ریشه در خاک

دارم تو کتاب فروشی پرسه میزنم..کتابامو خریدم..الکی دارم ول میگردم...ریشه در خاک فریدون مشیری رو برمیدارم..بازش میکنم..دقیقا شعر کوچه میاد...میخونم تا آخر..دوباره برمیگردم و میخونم تا اخر...فرشاد صدامون میکنه که بریم؟کتاب تو دستمه...میگیره و میذاره رو کتاباش ..تعارف نمیکنم که حساب کنم..چون دوست  دارم در این لحظه این کتاب رو هدیه بگیرم...ریشه در خاک میشه هدیه فرشاد..میاییم بیرون و شروع میکنم تو پیاده رو بلند بلند خوندن...

میرسیم سر اون کوچه...مهتابه...بچه ها رو صدا میکنم و میریم تو کوچه ...غر میزنن ولی با فرناز محلشون نمیدیم....میریم تا دم خونه قبلی خاله..یاد آبان 83 میفتم...اولین شبی که اومدم تو خانواده و خاله برام پاگشا داد...ماه رمضون بود...وقتی در حیاط باز شد..تو تاریکی و خنکای پاییز از لابه لای اونهمه برگ و درخت گذشتیم....شاخه های خرمالو رو کنار میزدم..تو تراس همگی نیم دایره وار برای استقبالم ایستاده بودن...حس خیلی قشنگی بود...هم استرس داشتم و هم خوشحال بودم...

پریشب که شوهر خاله داشت راجع به طعم خوش خرمالوهای حیاط قبلی و تفاوتش با خرمالوهای این حیاط برام حرف میزد..نگاهش میکردم ولی رفتم به همون شب و به اینکه چطور از لابه لای شاخه ها داشتم افراد خانواده جدیدم رو تو روشنایی کم نور تراس میدیدم و چطور اونها به استقبال عضو جدید خانواده اومده بودن...

صفحه های دیگه رو ورق میزنم...دوباره برمیگردم به شعر کوچه...نرسیده به سه راهی،دست راست،یه خیابون فرعی هست...یه تعاونی پارچه فروشی...هنوز هست؟

تو ماشین میخونم:

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد

آخر شب دارم فکر میکنم که چقدر از خداحافظی بدم میاد...از اون لحظه خداحافظی!انگار اگه یکی بهم زنگ بزنه و بگه من الان تو الاسکا هستم،اونقدر بهم فشار نمیاد که بهم بگه امشب دارم مبرم الاسکا!!

چند روز پیش یکی از دوستام میگفت کاش تو زندگی من مردی باشه که انقدر دوسش داشته باشم که وقتی از پیشم بره،دلم به درد بیاد..دلتنگش بشم...مثل خواهر و شوهر خواهرم تو ایستگاه قطار موقع خداحافظی اشک تو چشمامون حلقه بزنه..

دلم گرفته بود از این حرفش ،دلم سوخته بود براش...از این خواسته به ظاهر کوچکش به نظر خانواده اش،و از این آرزوی خیلی بزرگش به نظر اونایی که این احساس رو درک کرده اند...

با تو گفتم:حذر از عشق؟!ندانم

سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم،

نتوانم!

کلیشه ای شده دلداری به کسانی که میخوان برن!خوب برین...هم میرین،هم دل میسوزونین!برین...فکر نکنین اگه نباشین،دنیا به هم میخوره!اینجا به هم میخوره...اگه بودین،آی ال میشد و بل میشد....اره..جاتون خالی دیده میشه..شاید شبی از کوچه ای رد بشیم و یادتون بیفتیم...بگیم جاتون خالیه!ولی جای و جایگاه ادما،اونجاست که خودشون تعیین میکنن...اگه قراره جایی پیشرفت کنین،از خیلی از مشکلات فعلیتون دور باشین،خوب،برین..غم نامه نگین..تراژدی نسازین..جای شما اینجا خالی میشه ولی شمارو با زندگی جدید و پیشرفتها و مشکلات جدیدتون تنها میگذاریم...

با توام...با تو هم هستم...و با تو ...اخ،توام اینجارو میخونی..پس با توام هستم...

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوش تر از جادوی تو

ای سکوت،ای مادر فریادها!

مینویسم که دست از این حرفهای حلالم کن و ...بردار بابا!دارم میگم آدم که سکوت میکنه،بعد از یه مدتی عادت میکنه...به اینکه نظر نده..سکوت کنه!تایید هم نکنه...فقط سکوت کنه...عادت میکنه...آدمها وقتی میخوان اشتباهی رو انجام بدن،چه بهشون بگی،چه نگی،چون میخوان،اون اشتباه رو انجام خواهند داد!پس باید گذاشت،از مراحل قبل از تو چاه افتادن،لذت ببرن...به قول گوریل،اینم یه جور مراسم آیینیه!فرقش این میشه که بعد از اینکه سرش به سنگ خورد،فوقش به غصه هاش گوش میدی،و دیگه نمیگی،که یادت میاد چقدر بهت گفتم؟یادت میاد چقدر گفتیم نکن!!تنها فرقش در آخر اینه!!

