاه می کنم.فقط گاهی شاخه و برگهای سبز تازه درختان را می بینم.به نظر باید درختان چند ساله باشند.اسمشان را نمی دانم.تبریزی نیستند.چنار هم نیستند.زبان گنجشک؟این بار باید حتما از کسی اسم این درختان را بپرسم.خوب نیست،بعد از اینهمه سال،اسم این درختان را نمی دانم.ای خدا..دوباره این تخت روان میرود و بر میگردد. آب دهانم را قورت می دهم و یکی دو تا نفس عمیق می کشم تا مبادا بالا بیاورم.گرچه فکر می کنم از دیروز چیزی نخورده ام.ولی به هر حال حتما یک چیزهایی داخل معده خالی هم هست که میشود بالا آورد.
ایستاده ایم.احتمالا چراغ قرمز شده است.یک اتوبوس خط واحد درست پیش ماشین می ایستد.یک دختر بچه مرا به مادرش نشان می دهد.دوست دارم آب دماغش را که تا روی چانه اش پایین امده به مادرش نشان بدهم.ولی به نظرم نباید با بچه سر به سر بگذارم.
عمو سیبیلو،تا انجا که می تواند با دنده یک گاز می دهد.تخت،با شدت به در بر خورد میکند و به همان حال می ماند.نکند در باز شود.کف پاهایم حتما کثیف شده اند.اگر می دانستم با این اوضاع مرا خواهند برد،حتما جوراب به پا می کردم.در این مملکت،اصلا ارزشی برای احوال ادمها قائل نیستند.
الان می فهمم،روی پل هستیم.کمی به خودم تکان می دهم.از پنجره که نگاه می کنم،ساختمان هتل گسترش را می بینم.موقعیت دستم آمد.اینطوری بهتر شد.مجبور نیستم از مرد مو قرمز،سوالی کنم.او هم فکر بد نخواهد خواهد کرد..
روی پل هم ترافیک است.کمی جلوتر که برویم،تابلوی دکتر حسن حسنی را خواهیم دید.بارها و بارها وقتی از اینجا گذشتم،به اسم و فامیل دکتر حسن حسنی فکر کردم.به نظرم خلاقیتی در نامگذاری ش نبوده است.پدرش می توانست اسم حسین یا علی را انتخاب کند. شاید هم نام برادرانش،حسین یا علی است.به هر حال به نظرم،زیاد روی این اسم فکر نشده است.
البته ممکن است پدر دکتر حسن حسنی هم،این نظر را در مورد اسم من داشته باشد.شاید بگوید الناز جذابیت خاصی ندارد.من هم خواهم گفت،آن زمان که من بدنیا،امدم،اسم نصف بیشتر دختران اطرافم الناز،ساناز،سولمازیاطناز بود. دوم راهنمایی که بودم،13 تا الناز در یک کلاس بودیم.حتی فامیل دونفرمان هم حمیدی بود.توضیح خواهم داد که ان زمان مد بوده است.
یک بار هم وقتی در دانشگاه برای امتحان شفاهی قران،تک تک وارد کلاس می شدیم،استادمان که مردی با کت و شلوار و محاسن سیاه و سپید بود ازمن اسم و فامیلی ام را پرسید.وقتی گفتم اسمم الناز است.سر بلند کرد و گفت:الناز یعنی چه؟من هم گفتم:یعنی ناز همه..ناز مردم..استاد نگاهی پدرانه به من انداخت و به آرامی گفت:پس شما ناز مامان و بابا و همه و اساتید و...هستید؟من هم تند تند سوره مورد نظر را خواندم تا بیشتر از این مردی که جای پدرم بود را خسته نکرده باشم.
کم کم پاهایم از درفاصله میگیرد.و تختم به سمت عقب روانه می شود.می دانم تو سراشیبی پل هستیم.ولی آرزو دارم این ترافیک روان باشد.اگر یک بار دیگر تخت به دیواره برخورد کند،مهره اول و دوم گردنم تغییر موضع خواهند داد.
