پرولاپس

گاهی حس محبت داری،یعنی محبت داره از دریچه های قلبت همین طور فوران میکنه،رو به جلو و حتی به عقب...حس میکنی الانه که دیگه این دریچه تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشه و نصفش رو پس بزنه تو ریه!

گاهی حس خشم داری،یعنی این خشم از گردنت شروع میشه و طی یک حرکت رو به بالا میاد تو صورتت،حس میکنی که الانه که دیگه این راههای هوایی تحمل اینهمه فشار رو نداشته باشن و خشم از گوشها و سوراخهای دماغت مثل آتیش بزنه بیرون!

گاهی حس حرص خوردن داری،حس میکنی  الانه دندونات ریز ریز بشه،یعنی آنقدر این دندونا رو میسایی رو هم که حس میکنی این آرواره ها بیشتر از این تحمل فشار و سایش رو نداشته باشن و حرص لا به لای دندونات بریزه تو دهانت!

و در آخر،گاهی حس میکنی باید سکوت کنی...دندونا رو فشار ندی،خشم رو قورت بدی و محبت رو بی خیال بشی،اون موقع کم کم آرامش وسکوت تو رگها و ماهیچه ها و اعصابت جاری میشه..مثل یک دومینو،سلولهای به خروش در امده به هم میخورن و کم کم همه از تکاپو باز می ایستن.سکوت و ارامش همه جا رو فرا میگیره..

فقط،

دریچه قلبت کمی شل شده،گوشهات کمی گرفته و یکی از دندونات لق شده..

پس،

مثل قبل نمی تونی محبت کنی،حرفها رو چه خوب و چه بد ،زیاد نمی شنوی و چون نمیخوای دندون لق شده  ات مشخص بشه،دهانت رو کمتر باز میکنی....

 

سرخ

یه وقتایی عاشق معطل شدن پشت چراغ قرمزم..

مثل وقتایی که آهنگ مورد علاقه ام داره پخش میشه و خدا خدا میکنم این چراغ تا تموم شدن آهنگ،سبز نشه تا من مجبور نشم میون آهنگ و چند متر جلوتر به آقای راننده بگم  لطفا همین کنار نگه دارین،پیاده میشم..

مثل وقتایی که یه اس ام اس طولانی برام اومده و دوست دارم پشت یه چراغ قرمز بمونم تا بتونم پیغام رو،درست و درمون بخونم...

مثل یه وقتایی که نزدیک چراغ قرمز یه گلفروشی هست و دلم میخواد  نحوه تزیین کردن ماشین عروس  رو ببینم...

مثل یه وقتایی که شاگرد مدرسه ها،بعد از تعطیلی بدو بدو از رو خط عابر رد میشن و تو سر و کله هم میزنن..

بعد از همه اینها،عاشق سبز شدن سرخم.

میلان2

میلان عزیز سلام

همچین بوی پیاز داغ تو راهرو پیچیده...به نظرم همسایه مون،زرشک پلو پخته....راستی ،تو امروز چی خوردی؟آخ..معذرت میخوام.یادم رفت از من بزرگتری و باید شما خطابت کنم..ولی خوب،دلم میخواد راحت باشم..صمیمی باشم...هرچی تو دلم میگذره بنویسم...به هر حال سعی خودمو میکنم.

امروز،با 3تا از دوستام داشتیم از کلاس برمیگشتیم.اوایل پاییزه و خداییش گرمای نه چندان گرم آفتاب بعد از ظهر میچسبه...داشتیم بحث میکردیم و بلند بلند حرف میزدیم.نیست که پیاده رو های این طرف عریض و خلوته،به راحتی میشه هوار کشید!!باشه باشه،میدونم دختر خوب نباید تو خیابون بلند بلند حرف بزنه و لات بازی دربیاره،نصیحتم نکن لطفا!

راستش بچه ها خیلی سلانه سلانه راه میومدن..اصلا حواسشون نبود که یه کم تند تر راه بیان تا به اتوبوس سر چهار راه برسیم.آنقدر حرصم میگیره،یکی نتونه چند تا کارو با هم بکنه،خصوصا دخترا..حالا پسرا وقتی بخوان چند تا کارو با هم انجام بدن،هنگ میکنن،ولی دخترا که نه...مگه نمیشه هم حرف زد و هم تند راه رفت و دور و برو پایید؟َ

راستش یه کم حرصم گرفت و قدمهامو تند تر کردم.یه کم بعد حسابی فاصله افتاده بود بینمون..ولی یه صدای محوی از  سرو صداشون میومد...یهو دیدم یه شورولت مسی رنگ کم کم سرعتشو به موازات پیاده رو کم کرد و یه کم جلوتر زد کنار.راستش زیاد خوشم نیومد.ولی نخواستم بایستم تا بچه ها بهم برسن...حوصله اینهمه عقب گرد هم نداشتم..سعی کردم به روی خودم نیارم وبه راهم ادامه بدم.