فرزاد میاد تو اتاق،میگه این اس ام اس رو بخون:آقای دکتر،بابام شما رو خیلی دوست داشت..از من خواسته بود که ازتون خداحافظی کنم.گفته بود حلالش کنین...بابام خیلی ماه بود.دیشب تنهام کذاشت و به خونه ابدیش رفت..

میدونستم کدوم مریضو میگه....اشکهام سرازیر میشه!همون اشکهایی که  مثلا با سکوت فرو خورده بودم!!

دیروز بهش میگم،که مریض عمرش به دنیا نبوده،زن جوونی که از پنجره خودشو پرت کرده،حتما میخواسته بمیره...شاید اگه زنده میموند،دوباره یه جور دیگه خودکشی میکرد...ولی امروز برای این مریض چی بگم!به قول فرزاد،فردا چی؟پس فردا چی؟تا کی باید به مریضا بگیم میمیرین...باز خوبی رشته زنان،اینه که یکی به دنیا میاد!!...

تو..و تویی که اینجارو میخونین،تموم شده!یه روزهایی اومدن...یه روزهایی رفتن...دیگه تموم شده!

من،که خود افسانه می پرداختم،

عاقبت افسانه مردم شدم!

یخ ته لیوان آب طالبی رو تو دهنم میچرخونم..سرمای زیر دندونام،جلوی ریختن اشکهامو میگیره!

رفت در ظلمت غم،آن شب و شبهای دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

تو و تو و تو....اه تو هم اینجا رو میخونی....و تو،یادم افتاد که تو هم اینجارو میخونی...اگر اشک تو چشمات حلقه زده،یخ گاز بزن،چون اشکاتو پاک نخواهم کرد.

خط اتو!

لحظاتی پیش،داشتم راجع به اهمیت خط اتو فکر میکردم و اینکه واقعا تا چه حد میتونه خط اتو اهمیت داشته باشه و اینکه تا چه حد باید برای انداختن یک خط اتوی خوب،همت گمارد که به این نتیجه رسیدم نه تنها این خط اتو اهمیت بسیار دارد بل،میتواند نقطه عطفی در زندگی افراد باشد..

چند سال پیش،ر، یکی از دوستانم داشت راجع به انتخاب دوست پسرش برای ازدواج و تردید و مخالفت خانواده اش،هی پشت سر هم(هی و هی و همین طور هی!!)داستانها میگفت..خلاصه،بهش گفتم آخرشم خودت میدونی،ولی اگه فکر میکنی آنقدر دوسش داری و آنقدر دوست داره که علی رغم مخالفت های شدید خانواده ات،و تسلط روحی شدید خانواده بر تو،بتونین،با هم زندگی کنین و وسط راه همدیگه رو ول نکنین،دیگه چرا انقدر شک و تردید داری..ولی اگه از خودت مطمئن نیستی و فکر میکنی جور درنمیای،و به زور عادت واحساس میخوای ازدواج کنی،بیشتر فکر کن..

در ادامه مثالی زدم براش از یکی از دوستهای مشترکمون و گفتم یادت میاد ن چقدر ب رو داشت و چه میمردن برای هم و۷ سال هم دوست موندن ولی از اولش تابلو بود که با هم جور نیستن و انقدر تو این چند سال قهر و آشتی و دعوا و گریه و......آخرش هم خودشون به این تنیجه رسیدن که حتی با اینکه خانواده ها راضی هستن،با هم جور درنمیان!خوب،شکر خدا ن چند ماه بعد هم با یه پسر تحصیلکرده و به قول خودت(من ندیده بودم داماد رو!) سوپر خوش تیپ و باکلاس ازدواج کرد و شکر خدا خوبه زندگیش..

ر یه کم نگاهم کرد و گفت:ن،دیروز عصر طلاق گرفت!!!

من مطمئنا در اون لحظه خفه شدم!و پرسیدم چرا اخه...گفت:بابا،پسره خیلی خوش تیپ و باکلاس بود و ایرادهای بنی اسراییلی میگرفت از ن..میگفت:چرا رنگ لاک ناخنت با کیفت ست نیست؟!یا این عطر که تو میزنی اصلا مناسب این فصل نیست!!یا تو چرا نمیتونی  خط اتوی آستینم رو درست بندازی!!!و خیلی چیزای دیگه...

دو سه  سال قبل،داشتم با یکی دیگه از دوستانم که کلا اعصاب همه رو به خاطر خونه بابا رفتناش آسفالت کرده بود،حرف میزدم..مامانش اومده بود و میگفت توروخدا بگین این دختر طلاق بگیره،از قبل از عقدش پدرش راضی نبود،الانم هر چند هفته یک بار هی قهر میکنه میاد خونه ما،و میگه میخوام طلاق بگیرمو بعد از چند روز یهو پامیشه لباساشو میپوشه میره خونه خودش!!

این زندگی درست بشو نیست..حتی شوهره دنبالش هم نمیاد..و بیچاره هی غصه میخورد..دوستم هم که کلا آب رفته بود و افسردگی شدیدی داشت...گریه میکرد و میگفت میدونم شوهرم اصلا درست بشو نیست ولی میترسم اگه طلاق بگیرم چی کار کنم؟چطوری تنها زندگی کنم...یادمه بهش گفتم این حرفت منو یاد جمله اخر فیلم دو زن انداخت...

