انگیزه است دیگه!!

بسیار دوست دارم دلسا و امیرحسین رو اول ببینم...ملاحت ارمیا و امیر هم فوق العاده است...

صبراومد!!

چند وقت پیش داشتیم یه مریضو واسه تست ورزش آماده میکردیم.یه عطسه کردم و یاد این خاطره افتادم که واسه دوستم زهرا نعریف کردم..:

یه روز رفتم تو اتاق تزریقات تا به همکارم چیزی بگم..خانوم مسنی اومد و یه آمپول گذاشت رو میز و رفت رو تخت اماده بشه تا همکارم امپولشو تزریق کنه..در حین صحبت با دوستم بودم که یه عطسه کردم!یهو دیدیم جاج خانوم پا شد و لباسشو پوشید و امپولشو از رو میز برداشت!

گفتیم:کجا حاج خانوم؟

گفت:صبر اومد!

گفتم:بابا بی خیال..ول کنین این حرفا رو..

گفت:اصصن!!عمراا!!

گفتیم:باشه..پس  بروبه سلامت..حالا یه چیزی میشه بعد نمیشه دیگه درستش کرد!!

 حرفمو با دوستم ادامه دادم و دوباره یه عطسه کردم!دیدیم حاج خانوم برگشت،دوباره آمپولو گذاشت رو میز و رفت رو تخت،شلوارشو کشید پایین!!

گفتم:چی شد دوباره؟

گفت:جفت اومد ..بزن آمپولو!!

دوستم چشم غره ای رفت بهم که یعنی دیگه برو بیرون تا نظر مریض عوض نشده!!

...............

داشتم اطلاعات مریضو وارد میکردم و با زهرا به این خاطره میخندیدم که مریض  که خانوم جوونی هم بود وارد بحث شد و گفت:

ولی ما هم شدیدا به صبر اعتقاد داریم..اصلا یکی عطسه کنه و صبر بیاد محاله کاری انجام بدیم!

گفتم:خوب مثلا وسط راه تبریز تهران ،یکی تو ماشین عطسه کنه شما همونجا وسط جاده توقف میکنین؟!

گفت:نه...این جوریام که نیست..ولی اگه نیت برای شروع کاری داشته باشیم و صبر بیاد اونکارو انجام نمیدیم...

میخواستم تست رو شروع کنم که یهو انگار که تازه دوزاریم افتاده باشه از خانومه میپرسم:

الان شروع کنم؟؟!

مریض:آره..آماده هستم!

میگم:یعنی میخوایین تستوانجام بدین؟!

میگه:اره..چطور مگه؟!

میگم:ـآخه من عطسه کرده بودمااا!!

میگه:وااا...جدی؟؟حواسم نبود!!

زهرا میگه خوب شما که حواست نبود پس هیچی!منم میگم آره بابا من به بوی اسپری آلرژی دارم و عطسه کردم!!!و مریض کلا مشکلاتش حل میشه که میگه خوب ناشی از آلرژی بوده !!پس مساله ای نیست!تست رو شروع کن!!!

*در همین راستا استاد محترم هم خاطره ای تعریف کردند که یه بار قرار بود مریضی رو ای پی اس کنند و از اونجا که اتاق آنژیو گرافی یه کم سرد بود گویا تا مریض وارد اتاق شد یه عطسه کرد!!میگفت یهو از همونجا برگشت و گفت صبر اومد من نمیام!!میگفت حالا هرچی میگیم بعد از چند ماه نوبتت رسیده و کلی مردم معطل هستن،گفت نه که نه و رفت!!

***از تمام دوستان عزیزی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشتین ممنونم و امیدوارم که همیشه  شادوسلامت و با عزت باشید....

 

 

 

باغ رضوان

اگه بخوام به روش "بیگانه"آلبر کامو بگم،باید بگم:

دیروز،خاله گلچهره من مرد.صبح ساعت 10:30،در حالی از مطب دکتر اومده بود بیرون و داشت از روی خط عابر پیاده رد میشد،یه کامیون بونکر سیمان،زیرش گرفت و با چرخ جلو و عقبش از روی سر و تنه خاله رد شد.

خاله گلی،خاله واقعی من نبود.همون طور که عمو بیژن عموی من نیست.ولی مطمئنم به اندازه خاله هام بلکه بیشتر دوسش می داشتم و ازش احترام و محبت دیده بودم.وقتی دیروز عصر با با،با آرامش همیشگی سر کار بهم زنگ زد و آروم آروم بهم خبر داد،دیگه اشکام بند نمیومد...رفتم تو آشپزخونه مطب ،زنگ زدم .فرخ لقا،زار زار زد زیر گریه،عمو بیژن منو دلداری میداد و ضمن حرفاش میگفت منم با گلی مردم..مهرداد خودشو داشت میکشت...با یه اوضاعی و به زور قطره نفازولین زهرا،تونستم تا اخر وقت بمونم سر کار...

