بیشعور

دلم لک زده واسه کنار دریا...یه عصر پاییزی باشه...برم تو یه ساحل خلوت پشت یه عالمه درخت..رو یه کنده  درخت خشکیده بشینم..یقه کاپشنمو بدم بالا..پاهامو بندازم رو هم و دستامو بذارم تو جیبم و خیره بشم به دریا و موجهای نسبتا بلند عصر پاییزی..

فکر میکنم در این حال کشیدن سیگار خیلی باید حال بده...خاک بر سر من که تو این زندگی به قول دوستی نه اهل ورق بودم نه اهل عرق نه اهل دود!!ولی دلم میخواد یه سیگارو بچسبونم به لبهامو تا میتونم یه پک محکم بزنم بهش و دودشو از جفت سوراخهای بینیم بدم بیرون!!تو فیلمها اینجوری آدما خیلی حال میکنن انگار...

آستانه تحملم اومده پایین..دلم هوا میخواد..تنفس!بعد از مدتها ترک تلویزیون،ام بی سی پرشیا منو به تی وی برگردوند...و با عشق ،گریز اناتومی میبینم و صد البته با مردیت حال میکنم و حالم از از اون کریستینای قزمیت بهم میخوره که برای جراح قلب به اون خوش تیپی کلی کلاس میذاره چون انترن زرنگیه!و لابد میدونه که دو روز دیگه اون هم یه جراح خیلی خوبی میشی و نباید به مردها محل بذاره و غیره...

حالم از اعتقادات فمینیستی بهم مبخوره!در عین حال که گاهی خودم یک فمینیست تمام عیار میشم!نه فمینیست نمیشم،احتمالا هیومنیست میشم...حالم از جامعه و ادمهایی که همه چیزو با پول و مدرک میسنجند بهم میخوره...اهان،صبر کن!حالم از ادمهایی که تواضع الکی دارن بیشتر به هم میخوره!!اونایی که میخوان بگن اصلا پولداریمون برامون مهم نیست و یا تو حرفهاشون خودشونو الکی دست پایین میگیرن و....گاهی حس میکنم این توهین بیشتری به شعور من مخاطبه!مگه من کورم یا خرم که نفهمم داری خودتو الکی انسان خاکی نشون میدی....

بدتر از همه اینها حالم از هرچی آدم بی شعوره به هم میخوره!توی بیشعوری که درست راس افطار،یه آمپول ب کمپلکس میگیزی دستت و میگی خانوم یه دونه آمپوله دیگه!یا یه فشار گرفتن مگه چقدر وقتتو میگیره...

بی شعور..نفهم!تویی که بد حال نیستی چرا قلم پاتو نمیشکنی ده دقیقه بعد بیایی بگی بذار اینا هم یه لقمه کوفت کنن...تویی که میای تو اتاق معاینه و بلند بلند با موبایل صحبت میکنی  به طوری که هرچی زور میزنم بفهمم این فشار دیاستولیک مادرت چنده نمیشنوم و اخرش به خودم فشار میارم و میگم آقا لطف کنین بیرون صحبت کنین..میگی:آره،خوب منظورتو رسوندی که صدای خیلی گوش خراشی دارم و نمیخوای صدامو بشنوی!!مردتیکه مگه تو خسرو شکیبایی هستی که بگم توروخدا یکم حرف بزن تا با اون ش گفتنات حال کنم؟

این جور وقتا دلم میخواد پنجه بوکس داشته باشم...محکم پاشم بزنم تو دهن هرکی که اضافه حرف میزنه...دقیقا از اون لحظاته که دلم یه نیسان آبی با کلی میله اهنی روش میخواد تا بدون اینکه تو هیچکدوم از اینه ها نگاه کنم گاز بدم برم...و این میله رو اسفالت خیابون کشیده بشن و جرقه بزنن و بیفتم رو فرمون و از هرچی چراغ قرمزه رد بشم!!واقغا چرا کارخونه برای این ماشینا آینه بغل تعبیه میکنه؟!