بعد بهش گفتم،چند سال پیش ر داشت بهم میگفت که ن،دیروز طلاق گرفت. و در ادامه میگفت،نمیدونم ن چطوری هنوز زنده هست!!من اگه جای اون بودم و میخواستم طلاق بگیرم،میمردم،مطمئنم که میمردم...

ولی ن طلاق گرفت و بلافاصله با یه پسر دیگه ازدواج کرد و دیگه شکر خدا زندگیش خوبه و بچه هم داره و به قول ر،نمرد!

حتی دیدی ر،با اون مخالفتهای خانواده،ازدواج کرد و علی رغم اون مسائل،دیگه داره زندگیشو میکنه و هر روز قهر نمیکنه بره خونه باباش..

دوستم نگاهم کرد و گفت:تو تازگیها از ر خبر نداری؟؟نگاهش کردم و گفتم :چطور؟گفت:ر،چند هفته پیش متارکه کرده..

و من کلا سعی میکنم از اون زمان،مثالی جهت تقویت انگیزه ازدواج و ادامه زندگی نزنم!!

و در این جا،ازتمام خانومها خواهش میکنم،این خط اتو رو دست کم نگیرن که واسه خودش خط عطفی هستشو ...اینا!!

 

نقطه.

اصولا نقطه های زیادی وجود دارد..نقطه سر خط،نقطه ویرگول،دو نقطه رو هم،نقطه جوش،نقطه انجماد،خرس قطبی!نقطه نقطه،اسم فامیل!نقطه عطف..بازم بگم؟؟

واصولا چند روزه دارم به نقطه عطف فکر میکنم.و اینکه چرا میگن نقطه عطف زندگی!و مثلا نمیگن ویرگول عطف زندگی؟یا گیومه زندگی من فلان بود!!حالا،بگذریم...گاهی همچین میگن نقطه عطف زندگی،که آدم حس میکنه فقط و فقط یک نقطه از نوع عطف میتونه تو زندگی آدم وجود داشته باشه..و چون فقط یکی هست پس باید آخرش باشه!مثلا بگی انقلاب 1789!یا 1979!!خوب،این خیلی کلاس داره دیگه..تا اینکه بیایی بگی دختر همسایه شد نقطه عطف زندگی من!!البته ،همیشه این طور نیست..حالا میگم..

مثلا یه شعری هست که احتمالا تنها شعری هست که تا آخر بلدم!میگه که:من این توپو نداشتم،مشقامو خوب نوشتم!بابام بهم عیدی داد،یه توپ قلقلی داد!!یعنی فک کنین،نقطه عطف زندگی یه ادم یه توپ قلقلی باشه ،از نوع سرخ و سفید و آبی!!بعد بشینی واسه خاطر همین مشقاتو بنویسی ،به امید اینکه تو عید سال بعد،بابا بهت عیدی بده!!لابد، وقتی دیده این توپ قلقلی رو بزنی زمین هوا میره،و ما هم نمیدونیم تا کجا میره،نشسته بکوب خونده کنکور تجربی رتبه تک رقمی آورده!!خداییش...چقدر یک توپ قلقلی نقطه عطف مهمی بوده تو زندگی یک فرد...البته الان فک نمیکنم بچه ها به توپ قلقلی اکتفا کنند و مشقا شونو بنویسن!و احتمالا به زودی شاعر باید بگه یه ای پد دارم تا نداره!صفحه ای داره ماه نداره!!من این آی پد رو نداشتم،وقتی بابام برام خرید،تازه بعدش نشستم مشقامو بنویسم!!

حالا،از این هم میگذریم..ولی همچنان علامات سوال متعددی در ذهن من وجود داره!!

دوباره برمیگردم به نقطه!واقعا فقط یه نقطه عطف تو زندگی وجود داره که آدم باید از اون نقطه به بعد متحول بشه در حد بنز؟!یا دو نقطه،سه نقطه و نقاط عطف بسیاری میتونه تو زندگی آدم وجود داشته باشه؟خوب به هرحال اگه از دوران کودکی،این تقطه ها رو پیش هم بذاریم،و بعد با یک مداد این نقاط رو به هم وصل کنیم،میشه خط عطف!!حالا،به هر حال ممکنه بعضی حوادث،نقطه عطف مشترکی برای افراد باشه،در نتیجه از تو خط عطف یه آدم میشه یه ارتباط فرعی با خط عطف یه آدم دیگه برقرار کرد!بعد،احتمالا خیلی جاها،خط عطف رو خط عطف میفته و بلبشو میشه!و مثلا هرکسی دوست داره خط عطفشو بگیره تو دستش و بگه:ایییین خط عطف منه!دوسش دارم خیلی زیاد،دل کندن از خط نمیخواد!!

خوب،واسه اینکه بشه این مشکل رو حل کرد ،احتمالا باید خط ها رو شماره گذاری کرد!بعد این راههای فرعی رو با حروف آلفا بت ،بیشتر مشخص کرد!مثلا خط عطف 6A!!