آخر وقت  با فرزاد رفتم خونه،تا آروم اروم به مامان بگیم...مامان بدتر از من دیگه اشکش بند نیومد..تصمیم گرفتیم برای تشییع جنازه بریم.صبح ساعت 10 تو قبرستان باغ رضوان اصفهان بودیم...باورم نمیشد یه بار اصفهان بیام برای همچین اتفاقی...منی که از وقتی چشم باز کرده بودم اصفهان با اون دوستا و اقوام گسترده،سراسر خاطره خوش بود برام...سفرهای نوروزی به جنوب...تابستونایی که میومدن تبریز و بعد از چند روز همگی میرفتیم شمال...

مطمئنم که بسیار بسیار غمگین بودم ...و مطمئن بودم همون دو ساعت موندنم تو تشییع جنازه و گریه و زاری و به بغل کشیدن همه و همه..بسیار بسیار آرومم کرد...ساعت 1،برگشتم تهران  و بعد از کلی بدبختی پای لیست انتظار ،تونستم ساعت 8:15 برم سرکار..کسی ازم انتظار نداسشت ولی دقیقا با خودم عهد بسته بودم که به هر بدبختیی شده باید برم تا بدقول نشده باشم...تقریبا از دیروز نخوابیدم و کلی هم گریه کردم و از بی خوابی و سردرد پادرد دارم میمیرم!ولی  خاله گلی عزیزم....خاله گلی من،که هر وقت ایندومتاسین میبینم،یادت میفتم که یه روز که پات درد میکرد بهت دادم و بعد نیم ساعت اومدی گفتی:الناز جان؟این مسکن چی بود؟انگارآاااابی روآتیش بود...خاله گلی شبیه هایده من،که عمو بیژن گفت پریروز گفتی که پام درد میکنه،اون ایندو متاسین که الناز برام داده بودو بده بخورم....خاله گلی من که چند ماه پیش خواب بدی دیدم و بهت زنگ زدم و احوالتو پرسیدم و گفتم خوابتو دیدم گفتی خیر انشالله..و دروغی گفتم یادم نیست چی دیدم....نفرت دارم از این به واقعیت پیوست مدام خوابهای بد وخوبم...

خاله گلی من که مثل گل پرپرت کردن ....خاله گلی من که هروقت زنگ میزدم با اون لهجه شیرین و بیان قشنگ اصفهونیت میگفتی الناز جان..مشتاق صدات....خاله عزیزم که همیشه کلی تعارف میکردی و امروز مهرداد گفت اقلا ناهار بمون،میدونی مامانم دوست نداره ناهار نخورده بری...گفتم آره میدونم اون خدا بیامرز خیلی تعارفی بود...مرگت ،شوک عجیبی بهممون وارد کرد...مامان تمام راهو گریه کرد و گفت ورق اصفهان برگشت...عمو بیژن عزیزم که موقع خداحافظی بغلت کرده بودم گفتی،دیگه شماها نمیایین اصفهان ...گلی که رفت دیگه شماها هم نمیایین....و گفتم عمو میام...برای تو میام...برای بچه ها میام...گفتم عمو میام...اصفهان همیشه شهر دوم من بوده....من بسیار خاطرات خوشی از اصفهان و مردمان این شهر دارم....

خاله گلی...دیشب شاید چند لحظه چشم رو هم گذاشتم و یهو به خودم اومدم و دیدم دارم رو به سقف بای بای میکنم....خاله گلی چه خوب که در یک لحظه از دنیا رفتی و نموندی تا گوشه نشین بیمارستانها و بستر بشی...چه خوب که زجر نکشیدی...فقط گله دارم از اون دکتر هومیوپاتت..که نذاشت مسکن بخوری و پا درد این سالهای اخیر خیلی اذیتت کرد...کاش اون دردا رو نمیکشیدی...خاله گلی من مرگ تورو باور نمیکنم...همون طور که مرگ دوستانم شبنم و زهرا رو هرگز باور نکردم....

عجب بازی هایی داره دنیا....دوشنبه پیش واسه عروسی عزیزترینم رفتم مشهد و این دوشنبه  واسه تشییع جنازه عزیزی دیگر رفتم  اصفهان....

ولی من باز هم اصفهان میام...خاله اگه منم موندم میام تو باغ رضوان به اون قشنگی،دیدنت....شاید عوض گلاب و گل،برات یه ورق ایندومتاسین آوردم....

 

دو یار هم قد.

 به طورکاملا اتفاقی:

مامان 11 خرداد بدنیا آمد.11 بهمن استخدام شد.منو 11 مهر بدنیا آورد.11 آذر جشن عروسی من بود.طبقه 11،واحد 111،اولین خونه ای بود که  اجاره کردیم...  11/11/91 یکی از خوش ترین و به یاد ماندنی ترین روزهای ما در مشهد بود ..

و چند یازده دیگر...

پیراهن قرمزی و دخترخاله!!

