به نظر شما توی تانک رو میشه جاروبرقی کشید؟
چه زود تعطیلات تموم شد..به نظر من که اینطور اومد...برعکس اونچه که از عید مینویسن که میشه تا لنگ ظهر خوابید و بی خیالی اساسی طی کرد،اقلا من کمتر عیدی یادم میاد که تا لنگ ظهر خواب بوده باشم و حس کنم که تو این دنیا کسی با من کاری نداره و..
شاید چون اکثرا عید نوروز مسافرت بودیم و مگه مسافرت وقته خوابیدنه؟این تز مامان منه و میگه حداکثر استفاده از وقت رو تو مسافرت باید کرد و جاهای جدید رو دید ؛چون وقت واسه خوابیدن تو شهر خودمون زیاده..خواسته یا ناخواسته اینطوریه دیگه...
البته شب بیداری عامدانه یه مقوله دیگه است!و کلا نمیدونم چه کیف عظیمی داره که به قول خودم بانوهای دربار ساعت یک نصفه شب تو درگاهی اشپزخونه یا گوشه پذیرایی یا هرسوراخ سنبه دیگری جمع بشیم و حتی سرپا بایستسم و با صدای آروم ور ور حرف بزنیم و چخ چخ کنیم و بخندیم و گاهی بگرییم و خلاصه نگاه کنیم به ساعت ببینیم ای دل غافل نزدیک 4 صبحه و ..خلاصه بریم بخوابیم.بعد تمام روز حس کنیم که چرا ما اینقدر کم خوابیم!!
عید دیدنی و دید و بازدید تا چند روز اول خوبه ،استرس و بدو بدو هم داره.ولی در یک مقطع حس فامیل بازی تموم میشه!از اون مقطع لحظه ای شروع میشه که میشه به خود پرداخت!
مثلا میشه با برو بچ راه افتاد رفت پیاده روی و یهو سر از شهر بازی درآورد..بعد حمله به شهر بازی...و اینکه بچه های برادر شوهرت واسه هر وسیله برن برای تو هم بلیط بخرن و بگن خاله الناز که حتما سوار این میشه!!بعد رفتی اون بالا نمیدونی روسریتو جمع کنی،نمیدونی جیغ بکشی،نمیدونی بخندی،بعد هی کسری بگه:خاله الناز خاله الناز سمت چپتو نگاه کن!!خاله الناز خاله الناز سمت جپتو نگاه کن!!بعد اخرش داد بزنی که کسری من در این لحظه اصلا نمیدونم کجا هستم ،چه برسه به سمت چپ و راستم!!بعد که اومدین پایین بگه،میخواستم اونو نگاه کنی که از این وسیله که پیاده شدیم بلافاصله بریم سوار اون بشیم!!بهش میگم از من پخمه تر خاله ای پیدا نکردی تو این دنیا؟!!
من کلا با کسری 12 ساله خیلی حال میکنم!کلا با هم یه سری جملات رمزی داریم و میگیم به هم یهو با اون دهان کوچولو و دندونای ریزش میزنه زیر خنده،کلی دور هم خوش میگذرونیم!بعد از کلی بالا پایین رفتن و دور خود چرخیدین تو شهر بازی راه منزل در پیش میگیریم و همین طور که داریم عین لشکر شکست خورده میریم خونه،یهو از جلوی بستنی فروشی شاد رد میشیم!!وای....این رنگها...این اسکوپهای بستنی منو کشته منو کشته وای....بعد به صورت گومبا کومبا یه جعبه!بستنی شونصد رنگ و طعم میخریم و عمدا سعی میکنیم فاصله بگیریم از بقیه و میفتیم به جون بستنی ها..اینو با اون قاطی میکنیم و اونو با این!به کسری میگم خاله،به این میگن تک خوری!میگه،کجاش تک خوریه؟ما دو نفریم!!میگم باشه بهش میگن زوج خوری!!بعد در همین حال زوج خوری ،فرزاد سر میرسه و جعبه بستنی رو از دستمون میربایه و ما هم میبینیم چاره ای جز تسلیم نیست ،یه قاشق هم به عمو فرزاد میدیم تا سه خوری کنیم!!
من هر وقت میرم مشهد،دو سوال از من میپرسن:1)حرم رفتی؟ 2)موجهای آبی رفتی؟!
این موجهای آبی رفتن شده واسه من عقده!!حالا کسری که با مردان خانواده رفته ،هی واسه من تعریف میکنه و میگه خاله الناز جات خالی!اگه تو بودی،با هم میرفتیم سوار فلان سرسره میشدیم!!
ولی خداییش من خیلی به ندرت شده مشهد برم و پروما نرم!خیلی جاهی باحالیه..آنقدرم شلوغه که کلا سرسام میگیری!!
دیدن برخی از دوستان قدیم هم که هم لطف خاص خودشو داره هم حرص خاصشو!!بماند...
دلم تنگت بود...خوب شد اومدی ،چه خوب دیدمت...عیدی امسال من اومدن تو یه روز بعد از ما بود...تحمل جای خالی تو سخته،خیلی سخت....