گنبد سبز مسجد طوبا را دیدم. یادم می آید،یک گورستان هم تو محوطه مسجد بود.بعد از اینکه مدت وقف تمام شد،استخوانها را جمع کردند تحویل نوه نتیجه هاشان دادند و جایش درخت و گل کاشتند.باید کمی هیجان انگیز باشد که استخوانهای جد بزرگ ادم را داخل یک کیسه بگذراند و بگویند دوباره یک جای دیگر داخل گور کنید.
البته،از نظر من در این مورد هم خلاقیتی به کار نرفته است.تا کی باید استخوانها چال شوند.مثلا می شود از روی همان گو نی،با هاون استخوانها را کوبید.در پایان پودری به دست می آید.می شود آنرا در قوطی کپسول های اومگا فلکس ریخت.رویش هم خارجی نوشته و عکس استخوان قوی کشیده شده است.خیلی مناسب است.
شاید بعضی ها زیاد نپسندند.مانند اهالی تبت اتاق عبادت هم در منزل ایرانی ها وجود ندارد.شاید اگر بقایای جد بزرگ را در جعبه ای نقره ای بریزند و داخل ویترین سالن پذیرایی بگذارند،احترام و ایمنی اش بیشتر می شود.ولی فکر کنم توضیح خاصی نباید به مهمانان داد.
یک بار ما را از طرف مدرسه،برای بازدید موزه تاریخ طبیعی،در کنار مسجد طوبا بردند. نماد اسکلت دایناسور دیدیم.فکر کنم،از مازاد اسکلتهای قبرستان،تهیه شده بودند.خانوم مجری،از بچگی به ما می گفت که بچه ها از وسایل اضافی،می توانید کاردستی های قشنگ تهیه کنید.کافی است کمی خلاقیت داشته باشید.
مرد جوان با گوشی اش بازی می کتد.یک نوای ملایمی می آید.به نظرم آهنگی از امید است.
هنوز نمی فهمم چرا از داخل شهر می رویم.اگر از کمربندی رفته بودیم تا به حال از این ماشین و بوی سیر مانده خلاص شده بودم.راننده های جلویی،بلند بلند قهقهه می زنند.کار خوبی نیست.فکر احوال من را باید بکنند.
اتوبوس خط واحد پا به پای ما می آید و آب دماغ دخترک خاصیت کشسانی عجیبی دارد.به نظرم ژلاتین داخلش باشد.کاش کمی خلاقیت به خرج دهد.مثلا از سوراخ دماغش فوت کند و آب دماغش حباب شود.بزرگ شود.بزرگ شود و ان را روانه آسمانها کند.حباب مثل قاصدک می ماند. حتی اگر رویش چیزی نوشته نشده باشد،به دست عاشقی بیفتد،کلی تعبیر و تفسیر می کند.
ترمز می زند.سر درد گرفته ام.اینجا باید نزدیک خیابان حافظ باشد.حوصله ندارم بلند شوم و نگاهی به کوچه پشتی بیاندازم.ساری قلی خان،سالها در کوچه پس کوچه های اینجا مشغول بود.گویا پسر بچه ها را خیلی دوست می داشت.البته به زمان ما قد نمی دهد.ولی مرد دیگری در همین حوالی بود ،که به دوران ما می خورد. از ما بزرگتر بود.گاهی که از بیمارستان به قصد پیاده روی برمی گشتیم،نبش یکی از کوچه ها میدیدیمش.انگار بیچاره،چندان وضع مالی خوبی نداشت.سالها با زیپ شلوارش ور می رفت،بلکه درست شود.آن وا مانده،هم همیشه باز می ماند.نمی دانم اسم شغلش چه بود.ولی قاعدتا باید الان بازنشسته شده باشد.