دلم میخواد تو غرب وحشی بودم ..میرفتم تو سالون و اون دو تا در چوبی رو با دستام فشار میدادم و محکم میکوبیدم رو میز و یه تاقار آبجو میخواستم و اونم از اونور میز شوتش میکرد جلوی من..سر میکشیدم بالا و به بچه مثبت سالون گیر میدادم و یه دعوای اساسی راه مینداختم...بزن بزن!!

حالم از تویی که زنگ میزنی که واسم از فلان دکتر وقت بگیر لطفا و من با رودربایستی به استادم اس ام اس میزنم که شاید امروز یکی از اشناها اومد مطبتون..ایشون هم بگن خواهش میکنم حتما ....بعد که زنگ میزنم به طرف میگم؛میگه..اوه ه ه...کی میخواد بره خیابون 17 شهریور!شوهرم میگه اگه یه متخصص همین دوروبرا باشه بریم بهتره!!خداییش یکی تیپ و قیافه و اصالت و ریخت و پاش هاتو ببینه میگه بله..از اون خانواده های اصیل هستند!ولی من میگم تو یک بی شعور خودخواهی و بس!!که فکر میکنی رو انداختن به مردم و گرفتن وقت شلوغ یه کسی که فوق تخصص داره مهم نیست!

حس به استضعاف کشیده شدن و حس مورد سو استفاده گرفتن از خصوصیات اخلاقی در من داره فوران میکنه..گرچه این فقط یه حس گذراست و من مطمئنا اعصاب جواب دادن به هر کس و ناکسی رو ندارم و نمیتونم یه چوب بردارم تو جامعه راه بیفتم و مردم رو تادیب کنم!پس کفایت میکنم به اینکه ته دلم بگم این فرد که داره این حرف رو میزنه یک بی شعوره و بس!و تمام مدتی که از دهان یک نفر حرفهای مزخرف میریزه بیرون تو دلم بهش خواهم گفت:بی شعور..بی شعور..بیشعور....

*اعتراف میکنم که هیچ چیز به اندازه نوشتن این متن آرومم نکرد...قربون شوهرم برم که گاهی میگه دلم میخواد بمب اتم داشته باشم و بریزم رو سر هرچی آدم عوضیه!حاضرم رو همون بمب اتم بشیینم و باهاش فرود بیام رو زمین...

رویا یا کابوس؟

تو جاده جزیره شاهی هستم...نمیدونم پیاده هستم یا دارم رانندگی میکنم..نمیدونم..ولی دارم به جلو میرم..جاده مثل بیست سال قبله...مثل اون وقتا که آب دریاچه ارومیه تا لب شیب جاده میومد..یه جاده مستقیم...مثل خط کش...مثل همون وقتا بعضی جاها شوره بسته...بعضی جاها آب داره...رنگ آب بعضی جاها هم خونی رنگه...ولی چطور میشه که تو وسط جاده یهو جنگل میبینم؟یا چطور میشه که بعضی جاها آب زلال زلاله....

اینجاها انگار همه هستن...انگار همه در رفت و آمد هستن...یه جور هیجان برای انجام کار مشترک...نمیفهمم چه خبره؟جلوتر میرم...دوستای دوران راهنمایی رو میبینم...با همون مقنعه و روپوش های مشکی و سرمه ای گشاد...یهو میفهمم قراره امتحان بدیم..امتحانای دیپلم...برای چندمین بار با خودم میگم اخه منکه دیپلم گرفتم...من این امتحانا رو دادم...انگار چند تا امتحان تو یه روزه...به قیافه راحت بچه ها نگاه میکنم،انگار همه فول فول هستن...میرم جلو و لیلا رو میکشم کنار..میگم لیلا،من  لای عربی و تاریخ و ادبیات رو امسال باز نکردم...چیکار کنم حالا؟نگاهم میکنه....دستش یه کتاب میبینم..تابحال همچین درسی رو ندیده بودم..انگار یه کتابی تو مایه های دفاع مقدسه....عنوان یه فصل از کتاب این بود:وقایع پایگاه اشرف...