رویا،جات خالی بود!تصمیم گرفتیم یه شب بریم سینما!حالا یه عالمه هم کار ریخته سرمون و با چه برنامه ریزی و سرعتی داریم از اینجا میریم به اونجا و اینکارو بکن،اون کارو بکن...و خلاصه ساعت یک ربع به ده ،از چهار راه دکترا خیز برمیداریم بریم سینما سیمرغ اون سر شهر!!بماند که چه وبراژی میدیم،و از کوچه پس کوچه میزنیم میریم و انگار که جایزه اسکار میخوان بهمون بدن،نرسیم ، از ملتی که پای تلویزیون در اقصی نقاط جهان منتظر دیدن ما هستند شرمنده میشیم و....خلاصه عدل ساعت 10 میرسیم و نمیدونم چی میشه که از توی اون 5 تا فیلم روی اکران که همش یه چیزی تو مایه های هم بود!میریم ساعت شلوغی رو ببینیم!مخصوصا اینکه من میگم من نقدی از این فیلم نخوندم ولی به هر حال پژمان بازغی تو فیلم مسخره که بازی نمیکنه!!
یعنی باور کنین،اگه 10 سال پیش این فیلم رو میدیدم،شاید به نظر بد نمیومد ولی 3تایی اعتراف کردیم که ما واقعا چرا نشستیم داریم این فیلم رو تمکاشا میکنیم آیا؟!
فیلم بالیوودی!تبلیغ مبلمان چی چی استیل،چرم مشهد،آموزشگاه سفیران،بنز،مبل،ابرو ،دماغ،سیایکون...سراسر پند اموز راجع به ازدواج و اشتباهات زوجین در ازدواج...من واقعا موندم پژمان بازغی چند گرفته تو این فیلم بازی کرده؟یعنی اصن یه وضی...
تندیس جلبک زرین هم واسه این فیلم زیاد بود!اون یک ساعت و نیم جزو تلف شده ترین ساعات سال 91 برای ما سه تا ثبت شد!
ولی کلا ولگردی ،شبگردی،نصفه شب گردی و حتی به قول مادر شوهرم دور خود گردی(به من میگه چرا یه جا نمیشینی؟چرا همش راه میری و واسه خودت کار میتراشی؟) با اینکه آدمو خسته میکنه ولی کلا با حاله!
از روزی هم که اومدم تبریز،در کشیک به سر میبرم.آهان،عروسی دکتر رضا از همگروهیهای قدیم هم رفتیم و خلاصه فقط یه عزب اوغلی موند از همگروهها که اگه اونم داماد کنیم،من با خیال راحت از این دنیا میرم!(آیکون یک خواهر شوهر پیر که مسولیت چهار تا برادر رو به دوش داشته!!)جالبه که هیچ کدوم از پسرای همگروهی من در دوران دانشگاه،خواهر نداشتن.و من به زن اولین مزدوجشون تو عروسی گفته بودم که فک نکنی خواهر شوهر نداریا!!جالبه که اونروز همشون بهم میگفتن یادت میاد ؟!خلاصه..دیدن همکلاسی های قدیم در لباس عروسی و دامادی کلا خیلی باحاله..
و اما،من امسال با برنامه کلاه قرمزی حال کردم...حال کردم...حال کردم.....وای که دوباره یاد این افتادم که من یه زمانی چقدر دلم میخواست عروسک گردان بشم و یا صدای عروسکها رو بگم...وای که چقدر نکته داره..چقدر بامزه است....چقدر این الاغ رو دوست داشتم،من مردم واسه ببعی!واسه انگلیسی حرف زدنش،واسه پارازیت انداختنش..این مرد همسایه با اون لهجه شیرازیوش!جه خالی بندیا که نکرد...فامیل دور کشت مارو با اون دربند در بودنش!!
وای که من مردم با اون حموم رفتن جیگر و تغییر هویتش...امروز داشتم با خودم فک میکردم که انگار ما زنها،با پوشیدن کفشهای مختلف،رفتار و منشمون فرق میکنه!یعنی با کفش ورزشی،کلا میری تو سنین راهنمایی،کودکی ده ساله بودم،نرم و نازک ،چست و چابک...!کفش پاشنه بلند حدود 10 سانت،خانومی میشی دیگه اصلا نگو...یه کم بیشتر و نوک باز تر که دیگه حس میکنی فشن تی وی رو فقط واسه من ساختن!!چهار سانتی و نوک بسته یک خانوم شاغل متعهد و کاری...من نمدونم واقعا چه ربطی داره؟حالا نیاین بگین نه..اصلا...ابدا...خداییش،ته دلتون یه کم به این نکته ظریف دقت کنین!بعد میاین میگن گفته بودیا....گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟گفتم یا نگفتم؟!!!یاد شب شعر کلاه قرمزی اینا افتادم...اگه این برنامه رو ندیدن،زور بیخود نزنین!چیزی از این پاراگراف نمیفهمین!!
در پایان،سیزده به در امسال،مثل خیلی از سالهای پیش کشیکم!هر از گاهی میرم خونه،آخه فاصله خونه تا درمانگاه،3سوت نباشه،5 سوته!!هر از گاهی میام درمونگاه!نشستم دارم این خاطرات رو مینویسم...الان دو تا از دخترا رو برداشتم بردم پارک بغل،سبزه گره زدیم،چمن گره زدیم و اینا!!بعد با همسر جان یک ساعتی پیاده روی کردیم و چیپس و ماست و موسیر تو رگ زدیم و باز هم سبزه گره زده ملت رو گره زدیم،امیدوارم ارزو هامون قاطی پاطی نشه!!!
ایام به کام... به قول آقای فامیل دور،سیزده به در،دربند در نمانید!
راستی توی زیردریایی رو چطور تمیز میکنن؟جاروبرقی میشه کشید؟!