ماشین ما از روی پل رد می شودو اتوبوس خط واحد از زیرگذر می رود.فکر کنم حباب به سقف زیر گذر بخورد و بترکد.
اینجا نزدیک بیمارستان است.یک ماه مردی را در بخش می دیدم.گاهی از من سوال های علمی می پرسید.معتقد بود که دخترها عوض اینکه حسابی درس بخوانند و به مریض برسند،به فکر شوهر پیدا کردن هستند.من جوابی نمی دادم.بعد از چند هفته،در یک شب بارانی زیر نور چراغ وسط بیمارستان،به او گفتم شما باید اول فکرهایتان را می کردید و بعد پیشنهاد ازدواج می دادید تا من اینهمه خیالات در سر نپرورانم.به نظرم صدایم کمی بلند بود و می لرزید.او هم با لباس سبز ،چند بار قسم خورد که من منظوری نداشتم.صحنه خیلی درامی بوده است.مدتها گذشت و دیگر ندیدمش.
3 سال بعد ازدواج کردیم.
از اینجا به بعد ،همه پادگان است.می گویند زیر این بلوار تونلی هست که دو قسمت پادگان را به هم مرتبط می کند.این منطقه دژبان زیاد دارد.من اگر سرباز بودم دوست داشتم دژبان شوم.چکمه سفید پوشیدن با کلاس است.
آن دو مرد بلند بلند راجع به مساله ای بحث می کنند.کلمه اگزوز را می شنوم.روز زن،از پشت سر ماشینی به ماشینم زد.من چیزی نگفتم.ولی خانوم آقای مضروب،مدام از من خواهش می کرد که اگر می شود امروز دنبال کارهای تصادف نرویم.روز مادر است.الان باید به دیدار مادر شوهرم برویم. طفلک مادر شوهرش را خیلی دوست داشت.
.اگزوز ماشینم صدا می داد.چیزی مثل پت پت...یا پاق پاق..نه..همان پت پت بود.وقتی احد آقا صافکار،کارش را تمام کرد،مرا فرستاد پیش بهروز اگزوز.آقا بهروز خیلی قوی بود.حتما باشگاه پرورش اندام می رفت.به من گفت ماشین را روی چاله بیاورم.گفتم خودت ببر. چاله مکانیکی باید جای مخوفی باشد.یک بار هم روز پزشک،یک گردان سبز پوش آمدند و تعدادی اهن پاره را از روی پشت بام مجتمع ما جمع کردند.هدیه که همیشه نباید مادی باشد.یکبار هم محیط زندگی مان را رایگان نظافت کردند.
عشق چشمان مرد مو قرمز را کور کرده است.والا نگاهی به من می انداخت.یا سعی می کرد با من حرف بزند.خدا کند،عشقش مو قرمز نباشد.وگرنه بچه هایشان زیاد خوشگل نمی شوند.انگشتهایش را دانه دانه می شکند.حالتش شبیه کسی است که اضافه کاری هایش را حساب کتاب می کند تا ببیند می تواند وام بگیرد یا نمی صرفد.
چشمانم را می بندم.باید کمی استراحت کنم.کمی بعد دورو برم کلی شلوغ می شودو هرکسی میخواهد کاری برایم انجام بدهد.البته کمی هم اضطراب دارم.اه...این پل هوایی را خوب به خاطر دارم.چند سال،اینجا برای اتوبوس در سرما و گرما ایستاده ام.یک بار هم دوستم ساحره پیشم آمد و گفت فهمیدی زهرا مرد؟و من نفهمیدم چه می گوید.و گفت مگر نشنیدی،دیروز زهرا وقتی تو اتاقش پشت میز کامپیوترش نشسته بوده است،در اثر گود برداری همسایه بغلی،دیوار اتاقش فرو می ریزدو زهرا می میرد.من خیلی گریه کردم.ساحره تعجب کرد و گفت فکر نمی کرده است من اینقدر احساساتی باشم.