سال چنده؟من کجا هستم؟مگه چند سال بعده که همچین واقعه ای تو کتاب درسی ما اورده شده؟از استرس دارم میمیرم...تمام قدرتمو جمع میکنم و کم کم میرم سمت سالن امتحان...تو راه از جلوی یه دکه روزنامه فروشی رد میشم..حس میکنم کسی از روبرو داره میاد باهام حرف بزنه...پیراهن و شلوار سورمه ای رنگی به تن داره...زیاد سرمو بلند نمیکنم که ببینم کیه..وقتی با قدمهای سریع از کنارش رد شدم،حس کردم ایستاد و حرف تو دهانش خشک شد...اون لحظه شناختمش ولی یارای ایستادن نداشتم....سر راه از کسی پرسیدم:اگه کسی دیپلم ردی باشه ،چی میشه؟به نظرم جوابی نشنیدم...با حال نزار دو تا پله رو رفتم بالا تا وارد سالن امتحان بشم..دیدم کنار در ورودی یه صندوق صدقات حمایت از مستمندان تبریز هستش...بالا بود...دستم راحت به بریدگی صندوق نمیرسید...صد تومانی رو انداختم تو صندوق..ولی سعی کردم با انگشتم هولش بدم توی صندوق تا تو لبه شیار گیر نکنه...انگار بیشتر خجالت میکشیدم که نفر بعدی بفهمه من برای امتحانی که حتی کتابشو تا به حال ندیدم،فقط صد تا یک تومانی صدقه میدم...

*یه اهنگ تو فلشم هست..گرچه  چون شماره آهنگشو نمیدونم،فرصت نشد دوباره بشنوم...ولی اونروز که فرناز رو بردم فرودگاه،داشتم گوش میدادم...میگفت این تابستون بگذار بخوابم و منو اخر سپتامبر بیدار کن...

حالا دلم میخواد این تابستون بخوابم...از استرسهای مزمنی که باهامه دارم خسته میشم...از یه چیزی نگرانم؟نکنه فکر کردن به دل نگرانیهای دیگران،مشغله ای واسه من شده..نکنه من دارم از چیزی فرار میکنم؟نکنه اخر این تابستون که تکلیف مشکلات خیلی از اطرافیان معلوم میشه،من تنها بمونم...نکنه من دارم از خودم فرار میکنم؟نکنه تو ضمیر ناخود آگاه من کارهای نکرده ای هست که باید انجام میدادم و ندادم؟نکنه روزهامو دارم تلف میکنم؟نکنه حسرت این روزها و اوقات و استعدادی رو که داشتم بخورم؟نکنه...

نه..صبرکنین...منو اخر سپتامبر بیدار نکنید...نباید بخوابم.

اکبر مشدی!!

به نقل از یک رادیو لوژیست به هنگام سونوگرافی از یک خانوم حامله:

 دکتر:خانوم ،آخرین بار کی پریود شدی؟

خانوم بعد از فکر بسیار:عروسی اکبر!!!

دکتر:اکبر؟اون دیگه کیه؟!

خانوم:پسر همسایه مونه!!

دکتر:حالا اکبر کی عروسی کرده؟

خانوم:نمیدونم چندم ماه رجب بود!!!

دکتر:!!!!

 

نقل قول از یک پرستار:

مریض:خانوم،این آمپول مسکن رو تزریق کنین شاید این دندون دردم خوب بشه.

پرستار:باشه،اماده بشین لطفا.

مریض همچنان رو تخت نشسته و  دهنشو باز کرده و نگاه میکنه به پرستار!!

پرستار:خوب دراز بکشین دیگه..

مریض:وا!واسه چی دراز بکشم؟!

پرستار:واسه اینکه آمپولتونو بزنم!