زن گویا 54 سالی داره.ولی بسیار شیک پوش و خوش هیکل و خوشگله...اصلا سن و سالشو نشون نمیده..جراح پلاستیک فرستاده تا برای عمل،از متخصص قلب ،گواهی بیاره...وقتی برگه رو میخونم،تعجب میکنم!واسه لیپو ساکشن شکم میخواد اقدام کنه...موقع اکو،هر چی دقت میکنم تا بفهمم این کجای شکمشو میخواد عمل کنه،نمیفهمم!!خلاصه،مشخص میشه که بخاطر رماتیسم قلبی،دریچه میترالش مشکل داره و دکتر تو گواهی مینویسه که ریسک عمل متوسط داره...

بعد از چند روز،دوباره زن میاد.اینبار با یه تیپ کاملا متفاوت و قشنگ تر از دفعه قبل!!ولی اخمهاش تو همه...به دکتر اعتراض میکنه که چرا همچین گواهی داده...استاد شروع میکنه با آرامش توضیح میده که خوب همچین مشکلی داری،و این خودتی که باید تصمیم بگیری که میخوای بری عمل یا نه...زن کم کم لحنش عصبی میشه و میگه از خیلی سال پیش به من میگفتند که انگار مشکل قلبی دارم ولی من اصلا پیگیری نکردم..چون نمیخوام خودمو مریض بدونم!!من دوست ندارم خودمو از پا بندازمو بیفتم تو رختخواب!!استاد میگه آخه کی به شما میگه بخوابین!!شما تا حالا زندگی کردین الان هم مثل قبل راحت به زندگیتون ادامه بدین...

زن میگه من تا یکی دو سال پیش اصلا اضافه وزن نداشتم.ولی تو این یکی دو سال هرچی رژیم میگیرم و پیاده روی میرم،این دو سه کیلو چسبیده به شکمم و اصلا آب نمیشه!!الان دیگه تصمیم گرفتم برم عمل..رفتم پیش جراح،لحظه آخر دخترم گفت که آقای دکتر،مامانم انگار بیماری قلبی داره..منم گفتم خفه شو دختر!!ولی جراح که اینو شنید دیگه گیر داد که باید بری تایید متخصص قلب بیاری!!

دیگه نمیتونم جلوی خودمو نگه دارم و میگم:من اصلا نمیدونم چرا شما گیر دادین به خودتون!!اصلا اضافه وزنی ندارین که شما...تازه مگه  فکر میکنین لیپو ساکشن عوارض نداره...زن دکتر...به اون معروفی،به خاطر آمبولی چربی ناشی از لیپو ساکشن فوت کرد..آخه تازه مگه فکر میکنین چقدر فرق میکنه و...

که یهو زن میزنه زیر گریه..و گوله گوله قطره های اشک از رو گونه هاش جاری میشه و میگه میدونین چیه؟!دختر خاله من،از ایتالیا دو دست لباس واسم آورده..و من الان تنها آرزوم اینه که این لباسها اندازه من بشه و من باهاش برم مهمونی!!!

آنقدر از دیدن این صحنه شوک زده هستم که متوجه نیستم که استاد دوبار تکرار کرده که دستمال کاغذی بده بهش!!و در حالی از بهت و حیرت بهش دستمال میدم و..شروع میکنم باهاش به حرف زدن که بابا بیخیال..والا تو خیلی قشنگی و سن و سالتو نشون نمیدی..کاش منم همسن شما بشم،همین طوری خوب بمونم....کم کم حالش بهتر میشه و میگه آخه ما فامیلی،جوون و خوشگل هستیم!!اخه ما اصلیتمون روس هستش!!متوجه شدین خانوم دکتر؟ما روس هستیم،نه ایرانی!!

استاد هی بهم اشاره میکنه که تموم کن...مریض بعدی بیاد دیگه...خلاصه  بهش میگیم یه چند وقت صبر کن،خدا رو چه دیدی شاید فرجی حاصل شد و این دو کیلو لاغر شد و عمل لازم نشد...ولی بهش میگم حتی اگه رفتی عمل،یه مشاوره روانپزشکی هم برو..!!

از این داستان این نتیجه رو میگیریم که اگه خواستین حال دخترخاله،دختر عمه،زن همسایه ،خانوم دکتر فلانی ....رو بگیرین،از ایتالیا یا هر جای دیگه دو دست لباس خوشگل بیارین،که عوض سایز 40،سایز 38 باشه!!حتی اگه میزان عداوت و حس انتقامجویی شما بیشتره،میتونین سایز 36 سوغاتی بیارین و تاکید کنید که هرکدوم اینارو 2000 یورو خریدم،یا از این لباس پاریس هیلتون هم یکی خریده...!!یعنی مطمئن باشین دختر خاله رو با خاک یکسان کردین...یعنی دردی که موقع دیدن اون لباس تو کمد میکشه،بیشتر از دردیه که بولدوزر از روش رد بشه!!

چند روز پیش،دختر یکی از دوستان مامان گفت که من یکی موقع گرفتن جواب کنکور از استرس داشتم میمردم،یکی هم هر دفعه موهامو رنگ میکنم،از استرس اینکه بعد از اینکه شستن چه رنگی از آب درمیاد،هر دفعه میمیرم و زنده میشم!!

دغدغه های ملت منو داره از بین میبره!!!