میلان،یهو در طرف بغل راننده باز شد و چند لحظه بعد زیر چشمی دیدم،یک جفت پای مردونه از زانو آویزونه به سمت خیابون..میلان؟خیلی حس مزخرفیه این حس..خیلی..خوب مگه من چند سالمه.20 ساله هم نیستم..حس ترس و چندش و گارد گرفتن و تظاهر به نترسی و...اه،خیلی بد میلان،خیلی...

خودمو کشیدم نزدیک دیوار و گردنمو عین جغد تا جایی که توانایی چرخیدن داشت ،چرخوندم سمت دیوار و به نرده های محوطه اون مجتمع قدیمی نگاه کردم...یه صدایی میومد..یه چیزایی میگفت مردتیکه..هی میگفت نگاه کن...

نفهمیدم چطور رد شدم.سرعتمو کم کردم ...سر و صدای بحث کردن بچه ها  داشت نزدیکتر میشد...تو دلم داشتم میشمردم.10و9و8... خنده بچه ها نزدیک شد...7و6و5....نزدیک...2و1...و جیغ....فحش..بی شرف..کثافت...

میلان..سرعتمو خیلی کم کردم.اینبار صدای دویدن بچه ها میومد..رسیدن پیشم...با صدای بلند و نفس زنان میپرسیدن دیدی یارو رو؟دیدی چیکار داشت میکرد؟

گفتم نه ندیدم . ولی از جند متر مونده  فهمیدم..میلان؟حرصم میگیره..چرا تو خیابون به اون خلوتی  3 تا دختر هیچ کدوم نباید متوجه حرکات مشکوک یه ماشین بشن؟آخه دخترا که میتونن چند تا کارو با هم بکنن..

میلان..بوی زرشک پلو منو کشت..راستی شما امشب شام چی میل کردین؟

 

میلان1

میلان عزیز

از وقتی جودی برای بابالنگ دراز مینوشت،با خودم  فکر میکردم چرا من بابالنگ دراز ندارم؟نه که چرا بابالنگ دراز ندارما،بلکه چرا نمیتونم نامه ای به بابالنگ درازم بنویسم.امروز تصمیم گرفتم برای تو بنویسم.اسمتو میذارم میلان.نمیدونم مردی یا زن یا حتی شهر؟ولی میلان من باش،بابالنگ دراز من باش..نه اینکه بابا لنگ دراز من باشی،سعی میکنم چیزی ازت نخوام،ولی بذار برات نامه بنویسم.بذار بنویسم.بخونیا..

میلان عزیزم،امروز عصبانی بودی؟عصبانی شدی؟سکوتت ناشی از بی تفاوتی بود یا خشم؟میذارم به حساب حساسیتت..

خیلی راه رفتم.خیلی...کمی پاهام درد میکنه!هان،یه جا نشستم ولی کم کم سردم شد!با اینکه بهار اومده ولی  سرمای زمستون نمیخواد دست از سر این شهر برداره...باشه،هولم نکن..میدونم داری حرص میخوری از اینکه از آب و هوا حرف میزنم و حرف اصلی رو نمیگم!خوب ،چی بگم...اشتباه کردم. میدونستم اگه بفهمی جبهه میگیری..

وقتی با دوستم پشت یه میز نشسته بودیم،از رو میز پشتی نیمرخش معلوم بود...خوب ،چیکار کنم.حواسم گاهی پرت میشد.درسته وقتی پاشد با دوستاش دست بده،داشت به دوستاش نگاه میکرد،ولی کور که نیستم.خر هم نیستم!فهمیدم زیر چشمی نگاهم کرد.

ولی من خودمو زدم به کوچه علی چپ!همون کاری که دخترای خوب و خانوم انجام میدن..ولی راستشو بگم؟تو دلم داشتن رخت میشستن...چند دقیقه بعدتر به بهانه نگاه کردن به دخترای میز بغلی،سرمو مثلا به اون طرف چرخوندم..ولی تو همون چرخش،سنگینی نگاهشو حس کردم..17 سالمه..بچه که نیستم..معنی نگاه یه پسر رو میفهمم..