مریض:من دندونم درد میکنه،واسه چی باید دراز بکشم؟!

پرستار:چه ربطی داره!امپولتون عضلانیه دیگه..

مریض با حرص میگه:آمپولمو بده!شما چطور پرستاری هستین که نمیفهمین من دندونم درد میکنه نه....م!!!!

 

دکتر مینا،یه داستان بگم برات؟

نظر به کامنت پست قبلی دکتر مینای عزیز راجع به قیافه شناسی بنده و تشبیه کردن این به اون و اون به این،طبق معمول من یاد یک خاطره افتادم!!

همفته های آخر اسفند ماه بود و ما به صورت گومبا گومبا داشتیم مثلا سمیولوژی میگذروندیم...آخرینش سمیولوژی اعصاب بود.روز اول که رفتیم بخش،یه رزیدنت اومد بالا سرمون و قرار شد گروه ما  اون چند روز رو با ایشون علم اندوزی کنیم.اولین بار که دیدمش به یکی دو تا از دوستام گفتم:این پسره چقدر شبیه پسرعموم بهمنه که ساکن مشهده...البته بعدش متذکر شدم که بهمن مثل این دراز بی قواره نیست ولی چشماشو طرز نگاهش و حرف زدنش منو یاد اون میندازه!!

آقای دکتر نمیدونم چرایکی دو سال قبل رفته بود یکسالی انگلیس درس خونده بود ولی بازم نمیدونم چرا برگشته بود و ارمغانش برای ما کوله باری از لغات انگلیسی و لهجه انچنانی تو لغات فارسی و خلاصه از اون ایشن میشن ها بوداااااا!!!!!

چند روز بعد تو یکی از کلاسهای بخش،کلاس تئوری داشتیم..بعضی از بچه ها رو صدا میکرد و سوال میپرسید..منم ردیف اول بودم کنار بچه های دیگه نشسته بودم و کتاب و جزوه هم جلوم باز بود.بعضی سوالهار و بلد بودم ولی بعضیشونو که یادم نبود یا نمیدونستم زود کتابو باز میکردم و نگاه میکردم..

اگه سوالهارو بلد بودند که هیچ چی..در غیر اینصورت آقای دکتر طبق روال خیلی از اساتید و معلمها برمیگشت به بچه ها نگاه میکرد تا ببینه از کی بپرسه یا کی میخواد جواب بده..اولشم برمیگشت به من نگاه میکرد!!منم جواب میدادم!دوباره سوال بعدی و بلد نبودن یکی از همگروهیها و نگاه بعدی به من و جواب دادن من.....این چرخه چند بار تکرار شد...

تا اینکه آقای دکتر بین سوالها یهو رفت رو منبر!!و شروع کرد به اینکه شما تازه از ماه آینده وارد بیمارستان میشین و تا چند سال با هم همگروه هستین و باید طرف همدیگه رو نگه دارین و پشت همو خالی نکنین..ما که اون زمان استاجر بودیم یک گروه خیلی منسجمی بودیم و همیشه حرفمون یکی بود و اگه استاد از کسی سوال میپرسید و اون بلد نبود حالا چه دختر چه پسر،ماها حتی اگه بلد بودیم عمرا جواب نمیدادیم و خیانت نمیکردیم بهم و از پشت خنجر نمیزدیم و....

کم کم دوزاری اینجانب افتاد که گویا منظور ایشون من هستم و کم کم خطابه ایشون به اونجا رسید که من حس میکردم محل اختفای دو تا یهودی رو به افسران نازی گزارش دادم تا مستقیم ببرندشون تو کوره آدمسوزی!!

دیگه دیدم نمیتونم جلوی خودمو نگه دارم و گفتم:آقای دکتر اگه منظورتون من هستم ،من اصلا قصد ضایع کردن همکلاسیمو ندارم و اینجا جلسه امتحان نیست که به من امتیاز خاصی بابت جواب دادن تعلق بگیره..منتها شما هردفعه که یکی سوال رو بلد نیست برمیگردین به من نگاه میکنین،منم مجبور میشم جواب بدم!!!

