بوستون نامه!

یکی دو بار این تخیل به ذهنم اومده بود که اگر روزی راهم افتاد به آمریکا،میرم بوستون.فقط یک روز!میرم کسی رو میبینم و یه سیلی در گوشش میزنم.و از بوستون میرم!

یک بار دیگر هم به ذهنم رسیده بود که اگر روزی راهم افتاد به آمریکا،میرم بوستون،فقط یک روز!میرم کسی رو میبینم و یه تف تو صورتش می اندازم و از بوستون میرم!

بعدش یه بار که تو تالار اندیشه بودم با خودم فکر کردم که من بیشتراز جنبه آرتیستی به قضیه نگاه کردم.والا،کینه خاصی از شخص مذکور به دل ندارم.بیشتر یه حس ....سوزی بچه گانه مربوط به دوران نوجوانیه!!

خوب،پس سناریو رو از نو می نویسم:

من بعد از سفری طولانی به بوستون می رسم.سوار ماشین سیاه رنگی که دنبالم آمده می شوم .جلوی یک ساختمان بزرگ از ماشین پیاده میشوم.درحالی که یک کت و دامن قرمز رنگ به تن دارم.و یک کلاه با لبه بزرگ مشکی روی سرم است.کفشهای کلاسیک مشکی به پا دارم و گردنبد مرواریددرشتی روی گردنم خودنمایی میکند.سرم را بلند می کنم و نگاهی به تابلوی ساختمان می اندازم. وارد میشم...صدای پاشنه های کفشم درراهرو طنین انداز میشود و جلب توجه میکند..میروم.میروم...تا احتمالا به یه سالنی در انتهای راست کریدور می رسم.در را که باز میکنم،چند تا سر از پشت میکروسکوپ بلند میشوند..با دقت نگاهم میکنند تا بفهمند من که هستم..سرم را برمی گردانم به طرفش و لبه کلاهم را کمی بالا میزنم،چشمانش از تعجب گرد میشوند...فقط یک پوز خند میزنم و برمیگردم.از کریدور می گذرم و به در ساختمان می رسم .سوار ماشین سیاه رنگ میشم و میگویم:برویم..فرودگاه...

*اعتراف میکنم،چند وقت پیش که بوستون یکی دو روز در ترس و وحشت فرو رفت و مردم در خانه ها زندانی شدند ....من یهو کلا مشکلم حل شد.و خوشبختانه تمام اون همه پول و وقت و هزینه های مصرفی تخیلی فضایی تو جیبم موند!انشالله اگه یه زمانی راهم افتاد ینگه دنیا،میریم تگزاس مهمون دوری اینا!!

 

تقدیم به مینا و ایرمان

سلام پیاله حسرت

تو درانتهای خواب های مرمر من چه می کنی؟

بگذار آسوده تمام گلبرگهای تاریکی

از کنار آینه باران عبور کنند

من رازی برایت خواهم نوشت

که هیچ پرنده ای آن طرفها،خبردارش نیست

شبی که تمام ابرهای بدرقه گریه می کردند

ماه برنگ یکی از نام های تو بود

 

*شعر از سیروس جمالی

همرزمان من!

تحمل زل زدن به مایکروفر و شمارش معکوس ثانیه ها برای گرم شدن یک لیوان شیر برایم سخت است!انگار در این یک دقیقه و بیست ثانیه میتوانستم 120 صفحه از رمان جنگ و صلح را بخوانم!

تحمل نگه داشتن ماشین پشت چراغ قرمز و زل زدن به ثانیه های قرمز رنگ کمی  برایم آسانتر است ..انگار این یک عذاب همگانی است و بسیاری دراین رنج با من شریکند!!

مطمئنا نمیتوانم تمام 45 ثانیه را به آن اعداد خیره شوم..سرم را پایین می آورم و به همرزمانم نگاهی می اندازم..در این سنگر،سمت راستم،جوانکی پشت فرمان ماشین شاسی بلندش تا آنجا که میتواند در صندلی فرو رفته و تمام لحظات انتظار را مشغول دانه دانه سوا کردن موهای ژل زده اش است..یاد آن پیامک می افتم که اگر اینقدر که پسرها به موهایشان می رسند به یک بوته شلغم رسیده بودند تا به حال گل رز داده بود!!یا همچین چیزی..!!

به سمت چپ نگاه میکنم...آه...این شیر جاده های میهنم..این واتو واتوی خیابانهای سرزمینم!این  وانت نیسان آبی رنگ،که همیشه برایم سوال بوده چرا خودروسازان،اینهمه مواد و هزینه صرف تعبیه وسایل بی مصرف و لوکسی همچون آینه های بغل یا چراغ چشمک زن،بر روی این خودرو میکنند؟!

مرد با پیراهن مشکی و انبوهی از ریش و پشم و موهای فر خورده با جان ودل فرمان را به بغل گرفته است!انگار اگر کمی صاف بنشیند،عنان اسب آبی رنگش را از دست خواهد داد!!منتظرم با لنگی که روی داشبورد گذاشته ،عرق جبینش را پاک کند...به کوری چشم من اینکار را نمیکند!!

سرم را بالا میگیرم..ای خدا..هنوز باید در جبهه مقاومت ایستادگی کنم!چشمم به پیرمرد گدا می افتد..او را چند بار دقیقا در همین محل دیده ام..به گمانم هر ماه چند شیفت سر این چها راه دارد!