میلان؟اخماتو کردی تو هم؟اه...باشه حالا که اینطور شد اصلا تعریف نمیکنم.اصلا خداحافظی میکنم..

ولی میلان،میلان؟دلم داره میترکه...نمیتونم نگم!بذار بگم ولی دعوام نکن..نصیحت هم نکن!مواظب هستم...میدونی،با فنجون قهوه اش بازی میکرد .سرش پایین بودا..ولی انگار اونم سنگینی نگاه زیر چشمی منو حس میکرد!یهو سرشو می اورد بالا....قلبم تند تند میزد..

از حرفهای دوستم دیگه یه خط در میون میشنیدم.حرفهامون تموم شد.دوستم گفت دیر شده،بریم دیگه...بلند شدیم.ولی پاهام رضا نمیداد..فس فس میکردم..ته دلم میخواست،پاشه بیاد دنبالم..بگه میشه وقتتونو یه لحظه بگیرم؟منم خودمو بگیرم و با اخم بگم بفرمایید

بگه من از همون لحظه اول که دیدمتون یک دل نه صد دل عاشقتون شدم.منم بگم ولی متاسفم،من فعلا دارم درس میخونم..

دارم این فکرها رو با خودم میکنم که یهو اونم از در میاد بیرون..وای،میلان!حس میکنم همه مردم میتونن بالا پایین رفتن قلبمو ببینن...میاد طرفم.نه تنها به حرف دوستم گوش نمیدم،بلکه تظاهر به شنیدن هم نمیکنم..موهای مجعد خرماییش،تو باد نامرتب شده..میلان،قدش دقیقا همونطوریه که همیشه دوست داشتم..میاد طرفم .عمدا چشمامو خمار میکنم.حس میکنم اینطوری جذاب ترم.میاد طرفم و یهو از کنارم رد میشه..د،چرا رفت؟یعنی چی؟...پشت سرمو نگاه میکنم.رفته با اون دختری که تو کافی شاپ،پشت سر ما نشسته بود،حرف میزنه...

میلان؟نصیحتم نکن.چیکار کنم،فکر کردم داره منو نگاه میکنه..چه میدونم..باشه.تو راست میگی.بچه هستم.17 سالمه.واسم زوده از این حرفا بزنم..باشه..ولی،خیلی خوش تیپ بود.

 

     

به قول مارتیک:بهار بازم بیا عشقو بیارش...

 به نظر شما توی تانک رو میشه جاروبرقی کشید؟

چه زود تعطیلات تموم شد..به نظر من که اینطور اومد...برعکس اونچه که از عید مینویسن که میشه تا لنگ ظهر خوابید و بی خیالی اساسی طی کرد،اقلا من کمتر عیدی یادم میاد که تا لنگ ظهر خواب بوده باشم و حس کنم که تو این دنیا کسی با من کاری نداره و..

شاید چون اکثرا عید نوروز مسافرت بودیم و مگه مسافرت وقته خوابیدنه؟این تز مامان منه و میگه حداکثر استفاده از وقت رو تو مسافرت باید کرد و جاهای جدید رو دید ؛چون وقت واسه خوابیدن تو شهر خودمون زیاده..خواسته یا ناخواسته اینطوریه دیگه...

البته شب بیداری عامدانه یه مقوله دیگه است!و کلا نمیدونم چه کیف عظیمی داره که به قول خودم بانوهای دربار ساعت یک نصفه شب تو درگاهی اشپزخونه  یا گوشه پذیرایی یا هرسوراخ سنبه دیگری جمع بشیم و حتی سرپا بایستسم و با صدای آروم ور ور حرف بزنیم و چخ چخ کنیم و بخندیم و گاهی بگرییم  و خلاصه نگاه کنیم به ساعت ببینیم ای دل غافل نزدیک 4 صبحه و ..خلاصه بریم بخوابیم.بعد تمام روز حس کنیم که چرا ما اینقدر کم خوابیم!!

عید دیدنی و دید و بازدید تا چند روز اول خوبه ،استرس و بدو بدو هم داره.ولی در یک مقطع  حس فامیل بازی تموم میشه!از اون مقطع لحظه ای شروع میشه که میشه به خود پرداخت!