بعد شاید به مرور،اومدن ،طرح زوج و فرد کردن خطوط عطف رو راه اندازی کردند و کلهم از ترافیک خطوط عواطف آدمها کم شد!!البته ،از اونجا که هرچیزی باید کلاس دار باشه،مثلا میبینی یارو اومده میگه بیست میلیون میدم،خط تک رقمی تورو میخرم!!یا خط عطف 666،رو به مزایده میذارن...فک  کن یکم!!

خوب،حالا من اینهمه از نقاط عطف نگفتم که اخرش  بگم اینها مقدمه ای بود بر اینکه بزرگراه عطفی خودمو براتون تو طبق اخلاص بذارم!!والسلام!

*رمز پست قبلی رو به هیچ کس ندادم.فقط و فقط خودم میدونم که هیچ چی تو اون پست نبود،البته اومدم  اساسی دق و دلی خالی کنم ولی خوابم اومد و خوابیدم!!ولی جهت تحریک حس کنجکاوی معدود دوستان ،عذر خواهی میکنم!!

 

دانشکده های من..

دلم میخواد بگم

ادامه نوشته

خنده در تاریکی

براش نوشتم که دارم کتاب خنده در تاریکی رو میخونم..برام نوشته که واییییییی...چه کرده برادر بوکوفسکی تو این کتاب!

آنقدر شک میکنم که یه نگاه به جلد کتاب میندازم.. بازمیبینم نوشته ولادیمیر ناباکوف!یادم میمونه که براش بنویسم که اشتباه کردی بابام جان!!

فردا ظهر که میخوام اس بزنم،یه لحظه تردید میکنم که بابا بالاخره این دوست فرهیخته من ادبیات روس رو بلعیده ،لابد یه چیزی هست که من نمیدونم!

عصر اس ام اس میزنه که :وایییییی...الی چرا نگفتی که اشتباه نوشتم!من این دو تا رو نمیدونم چرا با هم قاطی میکنم!

مینویسم:والا خواستم بنویسم،ولی یه لحظه شک کردم که شاید بچه های محل،ناباکوف رو بوکوفسکی صدا میکردن،من نمیدونستم!!

*میگه تو مسابقه رادیویی که زوجها با هم شرکت میکنند،مجری کلی راجع به اینکه  ماشالله هزارماشالله چشم نخورین ایشالله ،چقدر تفاهم دارین شما زن و شوهر که با هم اومدین شرکت کردین،داد سخن میده.وبعد سوال رو مطرح میکنه:نویسنده کتاب بینوایان؟زوج محترم بعد از چند ثانیه مشورتی که با هم میکنن جواب رو اعلام میکنن:محمد اسلامی ندوشن!!!

*مامانه،پسر بچه گوگور مگوریشو آورده و بهم میگه:طفلک بچه ام آب شده!!نیگا به بچه میکنم..اونم انگار فیلمی از مستر بین دیده باشه،هی به من نیگا میکنه،غش غش میزنه زیر خنده!!میگم:این یعنی الان مریضه؟!میگه:آره ،اسهاله..آخه باباش دیروز برداشته بهش آب طالبی داده!!میگم:نکنین اینکارارو...میگه والا منم کلی دعوا کردم با شوهرم...خلاصه کلی راجع به اینکه وقتی غذای کمکی شروع میشه چطوری باید شروع کنیم واینا نطق میکنم،اونم همچین تصدیق میکنه که حال میکنم..موقع رفتن وایمیسته دم در و میگه:میتونم بهش آب هندوانه بدم؟؟!!منم مثل سیامک انصاری زل میزنم به دوربین نداشته مون!!

*نشستیم با دوستم رو نیمکت و سه ساعتی هست قاطی بازنشسته ها ،داریم از زاویه دیگه ای به فلکه بزرگ مینگریم!یه خانومی چاق و میانسال و با تیپی که حس میکنی حدود 15 سالگی شوهر کرده و تو چهل سالگی صاحب نوه هم هست،و با تیپ حرف زدن خاصی پیشمون میشینه...همچنان داریم به بحث ادامه میدیم..گاهی بر حسب لزوم،بد و بیراهی هم میگیم!به دوستم میگم یواشتر..بغل دستی میشنوه ها..یه نگاه میکنه و میگه تو واقعا فکر میکنی،این خانوم فارسی متوجه میشه!و بعد ادامه میدیم...لحظاتی بعد،یهو دوستم وسط حرفش میگه اوه ه ه ه....وای ی ی خدای من!!اپل!گوشی اپلشو نیگا...خداییش هرکسی نمیتونه با این گوشیا کار کنه ها!!میگم آره،یکیش خود من!!

*در هر صورت شهاب حسینی تیکه ایه واسه خودش!!

 

حموم تو کلانتری!

دارم از خواب میمیرمو باید زود سر به بالین بنهم که فردا باید خدمتگزار ملت باشم که یهو آهوی قلم اومده عین اجل معلق بالا سر من ایستاده  و میگه بنویس!!حالا هی میخوام بی خیال شم ،هی الهامات ذهنی میاد و مکنونات قلبی(خیلی لغت قلمبه ای گفتما)میخواد بریزه بیرون،مگه میذاره خواب به این یک جفت چشمان باباقوری(با قاف مینویسن؟) من راه پیدا کنه!!

