ریشه در خاک
دارم تو کتاب فروشی پرسه میزنم..کتابامو خریدم..الکی دارم ول میگردم...ریشه در خاک فریدون مشیری رو برمیدارم..بازش میکنم..دقیقا شعر کوچه میاد...میخونم تا آخر..دوباره برمیگردم و میخونم تا اخر...فرشاد صدامون میکنه که بریم؟کتاب تو دستمه...میگیره و میذاره رو کتاباش ..تعارف نمیکنم که حساب کنم..چون دوست دارم در این لحظه این کتاب رو هدیه بگیرم...ریشه در خاک میشه هدیه فرشاد..میاییم بیرون و شروع میکنم تو پیاده رو بلند بلند خوندن...
میرسیم سر اون کوچه...مهتابه...بچه ها رو صدا میکنم و میریم تو کوچه ...غر میزنن ولی با فرناز محلشون نمیدیم....میریم تا دم خونه قبلی خاله..یاد آبان 83 میفتم...اولین شبی که اومدم تو خانواده و خاله برام پاگشا داد...ماه رمضون بود...وقتی در حیاط باز شد..تو تاریکی و خنکای پاییز از لابه لای اونهمه برگ و درخت گذشتیم....شاخه های خرمالو رو کنار میزدم..تو تراس همگی نیم دایره وار برای استقبالم ایستاده بودن...حس خیلی قشنگی بود...هم استرس داشتم و هم خوشحال بودم...
پریشب که شوهر خاله داشت راجع به طعم خوش خرمالوهای حیاط قبلی و تفاوتش با خرمالوهای این حیاط برام حرف میزد..نگاهش میکردم ولی رفتم به همون شب و به اینکه چطور از لابه لای شاخه ها داشتم افراد خانواده جدیدم رو تو روشنایی کم نور تراس میدیدم و چطور اونها به استقبال عضو جدید خانواده اومده بودن...
صفحه های دیگه رو ورق میزنم...دوباره برمیگردم به شعر کوچه...نرسیده به سه راهی،دست راست،یه خیابون فرعی هست...یه تعاونی پارچه فروشی...هنوز هست؟
تو ماشین میخونم:
سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
آخر شب دارم فکر میکنم که چقدر از خداحافظی بدم میاد...از اون لحظه خداحافظی!انگار اگه یکی بهم زنگ بزنه و بگه من الان تو الاسکا هستم،اونقدر بهم فشار نمیاد که بهم بگه امشب دارم مبرم الاسکا!!
چند روز پیش یکی از دوستام میگفت کاش تو زندگی من مردی باشه که انقدر دوسش داشته باشم که وقتی از پیشم بره،دلم به درد بیاد..دلتنگش بشم...مثل خواهر و شوهر خواهرم تو ایستگاه قطار موقع خداحافظی اشک تو چشمامون حلقه بزنه..
دلم گرفته بود از این حرفش ،دلم سوخته بود براش...از این خواسته به ظاهر کوچکش به نظر خانواده اش،و از این آرزوی خیلی بزرگش به نظر اونایی که این احساس رو درک کرده اند...
با تو گفتم:حذر از عشق؟!ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،
نتوانم!
کلیشه ای شده دلداری به کسانی که میخوان برن!خوب برین...هم میرین،هم دل میسوزونین!برین...فکر نکنین اگه نباشین،دنیا به هم میخوره!اینجا به هم میخوره...اگه بودین،آی ال میشد و بل میشد....اره..جاتون خالی دیده میشه..شاید شبی از کوچه ای رد بشیم و یادتون بیفتیم...بگیم جاتون خالیه!ولی جای و جایگاه ادما،اونجاست که خودشون تعیین میکنن...اگه قراره جایی پیشرفت کنین،از خیلی از مشکلات فعلیتون دور باشین،خوب،برین..غم نامه نگین..تراژدی نسازین..جای شما اینجا خالی میشه ولی شمارو با زندگی جدید و پیشرفتها و مشکلات جدیدتون تنها میگذاریم...
با توام...با تو هم هستم...و با تو ...اخ،توام اینجارو میخونی..پس با توام هستم...
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوش تر از جادوی تو
ای سکوت،ای مادر فریادها!
مینویسم که دست از این حرفهای حلالم کن و ...بردار بابا!دارم میگم آدم که سکوت میکنه،بعد از یه مدتی عادت میکنه...به اینکه نظر نده..سکوت کنه!تایید هم نکنه...فقط سکوت کنه...عادت میکنه...آدمها وقتی میخوان اشتباهی رو انجام بدن،چه بهشون بگی،چه نگی،چون میخوان،اون اشتباه رو انجام خواهند داد!پس باید گذاشت،از مراحل قبل از تو چاه افتادن،لذت ببرن...به قول گوریل،اینم یه جور مراسم آیینیه!فرقش این میشه که بعد از اینکه سرش به سنگ خورد،فوقش به غصه هاش گوش میدی،و دیگه نمیگی،که یادت میاد چقدر بهت گفتم؟یادت میاد چقدر گفتیم نکن!!تنها فرقش در آخر اینه!!
فرزاد میاد تو اتاق،میگه این اس ام اس رو بخون:آقای دکتر،بابام شما رو خیلی دوست داشت..از من خواسته بود که ازتون خداحافظی کنم.گفته بود حلالش کنین...بابام خیلی ماه بود.دیشب تنهام کذاشت و به خونه ابدیش رفت..
میدونستم کدوم مریضو میگه....اشکهام سرازیر میشه!همون اشکهایی که مثلا با سکوت فرو خورده بودم!!
دیروز بهش میگم،که مریض عمرش به دنیا نبوده،زن جوونی که از پنجره خودشو پرت کرده،حتما میخواسته بمیره...شاید اگه زنده میموند،دوباره یه جور دیگه خودکشی میکرد...ولی امروز برای این مریض چی بگم!به قول فرزاد،فردا چی؟پس فردا چی؟تا کی باید به مریضا بگیم میمیرین...باز خوبی رشته زنان،اینه که یکی به دنیا میاد!!...
تو..و تویی که اینجارو میخونین،تموم شده!یه روزهایی اومدن...یه روزهایی رفتن...دیگه تموم شده!
من،که خود افسانه می پرداختم،
عاقبت افسانه مردم شدم!
یخ ته لیوان آب طالبی رو تو دهنم میچرخونم..سرمای زیر دندونام،جلوی ریختن اشکهامو میگیره!
رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
تو و تو و تو....اه تو هم اینجا رو میخونی....و تو،یادم افتاد که تو هم اینجارو میخونی...اگر اشک تو چشمات حلقه زده،یخ گاز بزن،چون اشکاتو پاک نخواهم کرد.