اینو که گفتم ،یهو اخماشو کرد تو هم و گفت:نه..من اصلا به شما نگاه نمیکنم..من به همه نگاه میکنم...نه...اصلا....

یهو بین کلامش صداش لطیف شد و اخماش باز شد و گفت:آخه میدونین چرا همش برمیگردم به شما نگاه میکنم؟؟!!!

از ردیف عقب یکی از پسرا با لحن خاصی متلک پروند که چرااااااااا؟؟!!!!!

گفت:آخه چهره شما خیلی شبیه مامانمه!اصلا از لحظه اول که دیدمتون یاد مامانم افتادم و میدونین چند وقته ندیدمش و دلم براش تنگ شده..

از ردیف عقبی همچنان زمزمه ها میومد که :آخی...الهی...نازی....!!!

حتی یهو دستششو برد تو جیبش و کیف پولشو درآورد و گفت:بذارین ببینم عکسشو دارم بهتون نشون بدم؟!!که عکس هم نبود !

منم که زبون دراز!گفتم :اتفاقا آقای دکتر منم روز اول شمارو دیدم حس کردم خیلی به پسرعموی من شباهت دارین!

با خنده گفت:واقعا؟نکنه ما با هم فامیلیم؟!

از ردیف عقبی یکی از پسرا متلک پروند که :حالا مهم نیست..شاید فامیل شدین!!!

................................

خلاصه حس خیانت به مملکت در من طی چند لحظه تبدیل به یک فیلم هندی شد!!

پ.ن:بعد از پایان بخش من دیگه ندیدمش و اصلا هندی بازی وجود نداشت!لطفا از ردیف عقبی متلک نپرونید!!

پ.ن:دکتر ریولی،ما منتظر نوشته های شما در وبلاگ جدید دور از تهدید و ارعاب بیگانگان هستیم.

پ.ن:هوا بس ناجوانمردانه گرم است!کلا احساس من اینه که مو بچه شط ط طوم!مو مور هفت خط ط ط طوم!!(آذرخش عزیز درست گفتم دیگه؟راضی شدی؟)

 

 

برداشت بیماران از من!!

*یه خانوم جوون سبزه رویی که آرایشی مناسب رنگ پوستش داشت،اومد تو اتاق معاینه.

گفت:اومدم سونوگرافی بنویسین برام.

من:چرا؟سونوگرافی از کجا؟

گفت:تازگیها حال خوبی ندارم..احساس بدی دارم..جاری من از رامسر زنگ زد و بهم گفت مهین جون،نکنه توام کیست تخمدان داری؟حالا من میترسم ...میترسم سرطان تخمدان داشته باشم!

من:حالا یه سرطان شایعتر پیدا میکردین به خودتون پیله میکردین!!

گفت:بخدا میترسم..گاهی دلپیچه میگیرم و....

ازش خواستم اجازه بده معاینه بکنم و بعد هرچی حرف داره بهم بگه...

گفت:راستی این لکه روی دستم چیه؟تازه پیدا شده؟

گفتم:به احتمال قوی ناشی از افتابه..فکر کن ببین این دستت تازگی تو افتاب نبوده؟شاید از پنجره ماشین گذاشتی بیرون؟

یهو چشماش برقی زد و گفت:راسسسسست میگین!تعطیلات رفته بودیم شمال..تو جاده دستمو از پنجره ماشین میاوردم بیرون و تو هوای خوب،از ته دل جیغ میکشیدم و حس جوونی بهم دست میداد! دو تا پسرهام ،میترسیدن و میگفتن مامان جیغ نکش!ما میترسیم...شوهرم میگفت تو شهر خودمون نمیتونی از این بچه بازیها دربیاری ،اینجا هرکار دلت میخواد میکنی..خانوم دکتر،۳۰ سالمه ولی هنوز بزرگ نشدم انگار!