بعضی جاها رو باید رفت و دید!بعضی جاها رو هم نباید رفت و دید!خوب،من اینو گفتم که بگم بعضی وقتا آدم فیلم و سریال نیگا میکنه،بعد میگه این کارگردان هم شورشو درآورده،اغراق میکنه..ولی به جان نگهبان ساختمون،که دیروز بهم گفت چرا در پارکینگ رو ریموت دار نمیکنی،باکلاس بشی،این کارگردانها خیلی جاها عین واقعیت رو منعکس میکنن بیچاره ها..

مثلا،من همیشه این صحنه های کلانتری برام خیلی دور از واقعیت و گاه بی مزه بود تا اینکه........

در روزهای پایانی سال 90،به همون دلیل و شانسی که یک تکه از شهاب سنگ آسمانی ممکنه فرود بیاد وسط حیاط خونه ،دقیقا به همون دلیل و همون میزان شانس،تیری از غیب آمد و پای من به کلانتری باز شد!!

اولین بار که رفتم کمی استرس داشتم و کلا جای این تیری که از غیب اومده بود،درد میکرد و کلهم هی دلم میخواست برم بیرون و با خودم حساب مبکردم که آخه من کجا؟اینجا کجا؟!!ولی از جلسات بعدی که عین کپسول آموکسی سیلین هر 8 ساعت یه بار باید تناول میشد،کم کم با فضا مانوس تر شدم و همچین به مرور تلطیف شد..مخصوصا اینکه کم کم با سربازها و افسرها و شیفت ها آشنا شدم ...

برای سومین بار که رفته بودم نشسته بودم تو سالن ،منتظر بودم که صدامون کنند و من جهت استفاده بهینه از وقت،مجله چلچراغ رو در آوردم و شروع به مطالعه کردم،نمیدونم داشتم محرمانه بزرگمهر رو میخوندم یا خاطرات بابای بردیا رو و داشتم با خودم میخندیدم که متوجه نگاه آقا و خانومی که تو نیمکت روبرو بودن،شدم..و تقریبا مطمئنم که به هم گفته بودن این دختره انگار یه پاش کلانتریه که دیگه آنقدر راحت مجله میخونه و میخنده!منم جهت دفاع از شخصیت و وجهه اجتماعی خودم،سعی کردم لب و لوچه رو جمع کنم و چینی به ابرو بندازمو و همچین تریپ سنگین بردارم..

مشغول حس گرفتن بودم که یهو یه سرو صدایی از تو حیاط  کلانتری اومد و به دنبالش 10 نفری ریختن تو سالن و بحث و دعوا و در این بین،مرد جوونی داشت خودشو تیکه پاره میکرد و رنگش عین گچ سفید بود و همش میگفت مگه شهر هرته!مگه من با برادر تو رفتم حموم؟!یک واشنگتنی نشونت بدم،اون سرش نا پیدا!!

خوب،من مجله رو گذاشتم تو کیفم!بعد سعی کردم،دیتیل جمع کنم تا بعد یکجا موضوع رو برآورد کنم!متوجه شدم که طرف دعوا یه پسر حدودا 16 ساله است که ساکت کنار دیوار ایستاده و یکی دو تا مرد جوون دورشو گرفتن و سعی دارن این ،آقای عصبانی رو آروم کنن..بعد این آقای عصبانی هی داد میزنه که من مهندس این مملکتم!چطور یه پسر فسقلی جلوی زن و بچه من چاقو بکشه رو من؟مردای جوون که فهمیدم برادرای اون پسر بچه هستن،هی میگن،آقا،بی خیال،بچگی کرده ،نفهمیده!اونم میگه،نه من با برادر تو رفتم حموم؟بگو رفتم یا نه؟!!اونم میگه،چه ربطی داره به واشنگتن اخه؟!!شاکی میگه،آهان ربطش اینه که اگه من باها ش نرفتم حموم از کجا میدونم که تن برادرت پره از جای چاقو؟؟پس این داداش تو مساله داره..این داداش شما نباید تو جامعه باشه،باید بره زندان!!

دعوا...دعوا...افسر میاد هی به شاکی میگه،داداش تمومش کن،بی خیال شو،بچگی کرده..شاکی میکه،من مهندس مملکت،کوتاه نمیام!!افسرمیگه خیلی خوب،مهندس مملکت،من کلی سابقه دارم،تجربه دارم،واسه یه همچین چیزی،بیخود خونتو کثیف نکن..بیخیال شو..پسره غلط کرده،نفهمیده!!برادر پسره میگه نه بابا نفهم که نیست داداش ما!افسر میگه تو حرف نزن دیگه!!