از اینجا به سمت بالا می پیچد. گلخانه بزرگی در سمت چپ است.چند سالی در این فکر بودم که باید گیاهی برای خانه بخرم.ولی ترسیدم دستم سبز نباشد.من فقط یک بار دستهایم نارنجی شد.نارنجی نارنجی.بعد دکتر گفت،زیاد آب هویج خورده ام.چند بار هوس کردم بامبو بخرم.بعد همه گفتند باید تعدادشان فرد باشد و از یک بیشتر باشد و الا شگون ندارد.شهرزاد هم می گفت اتفاقا باید زوج باشد تا انرژی مثبتی پخش کند.رویا معتقد بود،حرف شهرزاد درست تر است.شاید چون شهرزاد زیاد پاریس میرود .یکی دو سال اخیر،به این نتیجه رسیدم که کاکتوس بخرم.شنیده ام کاکتوس هم انرژی خوبی می دهد.یادم باشد،حتما این بار چند تا کاکتوس کوچک بخرم و لبه پنجره آشپزخانه بچینم.کرکره نارنجی رنگ آشپزخانه را بالا بزنم و بیرون را نگاه کنم.یک بار تو مجله موفقیت خواندم که نوشته بود برای گنجشکها دانه بریزید.یک بار دیگر هم نوشته بود برای بچه های داخل سرویس،دست تکان دهید.من اینکارها را انجام می دهم.نمی دانم تا چه حد آدم موفقی هستم.
ماشین یک جا توقف می کند.کمک راننده پیاده می شود و جایی می رود.نمی دانم کجا؟کنجکاو هستم که بدانم کجا می رودولی ترجیح می دهم خودم را بی تفاوت نشان دهم و چیزی نپرسم.فکر میکنم اینطوری جذاب تر به نظر می آیم.مرد موقرمز،در را باز میکند و جواب کسی را می دهد.حس می کنم،دورو برم چند ماشین توقف کرده اند.صدای چند جیغ کوتاه می شنوم. انگاراینجا منطقه شلوغی است.
در را میبندد و به راه می افتیم. سرعت ماشین زیاد تر شده است.اینجاها را نمی شناسم.
به جای شلوغی میرسیم.سر و صدا زیاد است. صدای پرنده هم می آید.تخت روانم را روی زمین می گذارند.چند نفری بلند میکنند.و به جایی می برند.در این اتاق معذب هستم.بوی خاصی می آید.
همیشه دوست داشتم وقتی مرده شوی ها مرا می شویند،بگویند طفلک چه قدر هم زیباست.مثل قرص ماه می ماند.خوب مگر انتظار زیادی است؟مگر به عروسهایی که با آرایش خلیجی داخل سالن می شوند همه نمی گویند چقدر عوض شده ای!چقدر خوشگل شده ای؟من معمولا با عوض شدنشان،موافق بوده ام.خوشگلی هم سلیقه ای است دیگر.
مرا به سالن می فرستند.برایم نماز میخوانند.زیر تابوتم را میگیرند و به سمت گور می برند.الله اکبر می گویند.لا اله الا الله هم می گویند.به سر گور می رسیم.برادری که نداشتم.فرزندی هم ندارم.بالاخره یکی پیدا می شود که مرا در گور بگذارد.احتمالا مادرش شب به او خواهد گفت که مگر ادم قحط بود که تو بروی داخل قبر؟و او جواب می دهدمادر گناه داشت،جنازه اش روی زمین مانده بود.
جمعیتی برای تشییع امده اند.فکر کنم بیشتر به خاطراقوامم شرکت کرده اند.یکی دو نفر را که میبینم،شاخ در می اورم.اصلا انتظار نداشتم مرا به یاد داشته باشند.مرام را تمام کرده اند.این لطفشان را نباید از یاد ببرم.با بیل خاک بر روی گورم می پاشند.یک نفر بدجور گریه میکند.خواهر که نداشته ام.فرزند هم ندارم.به نظرم باید فرناز باشد.انصافا هرگز مثل خواهر شوهرم نبوده است.ما همیشه مثل دو خواهر هستیم.طفلک چقدر گریه می کند.خدا اجرش بدهد.خوب آبرو داری می کند.