مثلا میشه  با برو بچ راه افتاد رفت پیاده روی و یهو سر از شهر بازی درآورد..بعد حمله به شهر بازی...و اینکه بچه های برادر شوهرت واسه هر وسیله برن برای تو هم بلیط بخرن و بگن خاله الناز که حتما سوار این میشه!!بعد رفتی اون بالا نمیدونی روسریتو جمع کنی،نمیدونی جیغ بکشی،نمیدونی بخندی،بعد هی کسری بگه:خاله الناز خاله الناز سمت چپتو نگاه کن!!خاله الناز خاله الناز سمت جپتو نگاه کن!!بعد اخرش داد بزنی که کسری من در این لحظه اصلا نمیدونم کجا هستم ،چه برسه به سمت چپ و راستم!!بعد که اومدین پایین بگه،میخواستم اونو نگاه کنی که از این وسیله که پیاده شدیم بلافاصله بریم سوار اون بشیم!!بهش میگم از من پخمه تر خاله ای  پیدا نکردی تو این دنیا؟!!

من کلا با کسری 12 ساله خیلی حال میکنم!کلا با هم یه سری جملات رمزی داریم و میگیم به هم یهو با اون دهان کوچولو و دندونای ریزش میزنه زیر خنده،کلی دور هم خوش میگذرونیم!بعد از کلی بالا پایین رفتن و دور خود چرخیدین تو شهر بازی راه منزل در پیش میگیریم و همین طور که داریم عین لشکر شکست خورده میریم خونه،یهو از جلوی بستنی فروشی شاد رد میشیم!!وای....این رنگها...این اسکوپهای بستنی منو کشته منو کشته وای....بعد به صورت گومبا کومبا یه جعبه!بستنی شونصد رنگ و طعم میخریم و عمدا سعی میکنیم فاصله بگیریم از بقیه و میفتیم به جون بستنی ها..اینو با اون قاطی میکنیم و اونو با این!به کسری میگم خاله،به این میگن تک خوری!میگه،کجاش تک خوریه؟ما دو نفریم!!میگم باشه بهش میگن زوج خوری!!بعد در همین حال زوج خوری ،فرزاد سر میرسه و جعبه بستنی رو از دستمون میربایه  و ما هم میبینیم چاره ای جز تسلیم نیست ،یه قاشق هم به عمو فرزاد میدیم  تا سه خوری کنیم!!

من هر وقت میرم مشهد،دو سوال از من میپرسن:1)حرم رفتی؟  2)موجهای آبی رفتی؟!

این موجهای آبی رفتن شده واسه من عقده!!حالا کسری که با مردان  خانواده رفته ،هی واسه من تعریف میکنه و میگه خاله الناز جات خالی!اگه تو بودی،با هم میرفتیم سوار فلان سرسره میشدیم!!

ولی خداییش من خیلی به ندرت شده مشهد برم و پروما نرم!خیلی جاهی باحالیه..آنقدرم شلوغه که کلا سرسام میگیری!!

دیدن برخی از دوستان قدیم هم که هم لطف خاص خودشو داره هم حرص خاصشو!!بماند...

دلم تنگت بود...خوب شد اومدی ،چه خوب دیدمت...عیدی امسال من اومدن تو یه روز بعد از ما بود...تحمل جای خالی تو سخته،خیلی سخت....

رویا،جات خالی بود!تصمیم گرفتیم یه شب بریم سینما!حالا یه عالمه هم کار ریخته سرمون و با چه برنامه ریزی و سرعتی داریم از اینجا میریم به اونجا و اینکارو بکن،اون کارو بکن...و خلاصه ساعت یک ربع به ده ،از چهار راه دکترا خیز برمیداریم بریم سینما سیمرغ اون سر شهر!!بماند که چه وبراژی میدیم،و از کوچه پس کوچه میزنیم میریم و انگار که جایزه اسکار میخوان بهمون بدن،نرسیم ، از ملتی که پای تلویزیون در اقصی نقاط جهان منتظر دیدن ما هستند شرمنده میشیم و....خلاصه عدل ساعت 10 میرسیم و نمیدونم چی میشه که از توی اون 5 تا فیلم روی اکران که همش یه چیزی تو مایه های هم بود!میریم ساعت شلوغی رو ببینیم!مخصوصا اینکه من میگم من نقدی از این فیلم نخوندم ولی به هر حال پژمان بازغی تو فیلم مسخره که بازی نمیکنه!!

یعنی باور کنین،اگه 10 سال پیش این فیلم رو میدیدم،شاید به نظر بد نمیومد ولی 3تایی اعتراف کردیم که ما واقعا چرا نشستیم داریم این فیلم رو تمکاشا میکنیم آیا؟!