بعد از اینکه کلی به مغزم فشار آوردم تونستم از تو حرفها،بفهمم که گویا،این چند تا برادر،تو یکی از این چادرها،میوه فروشی دارن!بعد از ظهر،برادر بزرگا،یک ساعتی میوه فروشی رو سپردن به دادش کوچیکه و رفتن!جناب مهندس مملکت،با عیال و بچه،اومدن پرتقال واشنگتن بخرن!!مهندس گفته کیلویی چند؟پسره گفته فلان قدر..مهندس گفته چه خبره مگه؟گرون میدی.پسره گفته همینه که هست!مهندس گفته به تعزیرات شکایتت میکنم ،پسره گفته هر غلطی میخوای بکن..و گویا بعد از این جمله پسره پیراهنشو زده بالا و چاقو به دست گفته منو نترسون!من صد تای تورو حریفم(البته این جمله آخر، ساخته و پرداخته ذهن خودم بود!)خلاصه..خانوم مهندس جیغ زده و رنگش پریده و بچه مهندس هم کلا زبان در قفا شده..

به طوری که مهندس مملکت به افسر گفت کم مونده بود زنم بیهوش بشه..جناب سروان،خانوم من بیماری زنانه داره!!(خوبه،مهندس بود والا اگه دکتر بود به نظرم ....!!!)الان اگه زن من چیزیش شده باشه چی؟هان؟

بعد یهو دست دختر بچه  4 ساله رو گرفت و بلند کرد و گفت این بچه!بیا!رنگ نداره به صورتش!لال مونی گرفته!این بچه فردا دیگه نمیتونه بره مدرسه!!!اگه نتونه درس بخونه،تقصیر این پسره است!با آینده بچه من بازی کرده!!!......فک کن!!

خلاصه،افسر هر کاری کرد نتونست طرفین رو راضی کنه و هی جناب مهندس صداشو بالاتر برد تا بدونجا که یهو بلوزشو زد بالا و بدن لختشو نشون داد و دوباره به برادر پسره گفت:نگا کن،من مگه تو بدنم جای چاقوست؟نیست!!مگه تو با من حموم رفتی؟!!که افسر عصبانی شد و گفت لباستو بنداز ..شورشو در اوردی ..اینجا کلانتریه ها!!

در همون لحظه یه آقای حدودا 60 ساله ،لاغر و تکیده و تیپیک معتاد!با یه کت شلوار سبز کاهویی و سیگاری به لب و 3 تا انگشتر عجیب غریب تو مایه های اسکلت و شیطان پرستی اومد تو سالن...برادرای پسره گفتن:سلام بابا!مرد،سیگارشو از گوشه لبش برداشت  رفت به سمت پسر کوچیکه!یه تف گنده انداخت تو صورت پسره!!!بعد از برادر بزرگه پرسید چی شده؟چیکار کرده این بچه؟!!(من کشته این قصاص قبل از جنایت شدم!!)

خلاصه،بعد از توضیحات لازم،ته سیگارو انداخت تو زباله دانی و رفت سمت پسر کوچیکه و پنج تا انگشتشو نشونش داد و گفت خاک بر سرت!!

خلاصه،افسر نگهبان بعد از کلی مشاوره و سعی در آشتی دادن و حتی  پیشنهاد پول دادن به جناب مهندس(آقای پلیس فک کردی من نفهمیدم؟!!)دید اینا همین طوری دارن هوار میکشن و یهو اعصابش خورد شد و داد زد که تمام!!بیا شکایتتو بنویس..اصلا الان مهندس هم رضایت بده،من نمیذارم..خسته کردین منو..

خلاصه قرار شد که برن شکایت بنویسن که یهو نمیدونم چی شد من گفتم:خواهش میکنم قبل از اینکه برین تو اتاق و شکایت بنویسین،فقط یک دقیقه آروم بشین و چند تا نفس عمیق بکشین!!

به مرگ خودم،یهو سکوتی عمیق سالن رو فرا گرفت!!و تمام سرها برگشت به طرف من..انقدر ساکت شدن،که میخواستم بگم،دیگه نفستونو ول کنین،خفه میشینا!!بعد،خودم همچین خشکم زده بود به تاثیر این جمله..

باحال اینجاست که مامان عزیزم،یهو با ارنجش زد به پهلوم،که ای ول!!اهمین طور ادامه بده،شاید رضایت دادن!!!

جناب مهندس مملکت،سکوت رو شکست و اومد طرف من..چشمهاشو تنگ کرد ویه نگاهی از سر تا پا به من انداخت و گفت:خانوم،شما همچین به نظر میاد یه چیزایی حالیت باشه!!گفتم:نظر لطفتونه!!

گفت:نه،تو اگه جای من بودی چکار میکردی..شکایت نمیکردی؟آخه ببین من مگه با این پسره رفتم حموم که.....دوباره سر و صدا بلند شد و داد و بیدادو...افسر صدا کرد که بیاین شکایت نامه بنویسین..

بعد از اینکه یک ساعت و نیم به خاطر دعوای اینا،کار ما به تاخیر افتاد و شکایت نامه رو نوشتن و تموم شد ..یهو آقای مهندس شاخ شد که من فقط و فقط به خاطر جمله ای که این اقای محترم سپید موی به من گفت شکایتمو پس میگیرم!!جناب سروان،من فقط و فقط به خاطر این آقا..والا امکان نداشت من مهندس مملکت از حقم بگذرم و...که افسر یهو حرصش گرفت و گفت بسه!سوسول بازی درنیار..باز جوگیر شدی..تموم کن دیگه!!