زیاد علیل و ذلیل نیست..چند تکه لباس رنگ و رو رفته می پوشد....در این لحظه نه جلوی ماشینهای این سمت دست دراز کرده و نه به خودروهای سمت مقابل توجهی دارد!در حالی که با چیزی درون دستهایش مشغول است به سمت بلوک های سیمانی جدول خیابان میرود و می نشیند..به نظرم این وقت استراحت بین چند نیمه کارش است!اصلا نمیتوانم ژست بی توجهی بگیرم و با خود آگاهی کامل به محتویات دستش که پول است،زل میزنم..سعی خودم را میکنم و بین شمردن کاسبی اش،رنگهای سبز لجنی و زرد را چند بار میبینم..

نگاهی به چراغ می اندازم..هنوز چند ثانیه وقت دارم!

میشوم مثل مریضهای داخل سالن انتظار مطب پزشکان معروف که یکی از عمده ترین کارهایشان،شمارش تعداد مریض و ضرب کردن آن در رقم قیمت ویزیت پزشک است..سپس عدد به دست آمده را در چند ساعتی که پزشک در مطبش می ماند مجددا ضرب کرده ،و رقم حاصل را در تعداد روزهای یک ماه ضرب میکنند!معمولا این جمله را هم می گویند که بالفرض فقط اگر بیست روز در ماه هم ویزیت کند میشود به عبارت فلان قدر و بلافاصله تصویر یک برج روی مردمک چشمشان نقش میبندد..  در این چند ثانیه سعی میکنم یک بررسی اجمالی از کاسبی گدای سر چها رراه به عمل بیاورم..

 حیف...بوق همرزمان پشت سر حساب و کتابم را بر هم میزند!

گربه

)اگر قرار بود موجود دیگری خلق میشدم و حق انتخاب داشتم،بی برو برگرد،گربه بودن را انتخاب میکردم.ذره ای هم شک نمی کردم!دوست داشتم رنگ موهای پشتم تیره می بود.مطمئنا دوست نداشتم گربه زرد رنگی باشم!ولی هر رنگی هم میشدم،دوست داشتم رنگ سفیدی از روی چانه ام شروع میشد و تا شکمم ادامه پیدا میکرد.از نظر من این یک ویژگی بسیار زیبا برای گربه محسوب میشود!

 در هر صورت هر شکل و شمایلی می داشتم،به هر آب و آتشی میزدم تا گربه خیابان نباشم!با هر بدبختی بود ،خودم را به محله اعیان نشین می رساندم و خودم را قالب یک خانه ویلایی می کردم.مهم نبود که داخل خانه هم بروم!همین قدر که داخل زیر زمین یا حتی حیاط خانه جا داشتم،خوب بود!به هر حال هنگام گرسنگی یا سردی هوا آنقدر میو میو می کردم،تا اقلا خدمتکار ویلا،دلش به حالم بسوزد و برایم غذا بیاورد!

وای اگر خانوم خانه ،چشمش مرا می گرفت....نانم توی روغن بود.اگر زمانی به آشپزخانه راه پیدا میکردم،در یک فرصت استثنایی،دور از چشم همه،خودم را به داخل ماشین لباسشویی می افکندم...در اون فضای گرد و فلزی و سرد،از پس یک شیشه نه چندان شفاف،به دنیای کوچک آشپزخانه نگاه میکردم...به حوله نیمه کثیف داخل ماشین لباسشویی لم می دادم و به قهوه درست کردن خدمتکار خیره میشدم...کاش ماشین لباسشویی درست روبروی تراس آشپزخانه می بود...از آنجا کاج چند ساله  هم در پس زمینه ای از نرده های سفید رنگ و پیچ در پیچ روی دیوار دیده میشد...

یکی دو ساعتی داخل آن فضای تیره می ماندم و به صدای پیشی پیشی گفتن خانوم خانه گوش میدادم..گاهی به قسمت دیگری از حوله تکیه میدادم تا بتوانم تکاپوی خدمتکار را برای یافتنم ببینم..در این حین گاهی دستم را می لیسیدم و به سر و گوشم می کشیدم..

وقتی خوب نگرانم شدند،از داخل ماشین لباس شویی بیرون می پریدم و به آغوش خانوم باز میگشتم.

 

خوب خنده داشت دیگه!!

چند ماه قبل:

زن جوونی همراه شوهرش با شکایت درد نوک قلب و استرس و دیدن کابوس شبانه آمد!!با اصرار خودش هرچی دستگاه تو مطب بود رو زیارت کرد و هرچی تست بود انجام داد..درپایان شمارو به خواندن مکالمه زیر دعوت میکنم:

استاد:خوب،شکر خدا که از نظر قلبی هیچ مشکلی ندارین..

زن:خوب،یعنی چی؟

استاد:یعنی اینکه نگران نباشین..مشکل قلبی ندارین..

زن:چطور میشه؟پس من چمه؟

استاد:هیچ چی دیگه..میگم چیزیت نیست..احتمالا استرس داری،از اعصابته..شبها هم که میگی کابوس میبینی و...

زن:آخه پس من چرا قلبم درد میکنه؟!

استاد:احتمالا درد قفسه سینه است.. درداستخوانی ..

زن:خوب پس چرا قلبم درد میکنه؟!

استاد:ای بابا..چند بار توضیح بدم..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زن:نه..شما راستشو بگین!من تحمل شنیدنشو دارم!!

استاد:ببین خانوم.. مثلا تا به حال تو عمرت نشده یه جایی از بدنت چند لحظه درد بگیره ..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زن:نه!!اصلا!!

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زن رو به من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

استاد رو به من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من:تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

 

.....