فیلم بالیوودی!تبلیغ مبلمان چی چی استیل،چرم مشهد،آموزشگاه سفیران،بنز،مبل،ابرو ،دماغ،سیایکون...سراسر پند اموز راجع به ازدواج و اشتباهات زوجین در ازدواج...من واقعا موندم پژمان بازغی چند گرفته تو این فیلم بازی کرده؟یعنی اصن یه وضی...

تندیس جلبک زرین هم واسه این فیلم زیاد بود!اون یک ساعت و نیم جزو تلف شده ترین ساعات سال 91 برای ما سه تا ثبت شد!

ولی کلا ولگردی ،شبگردی،نصفه شب گردی و حتی به قول مادر شوهرم دور خود گردی(به من میگه چرا یه جا نمیشینی؟چرا همش راه میری و واسه خودت کار میتراشی؟) با اینکه آدمو خسته میکنه  ولی کلا با حاله!

از روزی هم که اومدم تبریز،در کشیک به سر میبرم.آهان،عروسی دکتر رضا از همگروهیهای قدیم هم رفتیم و خلاصه فقط یه عزب اوغلی موند از همگروهها که اگه اونم داماد کنیم،من با خیال راحت از این دنیا میرم!(آیکون یک خواهر شوهر پیر که مسولیت چهار تا برادر رو به دوش داشته!!)جالبه که هیچ کدوم از پسرای همگروهی من در دوران دانشگاه،خواهر نداشتن.و من به زن اولین مزدوجشون تو عروسی گفته بودم که فک نکنی خواهر شوهر نداریا!!جالبه که اونروز همشون بهم میگفتن یادت میاد ؟!خلاصه..دیدن همکلاسی های قدیم در لباس عروسی و دامادی کلا خیلی باحاله..

و اما،من امسال با برنامه کلاه قرمزی حال کردم...حال کردم...حال کردم.....وای که دوباره یاد این افتادم که من یه زمانی چقدر دلم میخواست عروسک گردان بشم و یا صدای عروسکها رو بگم...وای که چقدر نکته داره..چقدر بامزه است....چقدر این الاغ رو دوست داشتم،من مردم واسه ببعی!واسه انگلیسی حرف زدنش،واسه پارازیت انداختنش..این مرد همسایه با اون لهجه شیرازیوش!جه خالی بندیا که نکرد...فامیل دور کشت مارو با اون دربند در بودنش!!

وای که من مردم با اون حموم رفتن جیگر و تغییر هویتش...امروز داشتم با خودم فک میکردم که انگار ما زنها،با پوشیدن کفشهای مختلف،رفتار و منشمون فرق میکنه!یعنی با کفش ورزشی،کلا میری تو سنین راهنمایی،کودکی ده ساله بودم،نرم و نازک ،چست و چابک...!کفش پاشنه بلند حدود 10 سانت،خانومی میشی دیگه اصلا نگو...یه کم بیشتر و نوک باز تر که دیگه حس میکنی  فشن تی وی رو فقط واسه من ساختن!!چهار سانتی  و نوک بسته یک خانوم شاغل متعهد و کاری...من نمدونم واقعا چه ربطی داره؟حالا نیاین بگین نه..اصلا...ابدا...خداییش،ته دلتون یه کم به این نکته ظریف دقت کنین!بعد میاین میگن گفته بودیا....گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟!!!یاد شب شعر کلاه قرمزی اینا افتادم...اگه این برنامه رو ندیدن،زور بیخود نزنین!چیزی از این پاراگراف نمیفهمین!!

در پایان،سیزده به در امسال،مثل خیلی از سالهای پیش کشیکم!هر از گاهی میرم خونه،آخه فاصله خونه تا درمانگاه،3سوت نباشه،5 سوته!!هر از گاهی میام درمونگاه!نشستم دارم این خاطرات رو مینویسم...الان دو تا از دخترا رو برداشتم بردم پارک بغل،سبزه گره زدیم،چمن گره زدیم و اینا!!بعد با همسر جان یک ساعتی پیاده روی کردیم و چیپس و ماست و موسیر تو رگ زدیم و باز هم سبزه گره زده ملت رو گره زدیم،امیدوارم ارزو هامون قاطی پاطی نشه!!!

 

ایام به کام... به قول آقای فامیل دور،سیزده به در،دربند در نمانید!

راستی توی زیردریایی رو چطور تمیز میکنن؟جاروبرقی میشه کشید؟!