خلاصه،شکایت پس گرفته شد و حالا روبوسی ها شروع شد و برادران گفتند بیایین بریم تو چادر میوه فروشی،خدمتتو بکنیم..بیا هر چی میوه دوست داری مهمون ما باش...

و من یه لحظه از دهنم در رفت که  یه پرتقال واشنگتن اینهمه ادمو سرکار گذاشته بودا..که یهو مهندس براق شد که نه خیر!واشنگتن فقط یه وسیله بود!!مساله این بود که من مگه با این پسره رفته بودم حموم...افسر گفت همگی بیرون!!

در پایان من و مامان،رفتیم پیش آقای محترم سپید موی،و ازش پرسیدیم شما چه جمله ای گفتین به آین آقا که شکایتشو پس گرفت؟؟

گفت:هیچی..گفتم  اخه شما مهندس مملکتی..ایشون هم زحمتکش مملکت!...........شکایتتو پس بگیر!اونم پس گرفت!

در پایان از یکی از افسرهای چشم سبز میخوام یادی بکنم که طی رفت و امدهای متوالی اینجانب خیلی زحمت کشیدن!و هر دفعه هی  منو تخلیه اطلاعاتی میکرد و یه بار میپرسید دکتر چی هستی؟یه روز میگفت خوش به حالت!تک فرزند هم که هستی!!

یه بار که تو اتاق بودم و منتظر بودم پرونده مو بگیرم دیدم از پشت سرم صدای پیس پیس میاد..تو اون شلوغی متوجه نشدم..یه چند لحظه بعد صدای فیش فیش اومد  و خلاصه سرمو برگردوندم دیدم افسر چشم سبز هستن و اشاره میکنن که بیا بیرون کارت دارم!!رفتم بیرون اومده با صدای اروم میگه چه خبرا؟میگم والا معطلم دیگه..میگه نگفتی کجا کار میکنی؟آدرستو ندادی...!!!

یه روزدیگه هم جلوی اون یکی افسر ،حین تکمیل پرونده یهو میپرسه خوبه ها...تک فرزندی و ازدواج هم که نکردی..باحاله ها!!

گفتم روم به دیوار،چند سالی هست که متاهلم!!اینو نگفتم،آقا لحن صداش از این رو به اون رو شد..خوب،شوهرت چیکاره است؟!آهان...ببین ننه ما،پیره،فلان مشکل رو داره،ادرس مطب شوهرتو بده ببرم پیشش!!

آدرس رو دادم و بلافاصله شال و کلاه کرد و به افسر بغلی گفت خوب دیگه..این پرونده ها بمونه برای من بعد.من رفتم گشت!!

و دیگه ندیدمش!!

 باید یه سرباز باهام میومد..میگم من الان باید چی کار کنم؟میگن برو یه سرباز صدا کن!میگم:من صدا کنم؟از کجا؟!افسر میگه:از همون اتاق روبرو..برو ببین هر کدومو خواستی صداش کن!!فک کن....!!

و .....بیچاره رضا عطاران اصلا اغراق نمیکنه تو صحنه های کلانتری!بیچاره مهران مدیری حق داره..به جون نگهبان ساختمون قسم!!

یک نکته مهم در انتخاب رشته رزیدنتی

 دوستی داشتم که تو کنکور تجربی یکی دو سال قبل از دیپلم من،دو رقمی آورد و جزو نخبه ها شد..بعد از اتمام طرحش یه سالی نشست پای درس و کلاس رزیدنتی و اینا و خلاصه امتحان رزیدنتی رو داد...بعد از چند وقت که رتبه ها رو اعلام کرده بودن،باهاش حرف زدم و ازش پرسیدم که اوضاع احوال رتبه چطوره؟گفت بد نیست ..حرف؛حرف رو پیش آورد تا بدونجا رسیدیم که رتبه شو گفت...فکم پیاده شد و گفتم بابا ای ول..با این رتبه  بچه های تبریز معمولا جزو نفرات برتر میشن و انشالله دیگه رشته های عالی قبول میشی..

گفت :نمیدونم..پوست رازی رو میخواستم که متاسفانه نمیرسه..گفتم بابا،حالا پوست یه جای دیگه،رادیولوژی ،چشم...دهنشو کج کرد و گفت:رادیولوژی که اصلا دیگه تو بورس نیست..مامان یکی از همکلاسام سالهاست تو ونک رادیولوژی و سونوگرافی داره،ماهی بیشتر از 16 تومان براش نمیمونه!!!(این حرف حدود 6 سال قبله!)

خلاصه..چند هفته بعدش رفته بودیم تهران و همگی رفتیم پیاده روی..مامان ازش پرسید که چه رشته ای دوست داری؟داشت به مامان توضیح میداد که والا بین چشم پزشکی و قلب موندم که کدومو اول انتخاب کنم..مامان میگفت تردیدت برای چیه؟میگفت والا به خاطر مسیرش موندم..آخه بیمارستان چشم تا خونه،حدودا سه ربع راهه..ولی اگه قلب فلان دانشگاهو قبول بشم در بیشترین ترافیک صبحگاهی بیست دقیقه ای میرسم بیمارستان!!!