روی خاکم ترمه بزرگ آجری رنگ می کشند. باید کار پری باشد.زن دست و پا داری است.دستش درد نکند.این ترمه را مادربزرگم از مکه آورده بود.بعدها چند جایش آسیب دید.مادرم با دقت تمام رفو کرد.او همیشه به فکر آینده بود.
روی ترمه یک سبد بزرگ گل سفید می گذارند.دیگر نمی توانم چیزی ببینم.فقط صدای باز شدن در ب قوطی های نوشابه را می شنوم.روحانی قرآن می خواند.و بعد با بلندگو میهمانان را جهت صرف ناهار به رستوران دعوت میکند.دقت کردم،ولی نفهمیدم کدام رستوران را گفت.کاش وحید باشد یا ایوب.کبابهای خوبی دارد.مردم رحمت میخوانند.
کم کم دور و برم خلوت میشود.به کسی پول داده اند تا بر سر گورم الرحمن بخواند.فکر میکنم باید بیشتر از این طول می کشید.مرد رفت.کمی از دست خودم دلگیرم.کاش در این همه سال مفاتیح را کمی ورق زده بودم.می توانستم جواب چند تا سوال را شکسته بسته بدهم.چند سال پیش به مادر و پدرم گفتم که نزدیک قبر پدربزرگ جا بخریم.دور هم می شویم.خوش منظره هم بود.تازه چند تا از همکاران هم در آن قسمت هستند.درست است با هم دوست نبودیم،ولی به هر حال بعضی جاها منافع مشترک انسانها را به هم نزدیک میکند.مثل آن روزی که مردی در مطب به من گفت من همکار شما در فلان بیمارستان هستم.پرسیدم کدام قسمت؟گفت:برادرم در رختشورخانه کار میکند.پدر و مادرم زیاد حرفم را جدی نگرفتند.
نمی دانم تا کی باید منتظر بمانم،تا دو فرشته سیاه به سمتم بیایند.کمی اعصابم خورد میشود.به حال، قرار گرفتن درمکانهای جدید،کمی اضطراب می آفریند.قبل از اینکه دفنم کنند،نگاهی به سنگ قبر همسا یه ام انداختم.پیرمردی بود.آقای نوری؟یا نورالله؟همچین چیزی...
پیرها معمولا قرص آرامبخش یا خواب با خود همراه دارند.باید از او بپرسم.احتمالا گوشش هم سنگین است.چند بار با صدای بلند سوالم را تکرار میکنم.اصوات نامبهمی به گوشم می رسد.فقط کلمات دهان و گل را میشنوم.دست میکشم.فکر کنم نباید به او امیدی داشته باشم.
لابد فردا صبح قبل از سپیده دم،تعدادی بر سر مزارم می آیند.دوستم می گفت می آیند و حال مرده را می پرسند.اگر فردا بیایند و از من احوالپرسی کنند ،خواهم گفت خودتان بیایید اینجا بخوابید،ببینید احوالم چطور است.
امشب هم شام غریبان خواهند گرفت.حلوا خواهند پخت.خدا المیرا را سلامت کند،همیشه میگفت حلوای مرده طعم دیگری دارد.حتی در مراسم ختم پدر روشنک این را تکرار کرد و گفتم الی،زشت است.این حرفها را نگو.گفت شوخی ندارم.الهی حلوای تورا بخورم.
کاش الان ایران بود و حلوای مرا می خورد.فکر نمی کنم از آلمان بیاید برای اینکه در مراسم ختم من شرکت کند.یک حلوا به اینهمه زحمت نمی ارزد.