گفتم:گاهی تخلیه روحی لازمه..مهم نیست..

گفت:۱۸ ساله بودم با دبیرم ازدواج کردم.۱۵ سال از من بزرگتره...دختر شلوغی بودم..شوهرم هم مثل همسر و هم مثل پدرمه...هر وقت شلوغی میکردم ،میگفت:تو بزرگ شدی،خانوم شدی،بچه داری،شلوغی نکن...رفتم دانشگاه،لیسانس ریاضی محض خوندم..ولی اجازه نداد برم دنبال کار...گاهی پشت در قایم میشم،شوهرمو میترسونم و میخندم!!

گفتم:اینکه بد نیست..کودک درون شما زنده است..پر انرژیه..

گل از گلش شکافت و گفت:وای ،راسسسسسست میگی!!خودشه،کودک درون..!!!

گفت:راستی پوست صورتمو میبینی،زیر چشمام تیره شده انگار...مامانم میگه تو ۳۰ ساله شدی،از تک و تا نیفتادی!!اخه میدونی من شاید روزی ۳بار صورتمو پاک کنم و ارایشهای مختلف کنم..نمیدونم چرا،۳۰ ساله شدم و هنوز این کارارو میکنم!!

دیگه صدام دراومد:چه اصراری دارین بگین ۳۰ سالگی یعنی پیری؟یعنی دلمردگی؟من ۳۲ سالمه ولی همچین حسی که اطرافیان میخوان به شما القا کنند رو ندارم!

گفت:راسسسسست میگی؟

گفت:قبلا پوستم قشنگتر بود...الان اینطوری نیست...پوستم تیره تر شده انگار...

گفتم:اتفاقا از در که اومدی تو،با خودم گفتم چقدر شبیه زنهای امریکای لاتینه..لوند و سبزه...یاد شکیرا و ماریا کری افتادم..

دهانشو تا اونجا که میتونست باز کرد و انگشتاشو با فشار خم کرد و گفت:راسسسسست میگی؟؟!!

وای......مرسی......خانوم دکتر؟لطفا دیگه سونوگرافی ننویس برام!!حس میکنم روحا و جسما سونوگرافی کردین منو!!!!دیگه دردی ندارم...!!

 

*یه آقایی با قد حدودا ۱۹۰سانتی متر و وزن احتمالی ۱۳۰ کیلو با تشخیص احتمالی رنال کولیک تو اتاق تحت نظر بود...فکر کنم کشتی گیر بود...شدیدا عرق میریخت و حالت تهوع داشت ولی حس میکردم که شدیدا داره تحمل میکنه و نمیخواد به روی خودش بیاره که دردش زیاده...

ازش پرسیدم:ذفترچه بیمه دارین؟

 به دفترجه ای که رو تخت بغلی  بود اشاره کرد و گفت:آره،دفترچه بیمه دارم.بازنشسته هستم..

با تعجب زیاد پرسیدم:واقعا؟!جدا شما بازنشسته هستین؟اصلا بهتون نمیاد اخه..

داشت درد میکشید و گفت:آره بابا...چرا بهم نمیاد؟دختر هم سن تو دارم!!

گفتم:نه بابا..واقعا؟

گفت:آره..دختر ۱۴ ساله دارم!!!!

خندیدم و گفتم:وای...مرسی!آدم ۲ تا مریض مثل شما داشته باشه،پیر نمیشه!!

گفت:آه...خانوم دکتر،پیر شدیم بابا..۳۷ سالمه!!!

دیگه صداشو درنیاوردم که از من ۵ سال بزرگتره و خواستم اندکی بیشتر به اینکه ۱۴ ساله باشم ،دلخوش باشم!!!!

*مرد جوونی با هیکل کاملا ورزشکاری اومد تو اتاق..از لحظه ای که دیدمش هی داشتم فکر میکردم،شبیه کیه؟خدایا..منو یاد یه نفر میندازه؟ممممم......کی؟!!