اصلا من دندونام با یه وضی ریخته بود تو دهنم که میتونستم مثل هانسل و گرتل دندونامو دونه دونه بریزم پشت سرم تا موقع برگشت راهمو گم نکنم!!!

خلاصه..زد و نتایج رو دادن و من زنگ زدم برای عرض تبریک و اینکه بالاخره ببینیم ،شاید یه راه میون بری،پلی ،مترویی چیزی تو این مدت افتتاح شده باشه  ،تا این دوست بزرگوار به خاطر بیست و پنج دقیقه  تفاوت،از انتخاب رشته مورد علاقه اش،صرف نظر نکرده باشه..

من:سلااااام..مبارکه..

اون:مرسی..لطف داری..

من:خوب،حالا من برای قبولی تو چشم  پزشکی دارم بهت تبریک میگم یا قلب؟

اون:اهه..هیچکدوم!

من:چی؟یعنی چی؟..آهان..نکنه پوست رازی رو قبول شدی؟آره؟؟

اون:گوش و حلق و بینی قبول شدم!!

من:جاان؟؟مبارکه....ولی..جالبه،آخه اصلا نشنیده بودم چیزی راجع به ای ان تی بگی..

اون:نه،اتفاقا خیلی علاقه داشتم!مخصوصا،قبل ار انتخاب رشته،یه شب خواب دیدم تو بیمارستان هستم و پیشونی و صورتم کاملا نورانیه!این خوابمو به دکتر....که واسمون انتخاب رشته میکرد،تعریف کردم،گفت اون هد لایت دقیقا یعنی اینکه تو دقیقا واسه گوش و حالق و بینی ساخته شدی...!!

من:هم....خوب،چه جالب...حالا کدوم دانشگاه؟نزدیک خونه هستش؟

اون:ای...من دانشگاه ....قبول شدم!!!

و من داشتم فاصله اون دانشگاه رو با خونه شون تو تهران حساب مبکردم و میدیدم ششصد کیلومتر ناقابل،بیش نیست!!!

و این خاطره خیلی کاربردی و توپی بود.خواستم بگم تا دوستای عزیزی که گیر کردن تو انتخاب رشته و گیج شدند ،این معیار رو هم در نظر بگیرن!امیدوارم بدین وسیله تونسته باشم گره کوچکی از مشکلات شما انتخاب رشته کنندگان عزیز گشوده باشم!!!

*پست قبلی رو بعد از دیدن فیلم یکی از ما دو نفر نوشته بودم.عنوانش رو از یکی از دیالوگها انتخاب کرده بودم .راجع به پرنسیب هم دقیقا کامنت آقای خونه درست بود و علتش توضیحی بود که خانوم میلانی تو پشت صحنه فیلم و راجع به اسم اول فیلم داشت میداد..خلاصه،طبق معمول جو منو گرفته بود!!

*گلناز جون،ممنون از کامنتت..و امیدوارم تو انتخاب رشته ،این خاطره من به دردت بخوره..بالاخره تو هم جزو نخبه ها هستی دیگه..سلام منو به بیافرا برسون!

*باران عزیز..من دیر متوجه کامنت شما شدم و ضایع تر از اون،از اونجا که وبلاگستان،باران زیاد داره،دیرتر متوجه شدم که شما خودت بودی!!خلاصه،انشالله اگه فرصتی شد حتما همدیگه رو میبینیم و ممنون از احساس قشنگت و لطفا تریپ قهر برندار..گو اینکه من حس میکنم چندان از طریق نوشته هات باهات آشنا نیستم..

*زهراااا؟؟؟دیوونه!!وقتی رو ایمیلت رفتم و دیدم تویی،کفم برید..دختر ،تو کجا اینجا کجا؟رفتی اون سر دنیا؟چند بار واست آف لاین گذاشته بودم،جواب نداده بودی..گفتم این دیار غربت همه رو بی وفا میکنه!!

حال کردم که تو واسم کامنت گذاشتی و و بلاگ منو حالا با چه قسمتی پیدا کردی..فیندیق گیزیم؟!!

*م عزیز،سوال کرده بودی که از اینکه با یک جراح ازدواج کردم راضی هستم و ایا انتخاب درستیه؟

والا،من چون تو زندگیم یک بار و با یک جراح ازدواج کردم،نمیتونم نظر بدم که اگه با یه مهندس یا هنرمند یا بازاری ازدواج میکردم انتخابم بهتر میشد یا نه!!ولی در کل،من چون از وقتی شوهرمو دوست داشتم،رزیدنت جراحی بود،فرق خاصی برام نداشت..و من در کل همیشه دوست داشتم با پزشک ازدواج کنم.چون فکر میکردم و میکنم که شرایط کاری همدیگه رو بهتر درک میکنند..

البته در مورد زندگی با یک جراح اینم باید بگم که مثلا سیصد سی سی بیشتر ادرار کردن یک مریض همونقدر ممکنه باعث ایجادخوشحالی در منزل بشه،که عدم دفع باد از مریضی دیگر باعث ایجاد یاس و نا امیدی!!