باید صبر کنم تا کم کم سوسکها،موشها،موریانه ها،مارها به سمت من بیایند.نمی توانم نارضایتی ام را اعلام نکنم.کاش اقلا گربه ها و سگها به سمت گورم هجوم می آوردند.من همیشه با پستانداران،رابطه خوبی داشتم.شاید اگر کرم و سوسک هم مو و پشم داشتند،بهتر می توانستم درکشان کنم.البته به نظرم در رده خزندگان ،مارمولک استثنا باشد.زبان آدمی می فهمد.شب قبل از حادثه یازدهم سپتامبر،به ویلای یکی از دوستان در مازندران دعوت شده بودیم.شب که در آن اتاق شیک روی تختی دو نفره با روتختی مخمل تکه دوزی شده و آباژوری با نور قرمز دراز کشیده بودم،و بوی گلهای پیچ امین الدوله که مانند آبشاری بر لبه پنجره آویزان بودند مرا مست کرده بودند،غمی مرا فرا گرفت.با خدای خود گفتم که آخر روا نیست در همچین جایی تک و تنها باشم.و ازاو سراغ شاهزاده سوار بر اسب سفیدم را گرفتم.ناگهان صدای خش خشی آمد.خوب،انقدر ساده نبودم که فکر کنم شاهزاده همان لحظه رسید.کمی اطراف را نگاه کردم و مارمولکی را روی دیوار دیدم.اول می خواستم جیغ و داد راه بیندازم.بعد حس کردم،نگاهش بد نیست.با جذابیت خاصی یک دست و یک پایش را جلو گذاشته بود.به هر حال سعی کردم که آرام بخوابم.صبح که بیدار شدم،دیدم همانجاست،فقط یک دست و یک پای دیگرش را جلو گذاشته است.
منتظر هستم. فعلا نه فرشته ها بال بال زنان به سراغم آمده اند و نه خبری از دیوهای دو سر هست.آدم بمیرد ولی بیکار و بی عار نشود.کاش عوض گل و گلاب آن دو جلد جنگ و صلح را می آوردند روی قبرم می گذاشتند.چهار بار ،از اول این کتاب را خوانده ام .آخرین بار به صفحه 300 رسیده ام.شاید این توفیق اجباری باشد.قبلا به مادر و پدرم قول داده بودم که سر قبرشان تخته نرد خواهم برد.آنها عادت دارند،هر روز با هم تخته بازی میکنند.اوایل فکر می کردم فقط مادرم تقلب می کند،ولی بعدها دیدم پدرم هم دستی بر جر زدن دارد.یک بار که مشغول بازی بودند،دیدم بحثی جدی در گرفته است.رفتم و دیدم مادرم عصبانی است و پدرم از خنده دارد اشک می ریزد.از لا به لای حرفهای مادرم شنیدم که می گفت اولا من تقلب نکردم، ثانیا یعنی من بعد از اینهمه سال زندگی و زحمت در خانه تو،حق ندارم دو تا مهره اضافه بردارم.در کل تخته نرد باید هدیه خوبی برای مرده ها باشد.اگر سر هر قبری،یک تخته باشد،میشود چند تیم مختلف تشکیل داد.دربی مردگان،باید خیلی هیجان انگیز باشد.
شب نزدیک می شود.کاش ،مردمی که برای زیارت اهل قبور آمده اند،یکی از آن خرماها را هم به من تعارف می کردند.نمی دانم فشارم چند است.فکر نمی کنم مرده شوی ها،لای دندانهایم نخ کشیده باشند.تازه بعد از اینهمه بشور و بساب،نرم کننده هم به پوستم نمالیدند.باید توضیح می دادم،پوست من خشک است.زنان باردار،همیشه یک ساک بیمارستان آماده دارند.کاش در اینهمه سال،به حرف خانوم مجری گوش داده بودم و یک ساک برای این شب آماده کرده بودم...