اومده بود که آزمایش براش بنویسم..گفت الان خلوته..فرصت دارم یه کم حرف بزنم؟

منم طبق تجربه فهمیدم که منظور از یه کم اقلا ۲۰ تا ۳۰ دقیقه است!!گفتم:بفرمایید...

خلاصه شروع کرد به اینکه ورزشکار حرفه ایه..۴ تا ورزش رو به صورت کاملا حرفه ای داره ادامه میده..مربی هستش...در سال فلان،قهرمان کوهنوردی ایران در صعود نمیدونم چی چی شده...داره پی اچ دی میخونه...مدرس دانشگاهه و با شرکتهای خصوصی و دولتی قراردادهای مربیگری داشته...

از کوهنوردی و صعود به اورست و قله لیلا(نمیدونم چی )تو پاکستان حرف زد..از اینکه با یکی از جراحهای تبریز و خانومش تو صعود به هیمالیا با هم بودن. منم میشناختم اقای دکترو و چون شوهرم اون سال بهم گفته بود زود اظهار فضل کردم!!که در جریانم ولی نمیدونستم خانومش هم اهل کوهنوردیه..

گفت:لیلا اسفندیاری رو میشناختی؟

گفتم:نه!ولی میدونم که تو صعود به فلان کوه،ناپدید شده..

کلی راجع به لیلا و اینکه اونو میشناخته و میدونسته اینبار اوضاع جسمی و امادگیش برای صعود درست نبوده و ...خلاصه از فیزیولوژی کوهنوردی و شرایط ویژه در کوه و ......چند واحدی گذروندم..

در آخر،گله از ورزش ایران و اینکه مسوولین اصلا ارزش قائل نیستند گفت...و من چون دوروبرم پر ازین افراده!!شروع کردم به اینکه:نه،نباید با مسائل مالی ارزش مهارت خودتونو مقایسه کنین..شما واسه دل خودتون اینکارو میکنین..مطمئن باشین ملت به شما افتخار میکنن...شما مربی هستین...شما تربیت ورزشکارارو به عهده دارین و این خیلی مهمه ..خیلی کار ارزشمندیه...از رو برگه بیمه اسمش رو خوندم و گفتم یادم میمونه اسمتون تا اگه دوباره اسمتون رو از رسانه های ملی شنیدم،افتخار کنم که شما رو دیدم...

گفت:خانوم دکتر،دیگه ۳۰ سالم شده!!پیر شدیم بابا!!!گرچه شاگردهای من ۱۸ ساله ،۲۰ ساله هستن ،و موقع تمرین پا به پا ،با من،کم میارن ،ولی به هرحال با افزایش سن ادم حس میکنه که بدنش کم کم افت میکنه...

در اون لحظه یادم افتادم شبیه کیه!!گفتم:نه،اتفاقا شما منو کاملا یاد مایکل فلپس،قهرمان شنای المپیک انداختین..

لبخندی حاکی از رضایت و غرور زد!!گفت:اتفاقا،منم شما رو دیدم دقیقا یاد یکی از همکلاسیهای دوران لیسانسم تو تهران افتادم..خیلی چهره و حرف زدنتون شبیه اونه!!اون زمان که فهمیدن من ورزشکارم و ....اومد با یکی از دوستانش ،۱۰ ماه حرفه ای بدمینتون تمرین کردیم..تو مسابقات نمیدونم چی چی،مدال طلا آورد!!

صدامو درنیاوردم که جون مامانت به من نگو که بیام ۱۰ ماه تمرین کنم شاید سال ۹۱ رو تو قلل هیمالیا پرچم زدم!!!

آزمایشو نوشتم و بالاخره با اومدن مریض دیگه ای،مکالمه تموم شد!!ولی گفت جواب آزمایشو واسه خودتون میارم!!

خدایا،من اگه نخوام ورزشکار بشم کیو باید ببینم!!